{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

﴿دو نیمه﴾ پارت5

﴿دو نیمه﴾ پارت5


با یه ظرف آب گرم رو ریخت روی پشتش،بعد یه دستمال رو خیس کرد و باهاش زخم ها رو تمیز می‌کرد ، چویا وقتی ناله میکرد دازای مکث میکرد و آروم تر انجام میداد.
کرم گیاهی رو روی زخم ها مالید،وقتی نوک انگشت هاش بین زخم ها حرکت میکرد ، خیلی درد داشت و چویا ناله میکرد.
و در آخر دازای زخم هاش رو باندپیچی کرد
و لباس های تمیز تن چویا کرد و گذاشتش روی تخت خودش و ملافه ی ابریشمی رو کشید روش.
چویا ۳ روز بی هوش بود و وقتی به هوش اومد دازای رو دید که کنار تخت خوابش برده و دستش رو گرفته.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

چویا دیگه تو قصر احساس غریبی نمی‌کرد ، هر روز با الیس به مدرسه می رفت،با چند تا از خدمتکار ها دوست شده بود و یه رابطه ی کوچیک با دازای داشت.
یه شب چویا رفته بود روی پشت بوم قصر ، به ماه سیاه نگاه میکرد.

«سرما میخوری!»

برگشت و دید دازای اونجاست.

چویا:«...……»

دازای اومد و کنار چویا نشست.

چویا:«دازای سان... تا حالا عاشق کسی شدی؟»

دازای:«چرا همچین چیزی می‌پرسی ؟»

چویا:«من یه نفر رو دوست دارم...اما مطمئن نیستم این عشق دو طرفه باشه»

دازای:«آره…من عاشق کسی هستم!»

چویا:«خب اون یه نفر کیه؟»

دازای:«خب... موهای نارنجی و چشمای اقیانوسی داره..»

چویا نفسش بند اومد.
دازای ادامه داد «اون انسانه و از نظر من خوشگل ترین دختر جهانه و....»

دازای دستش رو گذاشت روی دست چویا.

دازای:«و اسمش هم...ناکاهارا چویا ست »

دازای دستش رو گذاشت دور کمر چویا و کشیدش تو بغل خودش.

چویا سرخ شد (بچم لبو شددددد💖😂)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

روز ها گذشت و رابطه ی دازای و چویا جدی تر شد،دازای بعضی اوقات میومد تو اتاق و با هم دیگه صحبت می کردن.
چویا سرش رو میزاشت رو شونه ی دازای و اونم بغلش می‌کرد.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

یه روز دازای رفت پیش موری.

موری:«اتفاقی افتاده دازای؟»

دازای:«پدر میخوام راجب به چیزی باهاتون صحبت کنم...»

موری:«چی شده؟»

دازای:«خب...من .. نمی‌خوام با هارو ازدواج کنم...»

موری:«چی؟..پس..پس..ملکه ی آینده کی باید باشه ؟..تو باید به هر حال ازدواج کنی»

دازای :«خب راستش... من چویا رو دوست دارم...(سرخ شدن*)..به نظرم اون همسر خوبی برای من و ملکه ی مهربونی هم برای آینده میشه و....خب ما هم دیگه رو هم دوست دارم...»

موری:«او...خب..حق با توعه...اون ملکه ی مهربون و خوبی میشه و همچنین اگه شما هم دیگه رو دوست دارید من مشکلی ندارم اما...حواست بهش باشه..اون انسانه و خون آشام ها ممکنه بهش آسیب برسونن»

دازای:«بله پدر..»


ادامه دارد....
دیدگاه ها (۰)

﴿دو نیمه﴾ پارت4 دازای یه ظرف آب خنک آورد و یه دستمال تمیز رو...

﴿دو نیمه﴾ پارت3 یه مهمونی برای جشن تولد موری برگزار شده بود ...

خدمتکار من پارت9که یهو یه نفر موهای دازای و گرفت کشید و دازا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط