part¹⁷
part¹⁷
روسیه، ساعت نزدیک به ۱۱ شب.
هوای یخزدهی خیابونها با نور نئون تابلوهای بزرگ ترکیب شده بود.
ماشینها بوق میزدن، آدمها عجله داشتن.
ولی ا.ت با خونسردی از در تاکسی پیاده شد، درو بست، پالتوشو مرتب کرد و رفت سمت در ورودی کلاب Vostok.
کلابی معروف توی مسکو، پر از آدمای پولدار، موزیک زنده، نورهای چشمگیر، و دنیایی که بیشتر از حقیقت، شبیه یه نمایش بود.
در ورودی شلوغ بود، ولی وقتی نگهبانها ا.ت رو دیدن، حتی نگفتن وایسا.
با اون استایل خاص، آرایش ساده ولی چشمگیر، موهای مشکی بلندش، و اون نگاه جذاب که بین غرور و جذبه میچرخید، اصلاً احتیاجی به دعوتنامه نبود.
ا.ت وارد شد.
موزیک بلند و سنگین میکوبید. سالن بزرگ، نور قرمز و آبی، صداها، جمعیت در حال رقص.
نفس عمیقی کشید. یهجورایی حس آزادی میداد.
رفت سمت بار. نشست. با یه لبخند کوتاه گفت:
«یه چیز قوی بده.»a.t
بارمن فقط نگاهش کرد و بدون حرف براش ریخت.
نوشید.
چند دقیقه بعد، یکی دیگه.
بعد، آروم شروع کرد به تکون خوردن با ریتم موزیک.
لباس مشکی براقش که به خوبی با اندام خوش فرمش شکل گرفته بود، نگاههای زیادی رو سمت خودش کشید. ولی براش مهم نبود. امشب دنبال توجه نبود، دنبال فرار بود.
یکی از دیجیها آهنگ محبوبش رو پلی کرد. لبخندش وسیعتر شد.
بلند شد، رفت وسط جمعیت.
اونجا بود که تبدیل شد به مرکز کلاب.
رقصید. با ریتم. با انرژی.
لبخند میزد، خوشحال بود. شونههاش آزاد، موهاش با حرکت بدنش میچرخیدن، مثل کسی که بعد از مدتها تونسته یه شب به هیچی فکر نکنه.
توی همون لحظات، یه مرد روسی بهش نزدیک شد.
خوشقیافه، قدبلند، موهای بلوند، لباس شیک.
لبخند زد. گفت:
– «تو اینجا تازهای؟»
ا.ت هم لبخند زد. گفت:
«اره، ولی از تو خیلی بهتر بلدم خوش بگذرونم.»a.t
مرد خندید. چند دقیقهای با هم رقصیدن.
ا.ت خیلی زود فهمید طرف فقط یه مرد معمولیه. یه شب، یه کلاب، یه شوآف ساده.
ولی اون لحظهها براش مهم نبود. چون دلش میخواست برای یه ساعت، همهچی بیمعنا باشه.
بعد رفتن سمت بار. چندتا نوشیدنی دیگه.
مرد روسی سعی میکرد توجه ا.ت رو جلب کنه. از اونایی بود که فکر میکرد میتونه هر دختری رو تحتتأثیر بذاره.
ولی ا.ت اهل وابستگی نبود. فقط سرش گرم بود. همین.
تا اینکه کمکم چشمهاش سنگین شد.
حرکاتش کند شد. صدای موزیک مبهم شد. نگاهش تار شد.
داشت مست میشد. اونقدر که حتی صدای موزیک هم دیگه براش واضح نبود.
مرد روسی جلو اومد. دستشو گرفت.
– «اینجا شلوغه. بیا یه جای ساکتتر. فقط چند دقیقه.»
ا.ت نفهمید دقیق چی گفت. ولی چیزی نگفت. تعادلش رو از دست داده بود.
خودشو کشوند عقب، ولی قدرتش کم بود.
روسیه، ساعت نزدیک به ۱۱ شب.
هوای یخزدهی خیابونها با نور نئون تابلوهای بزرگ ترکیب شده بود.
ماشینها بوق میزدن، آدمها عجله داشتن.
ولی ا.ت با خونسردی از در تاکسی پیاده شد، درو بست، پالتوشو مرتب کرد و رفت سمت در ورودی کلاب Vostok.
کلابی معروف توی مسکو، پر از آدمای پولدار، موزیک زنده، نورهای چشمگیر، و دنیایی که بیشتر از حقیقت، شبیه یه نمایش بود.
در ورودی شلوغ بود، ولی وقتی نگهبانها ا.ت رو دیدن، حتی نگفتن وایسا.
با اون استایل خاص، آرایش ساده ولی چشمگیر، موهای مشکی بلندش، و اون نگاه جذاب که بین غرور و جذبه میچرخید، اصلاً احتیاجی به دعوتنامه نبود.
ا.ت وارد شد.
موزیک بلند و سنگین میکوبید. سالن بزرگ، نور قرمز و آبی، صداها، جمعیت در حال رقص.
نفس عمیقی کشید. یهجورایی حس آزادی میداد.
رفت سمت بار. نشست. با یه لبخند کوتاه گفت:
«یه چیز قوی بده.»a.t
بارمن فقط نگاهش کرد و بدون حرف براش ریخت.
نوشید.
چند دقیقه بعد، یکی دیگه.
بعد، آروم شروع کرد به تکون خوردن با ریتم موزیک.
لباس مشکی براقش که به خوبی با اندام خوش فرمش شکل گرفته بود، نگاههای زیادی رو سمت خودش کشید. ولی براش مهم نبود. امشب دنبال توجه نبود، دنبال فرار بود.
یکی از دیجیها آهنگ محبوبش رو پلی کرد. لبخندش وسیعتر شد.
بلند شد، رفت وسط جمعیت.
اونجا بود که تبدیل شد به مرکز کلاب.
رقصید. با ریتم. با انرژی.
لبخند میزد، خوشحال بود. شونههاش آزاد، موهاش با حرکت بدنش میچرخیدن، مثل کسی که بعد از مدتها تونسته یه شب به هیچی فکر نکنه.
توی همون لحظات، یه مرد روسی بهش نزدیک شد.
خوشقیافه، قدبلند، موهای بلوند، لباس شیک.
لبخند زد. گفت:
– «تو اینجا تازهای؟»
ا.ت هم لبخند زد. گفت:
«اره، ولی از تو خیلی بهتر بلدم خوش بگذرونم.»a.t
مرد خندید. چند دقیقهای با هم رقصیدن.
ا.ت خیلی زود فهمید طرف فقط یه مرد معمولیه. یه شب، یه کلاب، یه شوآف ساده.
ولی اون لحظهها براش مهم نبود. چون دلش میخواست برای یه ساعت، همهچی بیمعنا باشه.
بعد رفتن سمت بار. چندتا نوشیدنی دیگه.
مرد روسی سعی میکرد توجه ا.ت رو جلب کنه. از اونایی بود که فکر میکرد میتونه هر دختری رو تحتتأثیر بذاره.
ولی ا.ت اهل وابستگی نبود. فقط سرش گرم بود. همین.
تا اینکه کمکم چشمهاش سنگین شد.
حرکاتش کند شد. صدای موزیک مبهم شد. نگاهش تار شد.
داشت مست میشد. اونقدر که حتی صدای موزیک هم دیگه براش واضح نبود.
مرد روسی جلو اومد. دستشو گرفت.
– «اینجا شلوغه. بیا یه جای ساکتتر. فقط چند دقیقه.»
ا.ت نفهمید دقیق چی گفت. ولی چیزی نگفت. تعادلش رو از دست داده بود.
خودشو کشوند عقب، ولی قدرتش کم بود.
- ۷.۵k
- ۱۸ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط