﴿دو نیمه﴾ پارت4
﴿دو نیمه﴾ پارت4
دازای یه ظرف آب خنک آورد و یه دستمال تمیز رو با آب خیس کرد.گذاشت روی پیشونی چویا،بعد رو صورتش،بعد رو دستاش ،بعد رو پاهاش و بعد آروم دکمه های پیراهن رو باز کرد ، و بعد دستمال رو گذاشت روی سینه هاش و شکمش.
چویا خواب بود و چیزی متوجه نشد.
فرداش تب چویا کاملا اومد پایین و تموم شد.
اما رفت توی کتاب خونه،رفت روی نردبون که یه کتاب برداره اما یه کتاب افتاد و باز شد.
چویا میخواست ببندتش اما طلسم آزاد شده بود.
قسمتی از قصر کاملا نابو شد اما کسی آسیب ندید.
دازای عصبی شد ، دست چویا رو گرفت و کشیدش توی زیر زمین.
دستای چویا رو بست به دوتا ستون بلند.
و بعد شلاق رو برداشت.
ضخیم و چرمی بود.
چویا تا دیدش چشماش گرد شد و لرزید.
دازای نزدیک شد و چویا چشماش رو بست و سرش رو انداخت پایین ، موهاش مثل دوتا پرده جلوی صورتش رو گرفت.
دازای شروع کرد.
یک ضربه ، چویا بی حرکت بود و ساکت
دو ضربه ،ساکت بود و ضربه ها رو میگرفت
یه ضربه ، بدنش میلرزید
با خودش میشمرد «۱...۲...۳..۴..۵..۶...۷....۱۵...۲۰...»
با ضربه ی ۴۰ از هوش رفت اما دازای رو خودش کنترل نداشت،پشت سر هم میزد.
چویا پاهاش لرزید و به زانو افتاد ، طناب کشیده شد و رگ دستش زخمی شد.
و در نهایت ۷۰ ضربه شلاق خورد.
دازای ایستاد ، نفس نفس میزد.
«زیاد روی کردم؟..چی؟..من..من چکار کردم؟..چرا این کارو انجام دادم؟...»
دستای چویا رو باز کرد و چویا افتاد تو بغل دازای.
دازای پرنسسی بغلش کرد و بردش تو حمام، گذاشتش تو وان آب،آب کاملاً از خون قرمز شد.
دازای لباس چویا رو بالا زد،نفسش بند اومد.
کمر چویا دیگه مثل یه انسان نبود،پر از زخم و خون و کبودی.
دازای تکه های لباس که رفته بودن رو و لای زخم ها رو آروم بر داشت.چویا تو بی هوشی ناله میکرد.
ادامه دارد....
دازای یه ظرف آب خنک آورد و یه دستمال تمیز رو با آب خیس کرد.گذاشت روی پیشونی چویا،بعد رو صورتش،بعد رو دستاش ،بعد رو پاهاش و بعد آروم دکمه های پیراهن رو باز کرد ، و بعد دستمال رو گذاشت روی سینه هاش و شکمش.
چویا خواب بود و چیزی متوجه نشد.
فرداش تب چویا کاملا اومد پایین و تموم شد.
اما رفت توی کتاب خونه،رفت روی نردبون که یه کتاب برداره اما یه کتاب افتاد و باز شد.
چویا میخواست ببندتش اما طلسم آزاد شده بود.
قسمتی از قصر کاملا نابو شد اما کسی آسیب ندید.
دازای عصبی شد ، دست چویا رو گرفت و کشیدش توی زیر زمین.
دستای چویا رو بست به دوتا ستون بلند.
و بعد شلاق رو برداشت.
ضخیم و چرمی بود.
چویا تا دیدش چشماش گرد شد و لرزید.
دازای نزدیک شد و چویا چشماش رو بست و سرش رو انداخت پایین ، موهاش مثل دوتا پرده جلوی صورتش رو گرفت.
دازای شروع کرد.
یک ضربه ، چویا بی حرکت بود و ساکت
دو ضربه ،ساکت بود و ضربه ها رو میگرفت
یه ضربه ، بدنش میلرزید
با خودش میشمرد «۱...۲...۳..۴..۵..۶...۷....۱۵...۲۰...»
با ضربه ی ۴۰ از هوش رفت اما دازای رو خودش کنترل نداشت،پشت سر هم میزد.
چویا پاهاش لرزید و به زانو افتاد ، طناب کشیده شد و رگ دستش زخمی شد.
و در نهایت ۷۰ ضربه شلاق خورد.
دازای ایستاد ، نفس نفس میزد.
«زیاد روی کردم؟..چی؟..من..من چکار کردم؟..چرا این کارو انجام دادم؟...»
دستای چویا رو باز کرد و چویا افتاد تو بغل دازای.
دازای پرنسسی بغلش کرد و بردش تو حمام، گذاشتش تو وان آب،آب کاملاً از خون قرمز شد.
دازای لباس چویا رو بالا زد،نفسش بند اومد.
کمر چویا دیگه مثل یه انسان نبود،پر از زخم و خون و کبودی.
دازای تکه های لباس که رفته بودن رو و لای زخم ها رو آروم بر داشت.چویا تو بی هوشی ناله میکرد.
ادامه دارد....
- ۱۵۵
- ۰۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط