{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دلخوشـم بـا روزهـای  رفته و طوفانی ام

دلخوشـم بـا روزهـای  رفته و طوفانی ام
 قصــه هــا دارد نـگاه ابـری و بــارانی ام

 در خودم این روز ها غرقم چنان گرداب ها
 در خودم این روزها سرگرم سرگردانی ام

 تخت جمشیدم  ، برای خود شکوهی داشتم ...!
 بـازهـم دارم تمـاشـا ،  بـا هـمه ویـرانی ام 

 مثـل شیـری در قفـس افتـاده ام امـا هنوز
 خـوب از یــادم نـرفتـه ،  عـادت سلطانی ام

 مـرد میفهمـد؛ اگـر مردانـه احساسم کند
 نَقـل ِ دردی کـهنه را از گـریـه ی پنهانی ام
دیدگاه ها (۲)

سمت چشمان تو یک پنجره باشد کافیستچشم من خیره به آن منظره باش...

ناز این لعبت مهپاره کشیدن داردرخ زیبای فریب...

شعر من وقتی که با تو عشق بازی می کنددر تنور داغ آغوشت ، چه ن...

کیستی که مناینگونه به اعتمادنام خود رابا تو می گویم...کلید ق...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط