امروز روی پله ها نشسته ام و دفتر جدیدی که از کتاب فروشی سر ...
.1^
امروز روی پله ها نشسته ام و دفتر جدیدی که از کتاب فروشی سر کوچه خریده ام را سیاه میکنم . ذهن مغشوشم گنجایش او را ندارد . دفتری برایش گرفته ام تا کمی آرام بگیرم .
چند هفته ای هست که دیدمش . در وهله اول از نور شدیدش به کل کور شدم ؛ انکار کردم به کوری . اما در این چند شب بی خوابی و دود کردن ، به کوری معترف گشتم .
امکان ندارد .
ماه کجا و خورشید کجا .
سیاهم . تمام وجودم . پوست سبزه ام ، چشمان تاریکم ، دور چشمهایی که مدام در آینه سیاهشان میکنم ، جوراب شلواری پاره پوره ام ، کفشهای تیره ام ، رژ افراطی زرشکی و لاک هایِ مشکیِ لب پَر شده ام ؛ تمامم سیاه است . به ماهی کم نور وسط آسمان کبود و لختی میمانم و او ، خودِ خورشید است .
قد بلندی دارد ، جرعت نکردم جلو بروم اما قسم میخورم از کتف هایش بالاتر نمیزنم . درست نمیدانم چقدر ، اما مطمئنم چندسالی از من کوچکتر است . هیچ وقت جرعت نکردم چیزی بپرسم ، تمام مدت به چشمهایش خیره میشدم و هیچ .
آه ! چشم هایش ! برای چشمانش دفتری جدا باید خرید .
خورشید محجوبی دارد . اهل چشم چرانی نیست اما ، خورشید چشمانش فقط برای ثانیه ای رویم افتاد ، مهرم به جان رسید و به عیوق برشدم . روزگار سیاه و سفیدم رنگ گرفت ، پوسته ی زن رنجوری که در آن محبوس شده بودم را شکافتم و سر از پیله ی غربت در آوردم . مهر آسمانم را در مهر ملاقات کردم ؛ سالم در خزان نو شد ، دوباره متولد شدم .
_ مینا ، سوم اکتبر ، سال اول ملاقات با مِهر وجودم
امروز روی پله ها نشسته ام و دفتر جدیدی که از کتاب فروشی سر کوچه خریده ام را سیاه میکنم . ذهن مغشوشم گنجایش او را ندارد . دفتری برایش گرفته ام تا کمی آرام بگیرم .
چند هفته ای هست که دیدمش . در وهله اول از نور شدیدش به کل کور شدم ؛ انکار کردم به کوری . اما در این چند شب بی خوابی و دود کردن ، به کوری معترف گشتم .
امکان ندارد .
ماه کجا و خورشید کجا .
سیاهم . تمام وجودم . پوست سبزه ام ، چشمان تاریکم ، دور چشمهایی که مدام در آینه سیاهشان میکنم ، جوراب شلواری پاره پوره ام ، کفشهای تیره ام ، رژ افراطی زرشکی و لاک هایِ مشکیِ لب پَر شده ام ؛ تمامم سیاه است . به ماهی کم نور وسط آسمان کبود و لختی میمانم و او ، خودِ خورشید است .
قد بلندی دارد ، جرعت نکردم جلو بروم اما قسم میخورم از کتف هایش بالاتر نمیزنم . درست نمیدانم چقدر ، اما مطمئنم چندسالی از من کوچکتر است . هیچ وقت جرعت نکردم چیزی بپرسم ، تمام مدت به چشمهایش خیره میشدم و هیچ .
آه ! چشم هایش ! برای چشمانش دفتری جدا باید خرید .
خورشید محجوبی دارد . اهل چشم چرانی نیست اما ، خورشید چشمانش فقط برای ثانیه ای رویم افتاد ، مهرم به جان رسید و به عیوق برشدم . روزگار سیاه و سفیدم رنگ گرفت ، پوسته ی زن رنجوری که در آن محبوس شده بودم را شکافتم و سر از پیله ی غربت در آوردم . مهر آسمانم را در مهر ملاقات کردم ؛ سالم در خزان نو شد ، دوباره متولد شدم .
_ مینا ، سوم اکتبر ، سال اول ملاقات با مِهر وجودم
- ۱.۱k
- ۲۱ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط