این روز ها به هر بهانه ای که بتوانم بتراشم بیشتر خانه ی ...
2^
این روز ها به هر بهانه ای که بتوانم بتراشم ، بیشتر خانه ی سیما میروم . اعتراضی نمیکند ؛ دل تنگش همدمی میخواهد . تنهاست .
دو سه ماهی از سومین سالگرد فوت مادرشان میگذرد . پشت میز آشپزخانه یا گاهی روی میز مینشینم و به درد و دلهای سیما گوش میدهم .
به امید دیدار او گاه و بیگاه به خانه اش میروم و مجبورم خواهرش را هم تحمل کنم ، اما او خانه نیست .
نمی پرسم برادرت کجاست ، به امید آنکه لا به لای حرفهایش از او بگوید . اما سیما معمولا از او چیزی نمیگوید . ظرف میشوید ، موهای بلندش مدام از پشت گوشش توی سینک سر میخورند و خیس میشوند .
از گذشته میگوید . از روزگار خوشی . از پدر و مادرش و من تنها میشنوم . نمیتوانم با خاطراتِ خوب نداشته ام همراهی اش کنم . گذشته من رنگ سایه چشمهایم می نماید ، سیاه .
مادرم میگفت ، هنوز مرا از شیر نگرفته بود که پدرم مرد . گفتن نداشت ، مردن معتاد ها گفتن ندارد . خودش یکی دو هفته قبل از تولد چهارده سالگیم زیر کتک های شوهرش جان داد .
هیچ چیزی برای گفتن نبود . ترجیح میدادم گوش کنم تا شاید صحبتی از او به میان آید .
بین شاخه به شاخه پریدن های خواهرش فهمیدم پارسال به استخدام شرکت نفت در آمده . بیمه ی پدرش و حقوق بازنشستگی مادرش ، روی هم در حد خورد و خوراک هر سه نفرشان میشد ، الباقی مخارج روی دوش او بود .
چند روزی بعد روی میز پذیرایی کتابی آلمانی پیدا کردم . از سیما صاحبش را جویا شدم و سیما اسم برادرش را برد . او .
گویا بخشی از تحصیلات دانشگاهیش را در آلمان گذرانده بود . پس احتمالا خاطرات خوبی از آن کشور داشت . برای من آلمان جز خاطرات چرک و بد بو چیز دیگری نداشت .
آه ! او ، آن مرد ، نظر مرا در مورد همه چیز تغییر میداد . اول از همه بعد از دیدن او دیگر نمیتوانستم بگویم :«از تمام مردهای دنیا متنفر و بیزارم !» و حالا ، آلمان دیگر برایم تاریک نبود .
زنِ مرد ستیزی بودم . سیما میدانست ، شاید برای همین زیاد اسم برادرش را جلویم نمی آورد .
حق داشتم .
خیری از مرد ها در این سی و یک سال به من نرسیده بود . ارمغانشان برایم ماسیدن دود سیگارم روی شیشه ی پنجره بود و علائم زخمهای روی تنم ، به همراه همان همیشگی : خاطرات شوم و گند گذشته .
اما این مرد ، هر چه بود ، فرقی با همجنس هایش داشت . هنوز از او چیزی نمیدانم ولی همین بس که گرچه سرد مینگرد ، اما نگاهش مرا نمیترساند .
_ مینا ، پانزدهم اکتبر ، سال اول ملاقات با مِهر وجودم
این روز ها به هر بهانه ای که بتوانم بتراشم ، بیشتر خانه ی سیما میروم . اعتراضی نمیکند ؛ دل تنگش همدمی میخواهد . تنهاست .
دو سه ماهی از سومین سالگرد فوت مادرشان میگذرد . پشت میز آشپزخانه یا گاهی روی میز مینشینم و به درد و دلهای سیما گوش میدهم .
به امید دیدار او گاه و بیگاه به خانه اش میروم و مجبورم خواهرش را هم تحمل کنم ، اما او خانه نیست .
نمی پرسم برادرت کجاست ، به امید آنکه لا به لای حرفهایش از او بگوید . اما سیما معمولا از او چیزی نمیگوید . ظرف میشوید ، موهای بلندش مدام از پشت گوشش توی سینک سر میخورند و خیس میشوند .
از گذشته میگوید . از روزگار خوشی . از پدر و مادرش و من تنها میشنوم . نمیتوانم با خاطراتِ خوب نداشته ام همراهی اش کنم . گذشته من رنگ سایه چشمهایم می نماید ، سیاه .
مادرم میگفت ، هنوز مرا از شیر نگرفته بود که پدرم مرد . گفتن نداشت ، مردن معتاد ها گفتن ندارد . خودش یکی دو هفته قبل از تولد چهارده سالگیم زیر کتک های شوهرش جان داد .
هیچ چیزی برای گفتن نبود . ترجیح میدادم گوش کنم تا شاید صحبتی از او به میان آید .
بین شاخه به شاخه پریدن های خواهرش فهمیدم پارسال به استخدام شرکت نفت در آمده . بیمه ی پدرش و حقوق بازنشستگی مادرش ، روی هم در حد خورد و خوراک هر سه نفرشان میشد ، الباقی مخارج روی دوش او بود .
چند روزی بعد روی میز پذیرایی کتابی آلمانی پیدا کردم . از سیما صاحبش را جویا شدم و سیما اسم برادرش را برد . او .
گویا بخشی از تحصیلات دانشگاهیش را در آلمان گذرانده بود . پس احتمالا خاطرات خوبی از آن کشور داشت . برای من آلمان جز خاطرات چرک و بد بو چیز دیگری نداشت .
آه ! او ، آن مرد ، نظر مرا در مورد همه چیز تغییر میداد . اول از همه بعد از دیدن او دیگر نمیتوانستم بگویم :«از تمام مردهای دنیا متنفر و بیزارم !» و حالا ، آلمان دیگر برایم تاریک نبود .
زنِ مرد ستیزی بودم . سیما میدانست ، شاید برای همین زیاد اسم برادرش را جلویم نمی آورد .
حق داشتم .
خیری از مرد ها در این سی و یک سال به من نرسیده بود . ارمغانشان برایم ماسیدن دود سیگارم روی شیشه ی پنجره بود و علائم زخمهای روی تنم ، به همراه همان همیشگی : خاطرات شوم و گند گذشته .
اما این مرد ، هر چه بود ، فرقی با همجنس هایش داشت . هنوز از او چیزی نمیدانم ولی همین بس که گرچه سرد مینگرد ، اما نگاهش مرا نمیترساند .
_ مینا ، پانزدهم اکتبر ، سال اول ملاقات با مِهر وجودم
- ۱.۲k
- ۲۱ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط