{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان آرام باش

رمان آرام باش

پارت ۱۰

‌باهم رفتیم پایین

کامیار منو گذاشت رو کابینت آشپزخانه و خودش رفت پنکیک مورد علاقمو درست کنه

منم داشتم با عشق نگاش میکردم ک زنگ در خرد

گفتم من باز میکنممم

یهو کامیار دستم و کشید

_خانوم کوچولو لباساتو دیدی

+ چه شونه

_چه شون نیستت برو عوض کن خودم باز میکنمممم

+ بدون حرف رفتم اتاق لباسم و عوض کردم و یه لباس دیگه پوشیدم


وقتی امدم پایین آرمین و دیدم باورم نمیشههههه پسر خاله ی عزیزممم

دوییدمممم پریدم بغلششششسس


_سلامممممممممممممم

ارمین&

& سلام فداتشممم مننننننننن

کامیار داشت هم با شک و هم اعصبانی نگام میکرد
که زود از بغل آرمین امدم بیرون

......
دیدگاه ها (۱)

رمان آرام باشپارت ۹ صبح کامیار بیدار شدم دیدم ندا هنوز خوابه...

بچه ها این اولین فیک مه اگه بده ببخشیددد

پارت ۴

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط