{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

آخر ماه نیست اما دیدمش

38^
آخر ماه نیست ، اما دیدمش .
نمیدانم چرا ، ولی امشب برگشته بود . روی کاناپه چرت میزد .
خواهرش سارا ، در اتاقش سرگرم درس و مشق بود و سیما هم با رفتن به سمت حمام ، ناخواسته مرا با او تنها گذاشت .
حالا من مانده بودم و او ، که در انتظار ملاقات دوباره اش میلیارد ها بار زنده زنده پوسیده و خاکستر شده بودم .
کتابی برای هدیه دادن نداشتم که به بهانه اش جلو بروم ، اما جلو رفتم و از شدت ذوق آنکه بعد از مدت ها میبینمش ، قهقهه ای زدم .
سلام و احوال پرسی کردم ، به خیال آنکه دیگر شیر شده ام و با افتادن خورشید هایش به رویم ، لال نمیشوم ؛ کنارش نشستم تا کمی صحبت کنیم .
متوجه شد که قصد رفتن ندارم و حالا حالا مزاحم خلوتش هستم ؛ کوسنی که تا قبل از مزاحم شدنم زیر سرش بود را بغل کرد . چشمم به لب بالایی اش افتاد ، چاک خورده بود و دور و برش کبود .
پرسیدم :« لبت چی شده؟»
جوابم را نداد ؛ انگار نشنید . دیدن آن زخم به من سر گیجه میداد ، مغز استخوان هایم با دیدن پارگی لبش میسوخت . آه امان از عاشقی ! فکرش را بکن که دیدن زخم لعلِ معشوقت ، هزار برابر دردناک تر از درد تیغ باشد صد ها بار پوست دست و پایت را دریده ! آن لبان زیبایش که بوسیدن آنها ، رویای هر شبم بود ؛ چرا به آن روز افتاده بودند ؟ چطور خدا شرمش نشده و اجازه داده آن لبها آسیب ببینند ؟ چه کسی جرعت کرده بود آن چنان مشت محکمی به صورت خورشیدِ من بزند ؟ به یاد آن شبی افتادم که برای تعمیر یخچالم آمده بود ، به یاد پلک کبود و لخته خونی که آن شب روی صلبیه چشمش جا خوش کرده بود ... مهرِ من اهل دعوا بود یا کسانی کتکش میزدند ؟! نکند کار ساسان باشد ؟؟!
دستم را به طرف لبش دراز کردم ، سرش را عقب کشید . بلند شدم و زانویم را روی ران پایش گذاشتم ، دستهایش را سمت شکمم برد تا مرا از خود براند ، ولی لمسم نکرد .
گفت :« چی کار میکنی ؟!»
از آن بالا ، بوسیدنی تر مینمود . نوک انگشتم را روی زخمش گذاشتم ، انگشتم از خونی که بین زخمش دلمه شده بود ، خیس شد .
انگشت خونی ام را نشانش دادم ، پرسیدم :« کار ساسانه ؟»
با آوردن نام آن مادر به خطا ، به ناگاه مرا گرفت و از روی پاهایش پایین کشید ؛ روی کاناپه افتادم .
مهرهای عصبی اش را رویم انداخت و با دست اشاره کرد خفه خون بگیرم و نام ساسان را نیاورم .
دوباره پرسیدم :« کار خودشه ؟!»
محکم جوابم داد : « نع!» پرسیدم :« پس کار کیه ؟»
زبانش گفت :« هیچکس ... » اما چشمهایش میگفتند :« به تو چه !؟» دیگر به من نگاه نکرد . کوسن را محکم تر بین بازو هایش فشرد و باعث حسادت من به یک تکه پارچه ی پر از اسفنج شد .
رفتار سردی که با من داشت ، در هر ملاقات غلیظ تر میشد ؛ گویا جناب مهر از مینا حالش به هم میخورد .
چند دقیقه ای گذشت ، میدانست قصد رفتن ندارم و میخواهم با او گپ بزنم ؛ پرسید :« کتاب جدیدی هست که من بخونمش ؟»
پس او با من مشکلی نداشت ، از آن قسمت من که به ساسان گره خورده بود فرار میکرد . لعنت بر مدیسای کوفتی و ساسان کوفتی تر که اعتماد او را از من سلب کردند!!
سوالش را با سوال جواب گفتم :« همه ی کتابهایی که من بهت میدم رو میخونی؟» سر به تاکید تکان داد . اضافه کرد :« بعضی ها رو چند بار .»
تو را به خدا از این حرف ها نزن ! میخواهی جلویت غش کنم ؟! میخواهی اختیار از کف بدهم و از شادی جیغ بکشم ؟!
غش نکردم و جیغ نزدم ، اما مثل دیوانه ها خندیدم . از ذوق خرکی ام خنده اش گرفت ، قربانش شوم .
پرسیدم :« میایی یه روز با هم دیگه حرف بزنیم ؟ مثلا بریم بیرون یا بیایی خونه ی من ؟!» سگرمه های مبارکش را در هم کشید و گفت :« نه...» میدانستم که میترسد برایش نقشه ریخته باشم . گفتم :« بخدا من هیچ ارتباطی با اون مرتیکه ندارم و بهت آسیب نمیزنم ! اصلا هر کاری بخوای میکنم که بهت ثابت کنم که با ساسا...»
دستش بالا آورد :« خیلی خب ! باشه ! فهمیدم ! فقط اسمشو نیار!»
همان لحظه درب حمام باز شد و سیما بیرون آمد ، عذر خواست که مرا تنها گذاشته بوده ؛ به نظرم باید عذر میخواست که خلوت مرا با مهر وجودم بهم زده !

_مینا ، هفتم ژانویه ، سال دوم ملاقات با مهرِ وجودم
دیدگاه ها (۱۳)

39^صدای در را که شنیدم ، از ذوق نیشم باز شد . معلوم بود اوست...

40^ژاکتش را هنوز پس نداده ام . رفته جنوب ، یادش رفته قبل از ...

37^دوباره من ، دوباره تهران . دلیل تمامش فقط اوست . مگر میش...

36^تمام امروز را گریه کردم . با تیغ افتادم به جان پاهایم ، ب...

32^آنقدر خیره به هم ماندیم تا آقا خورشیده برگردد . وقتی صدای...

60^لیوان را زمین گذاشتم . گفتم :« ای وای صاحب خونه اومده! » ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط