𝐖𝐞 𝐒𝐡𝐨𝐮𝐥𝐝𝐧'𝐭 𝐇𝐚𝐯𝐞 𝐌𝐞𝐭 𝐀𝐠𝐚𝐢𝐧...𝐁𝐮𝐭 𝐖𝐞 𝐃𝐢𝐝
𝐖𝐞 𝐒𝐡𝐨𝐮𝐥𝐝𝐧'𝐭 𝐇𝐚𝐯𝐞 𝐌𝐞𝐭 𝐀𝐠𝐚𝐢𝐧...𝐁𝐮𝐭 𝐖𝐞 𝐃𝐢𝐝
Season²
PART⁴⁸
(نایون+)(جونگکوک–)(مینا×)(تهیونگ÷)(پدر جونگکوک=)(منشی کلینیک©)(دکتر®)
جونگکوک دست نایون رو بـوسید و رفت داخل...و به محراب که رسید ایستاد و منتظر موند...کمی بعد درها باز شدن و نایون و پدر جونگکوک وارد شدن...جونگکوک با اینکه از قبل نایون رو دیده بود دوباره با عشق به نایون خیره شد و زیباییش رو تحسین میکرد...وقتی نایون و پدرش به محراب رسیدن پدرش دستای نایون رو گذاشت توی دستای جونگکوک و رفت نشست...جونگکوک دست نایون رو فشار داد...نه آنقدر محکم که دردش بگیره فقط برای اطمینان دادن بهش...بعد از سوگند یاد کردن و رد و بدل کردن حلقه های قشنگی که چند هفته پیش هردو باهم خریده بودن کشیش لبخند زد و گفت
♪به واسطه اذنی که به من داده شده با عشقی که در قلب هایتان دارید و عهدی که امروز بستید...شما را زن و شوهر اعلام میکنم...میتونید یکدیگر رو ببـوسید...
و همون کلمه آخر لازم بود تا جونگکوک بدون وقفه صورت نایون رو با دستاش قاب کنه و نایون رو جلوی همه ببـوسه...بـوسشون پر از عشقی بود که به دیگران نشان میدادند و خب کمی هم مالکیت درونش بود انگار جونگکوک میخواست که حتی افرادی که آنجا نیستند هم بفهمند نایون برای اوست...نایون دیگه نفس کم آورد و ضربه آرومی به جونگکوک زد و جونگکوک عقب کشید و بـوسشون با صدای پـاپ مانندی قطع شد...مراسم ادامه پیدا کرد اما نه اونجا...توی یه باغ...همه چیز عالی بود...جونگکوک تمام مدت حواسش به نایون بود که مشکلی نداشته باشه و مهمون ها به نوبت بهشون تبریک میگفتن...نوبت به رقص عروس و داماد بود...اونها رقصی رو رفتن که چندسال پیش به عنوان رقص ساقدوش تمرین کرده بودن ولی به خاطر وجود لارا نتونستن انجامش بدن و توی عروسی مینا قبل از رقص حال نایون بد شد هم به خاطر بچه خودش هم به خاطر اینکه لارا باردار بود مجبور شد عروسی رو ترک کنه و بلاخره بعد از کلی تلاش اون دو میتونستن اون رقص رو انجام بدن...بدون هیچ مشکل و مزاحمتی...بعد از تموم شدن رقصشون...جونگکوک بـوسه ای به پیشونی نایون زد و دستش رو گرفت و رفتن دور یه میز که والدینشون،مادربزرگ،تهیونگ و مینا نشسته بودند،نشستن و با هم مشغول حرف زدن شدن...تهیونگ با کنجکاوی به سوال پرسید
÷خب ماهعسل کی قراره برید و کجا قراره برید!؟
–اوه...خب من و نایون تصمیم گرفتیم چون الان بارداره بزاریمش برای بعد از اینکه بچه ها به دنیا اومدن و یه کم بزرگتر شدن تا بتونن پیش والدینمون بمونن...
=بچه ها رو ما نگهداری کنیم؟ما سنمون از بچه داری گذشته!
–پدر فقط یه ماهه!
=یه ماه؟مگه میخواید چیکار کنید که یه ماه میرید ماهعسل
–خیلی کارها که فرصتشون نبوده!
×اما واقعا یه ماه زیاده!
–نه من حس میکنم کم هم هست!
همه خندیدن...
=خب نمیخوام به این فکر کنم که حدودا دو سال دیگه قراره به مدت یه ماه از بچه های دونفر که خودشون به اندازه کافی شیطنت دارن دیگه وای به حال بچه هاشون نگهداری کنم و بدبخت بشم پس بیاید بحث رو عوض کنیم!
پدر جونگکوک با خنده گفت...صحبت ها دور اون میز ادامه داشت...بلاخره شده بودن یه خانواده...یه خانواده خوشحال...
(یه توضیح کوتاه بدم...بچه ها از اینجا به بعد روند داستان خیلی زود به زود پیش میره یعنی ما قراره گذر زمان های زیادی داشته باشیم که زیاد وقت شما گرفته نشه و داستان زیاد از حد طولانی نشه)
مراسم عروسیشون هم تموم شد و اون ها بدون هیچ نارضایتی باهم بودن و تموم اتفاقات گذشته رو پشت سر گذاشته بودن...امروز سه روز از مراسم عروسیشون میگذشت و قرار بود برای سونوگرافی برن...امروز میتونستن صدای ضربان قلب بچه رو بشنون...الان هردو توی کلینیک منتظر بودن تا نوبتشون بشه...
©آقا و خانم جئون لطفاً بفرمایید داخل دکتر منتظرن!
نایون و جونگکوک با خوشحالی و هیجان بلند شدن و به سمت اتاق دکتر رفتن... جونگکوک در زد و بعد از اینکه دکتر گفت بیاید داخل جونگکوک در رو باز کرد و به نایون اشاره کرد بره داخل...نایون اول رفت و جونگکوک پشت سرش...وقتی رفتن داخل دکتر سرش رو از روی نسخه های جلوش آورد بالا و با خوشرویی بهشون نگاه کرد و لبخندی زد
®خب آماده ای ضربان قلبشون رو واضح بشنوید؟
+بله...
ادامه دارد...
ـــــــــــــــــــــــــــ
شرطا:
15 لایک🌷
10 بازنشر🪷
ـــــــــــــــــــــــــــ
𝐖𝐫𝐢𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐢𝐞𝐬:𝐄𝐧𝐜𝐡𝐚𝐧𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐭𝐡𝐞 𝐐𝐮𝐢𝐥𝐥
(طلسمگر قلم)
ـــــــــــــــــــــــــــ
#جونگکوک #مانبایدهمدیگررومیدیدیمامادیدیم #رمان #فیک_جونگ_کوک #فیک_جونگکوک #فیک_بیتیاس
Season²
PART⁴⁸
(نایون+)(جونگکوک–)(مینا×)(تهیونگ÷)(پدر جونگکوک=)(منشی کلینیک©)(دکتر®)
جونگکوک دست نایون رو بـوسید و رفت داخل...و به محراب که رسید ایستاد و منتظر موند...کمی بعد درها باز شدن و نایون و پدر جونگکوک وارد شدن...جونگکوک با اینکه از قبل نایون رو دیده بود دوباره با عشق به نایون خیره شد و زیباییش رو تحسین میکرد...وقتی نایون و پدرش به محراب رسیدن پدرش دستای نایون رو گذاشت توی دستای جونگکوک و رفت نشست...جونگکوک دست نایون رو فشار داد...نه آنقدر محکم که دردش بگیره فقط برای اطمینان دادن بهش...بعد از سوگند یاد کردن و رد و بدل کردن حلقه های قشنگی که چند هفته پیش هردو باهم خریده بودن کشیش لبخند زد و گفت
♪به واسطه اذنی که به من داده شده با عشقی که در قلب هایتان دارید و عهدی که امروز بستید...شما را زن و شوهر اعلام میکنم...میتونید یکدیگر رو ببـوسید...
و همون کلمه آخر لازم بود تا جونگکوک بدون وقفه صورت نایون رو با دستاش قاب کنه و نایون رو جلوی همه ببـوسه...بـوسشون پر از عشقی بود که به دیگران نشان میدادند و خب کمی هم مالکیت درونش بود انگار جونگکوک میخواست که حتی افرادی که آنجا نیستند هم بفهمند نایون برای اوست...نایون دیگه نفس کم آورد و ضربه آرومی به جونگکوک زد و جونگکوک عقب کشید و بـوسشون با صدای پـاپ مانندی قطع شد...مراسم ادامه پیدا کرد اما نه اونجا...توی یه باغ...همه چیز عالی بود...جونگکوک تمام مدت حواسش به نایون بود که مشکلی نداشته باشه و مهمون ها به نوبت بهشون تبریک میگفتن...نوبت به رقص عروس و داماد بود...اونها رقصی رو رفتن که چندسال پیش به عنوان رقص ساقدوش تمرین کرده بودن ولی به خاطر وجود لارا نتونستن انجامش بدن و توی عروسی مینا قبل از رقص حال نایون بد شد هم به خاطر بچه خودش هم به خاطر اینکه لارا باردار بود مجبور شد عروسی رو ترک کنه و بلاخره بعد از کلی تلاش اون دو میتونستن اون رقص رو انجام بدن...بدون هیچ مشکل و مزاحمتی...بعد از تموم شدن رقصشون...جونگکوک بـوسه ای به پیشونی نایون زد و دستش رو گرفت و رفتن دور یه میز که والدینشون،مادربزرگ،تهیونگ و مینا نشسته بودند،نشستن و با هم مشغول حرف زدن شدن...تهیونگ با کنجکاوی به سوال پرسید
÷خب ماهعسل کی قراره برید و کجا قراره برید!؟
–اوه...خب من و نایون تصمیم گرفتیم چون الان بارداره بزاریمش برای بعد از اینکه بچه ها به دنیا اومدن و یه کم بزرگتر شدن تا بتونن پیش والدینمون بمونن...
=بچه ها رو ما نگهداری کنیم؟ما سنمون از بچه داری گذشته!
–پدر فقط یه ماهه!
=یه ماه؟مگه میخواید چیکار کنید که یه ماه میرید ماهعسل
–خیلی کارها که فرصتشون نبوده!
×اما واقعا یه ماه زیاده!
–نه من حس میکنم کم هم هست!
همه خندیدن...
=خب نمیخوام به این فکر کنم که حدودا دو سال دیگه قراره به مدت یه ماه از بچه های دونفر که خودشون به اندازه کافی شیطنت دارن دیگه وای به حال بچه هاشون نگهداری کنم و بدبخت بشم پس بیاید بحث رو عوض کنیم!
پدر جونگکوک با خنده گفت...صحبت ها دور اون میز ادامه داشت...بلاخره شده بودن یه خانواده...یه خانواده خوشحال...
(یه توضیح کوتاه بدم...بچه ها از اینجا به بعد روند داستان خیلی زود به زود پیش میره یعنی ما قراره گذر زمان های زیادی داشته باشیم که زیاد وقت شما گرفته نشه و داستان زیاد از حد طولانی نشه)
مراسم عروسیشون هم تموم شد و اون ها بدون هیچ نارضایتی باهم بودن و تموم اتفاقات گذشته رو پشت سر گذاشته بودن...امروز سه روز از مراسم عروسیشون میگذشت و قرار بود برای سونوگرافی برن...امروز میتونستن صدای ضربان قلب بچه رو بشنون...الان هردو توی کلینیک منتظر بودن تا نوبتشون بشه...
©آقا و خانم جئون لطفاً بفرمایید داخل دکتر منتظرن!
نایون و جونگکوک با خوشحالی و هیجان بلند شدن و به سمت اتاق دکتر رفتن... جونگکوک در زد و بعد از اینکه دکتر گفت بیاید داخل جونگکوک در رو باز کرد و به نایون اشاره کرد بره داخل...نایون اول رفت و جونگکوک پشت سرش...وقتی رفتن داخل دکتر سرش رو از روی نسخه های جلوش آورد بالا و با خوشرویی بهشون نگاه کرد و لبخندی زد
®خب آماده ای ضربان قلبشون رو واضح بشنوید؟
+بله...
ادامه دارد...
ـــــــــــــــــــــــــــ
شرطا:
15 لایک🌷
10 بازنشر🪷
ـــــــــــــــــــــــــــ
𝐖𝐫𝐢𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐢𝐞𝐬:𝐄𝐧𝐜𝐡𝐚𝐧𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐭𝐡𝐞 𝐐𝐮𝐢𝐥𝐥
(طلسمگر قلم)
ـــــــــــــــــــــــــــ
#جونگکوک #مانبایدهمدیگررومیدیدیمامادیدیم #رمان #فیک_جونگ_کوک #فیک_جونگکوک #فیک_بیتیاس
- ۲۹۵
- ۱۶ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط