پارت
پارت ۶
ویو یونگی
باحس تشنگی از خواب بیدار شدم دیدم ات محکم بغلم کرده واییی خدا چقدر تو کیوتی ، به زور از بغلش درامدم و رفتم پایین آب بخورم ، وقتی امدم دیدم ات داره توی خواب گریه میکنه
ات: ماماننن....نه نه نروو....خ... خواهش میکنم ( گریه)
یونگی: ات بیدارشو
ات: ی... یونگی...چ... چرا باهام... اینجوری رفتار میکنی...من...من...( توی خواب حرف میزنه و گریش شدید تر میشه)
یونگی:...ات عزیزم بیدار شو خواهش میکنم داری خواب میبینی ( یکمی بلند)
ویو یونگی
راستش خودمم از حرفی که زدم جا خوردم اولین بار بود به یکی میگفتم عزیزم دیدم ات بازم بیدار نشد به خاطره همین یه تکون ریزی بهش دادم
ویو ات
یهو از خواب پریدم وایییی خدا این چه خوابی بود من دیدم چرا الان گریم میاد ؟ چرا نمیتونم گریمو کنترل کنم ؟
اصلاً نفهمیدم کیو بغل کردم فقط گریه میکردم
یونگی: ( شک) ا..ات ببینم حالت خوبه ؟؟ داری گریه میکنی!؟
ات: خ...خوبم ( دماغشو کشید بالا)
یونگی: نه...خوب نیستی تب داری ( دستشو میزاره روی پیشونیه ات و توی میلی متریشه)
چند ساعت بعد
۶:۶ دقیقه صبح
ویو یونگی
واییی خدا خسته شودما ات خوابیده بود برای همین دوباره تبشو چک کردم که دیدم امده پایین کل شبو نخوابیدم ولی خیالم راحت شد دستشو گرفتم و نمیدونم چی شد یهو خوابم برد
ویو ات
بیدار شودم که.......
خماری 😂
ویو یونگی
باحس تشنگی از خواب بیدار شدم دیدم ات محکم بغلم کرده واییی خدا چقدر تو کیوتی ، به زور از بغلش درامدم و رفتم پایین آب بخورم ، وقتی امدم دیدم ات داره توی خواب گریه میکنه
ات: ماماننن....نه نه نروو....خ... خواهش میکنم ( گریه)
یونگی: ات بیدارشو
ات: ی... یونگی...چ... چرا باهام... اینجوری رفتار میکنی...من...من...( توی خواب حرف میزنه و گریش شدید تر میشه)
یونگی:...ات عزیزم بیدار شو خواهش میکنم داری خواب میبینی ( یکمی بلند)
ویو یونگی
راستش خودمم از حرفی که زدم جا خوردم اولین بار بود به یکی میگفتم عزیزم دیدم ات بازم بیدار نشد به خاطره همین یه تکون ریزی بهش دادم
ویو ات
یهو از خواب پریدم وایییی خدا این چه خوابی بود من دیدم چرا الان گریم میاد ؟ چرا نمیتونم گریمو کنترل کنم ؟
اصلاً نفهمیدم کیو بغل کردم فقط گریه میکردم
یونگی: ( شک) ا..ات ببینم حالت خوبه ؟؟ داری گریه میکنی!؟
ات: خ...خوبم ( دماغشو کشید بالا)
یونگی: نه...خوب نیستی تب داری ( دستشو میزاره روی پیشونیه ات و توی میلی متریشه)
چند ساعت بعد
۶:۶ دقیقه صبح
ویو یونگی
واییی خدا خسته شودما ات خوابیده بود برای همین دوباره تبشو چک کردم که دیدم امده پایین کل شبو نخوابیدم ولی خیالم راحت شد دستشو گرفتم و نمیدونم چی شد یهو خوابم برد
ویو ات
بیدار شودم که.......
خماری 😂
- ۱.۹k
- ۰۷ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط