{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

آرزوی دیدارت را دارم...

آرزوی دیدارت را دارم...
پارت 27

["ویو سلین"]

سریع اخم کردم و گفتم:

+"از این حرفا زیاد نزن، قشنگیِ لجبازی‌م می‌ریزه."

تهیونگ دوباره خندید.
بعد همون زن فروشنده اومد نزدیک
و گفت که اگر بخوایم،
می‌تونیم لباس‌ها رو پرو کنیم.

من و تهیونگ همزمان به هم نگاه کردیم و هر دو فهمیدیم که این بخش ماجرا،
تازه شروعِ دعوای اصلیه.

با اینکه سعی داشتم خونسردی خودم رو حفظ کنم،
اما نفس کشیدن توی اتاق پرو،
حس غریبی داشت.

لباسی که انتخاب کرده بودم،
همون لباس ساده ولی ظریفی بود که چشمم رو گرفته بود.

پارچه‌اش نرم بود و وقتی تنم کردم،
انگار واقعاً مال خودم بود.
نه زیادی تنگ،
نه زیادی گشاد.
فقط...
اندازه.

ولی تهیونگ بیرون اتاق پرو،
مثل همیشه،

یه جورایی مثل داورِ مسابقه ایستاده بود و منتظر بود تا منو با اون قیافه‌ی لجبازم ببینم.

وقتی از اتاق بیرون اومدم،
تهیونگ داشت با دقت به لباسم نگاه می‌کرد.
ابروهاش بالا رفته بود و یه جور نگاهِ ارزیابی‌کننده داشت....

_"خب؟"

بالاخره سکوت رو شکستم.

تهیونگ سرشو آروم تکون داد.

_"خوبه."


+"فقط خوبه؟"
با حرص پرسیدم.
انتظار داشتم حداقل یه‌کم بیشتر ذوق کنه.

_"باید عالی باشه؟"

با همون لحن آروم همیشگیش پرسید.

+"نه! ولی خب... یه‌کم تحسین هم بد نیست!"

با شیطنت گفتم.

تهیونگ نگاهش رو چرخوند و مستقیم بهم دوخت.

_"فکر کنم همین که بهت میاد، کافی باشه. نظر من برات مهمه، نه؟"

گونه‌هام داغ شد.

+"البته که مهمه! مهم‌ترین چیزه!"

با لحنی که سعی می‌کردم خیلی عادی باشه،

گفتم....

۳۰۰ لایک ، ۱۰۰ بازنشر
دیدگاه ها (۲)

آرزوی دیدارت را دارم....پارت 28["ویو سلین"]تهیونگ لبخند خیلی...

آرزوی دیدارت را دارم..پارت 29["ویو سلین"]سرمو به شیشه ماشین ...

آرزوی دیدارت را دارم....پارت 26["ویو سلین"]چندین لباس سفید و...

آرزوی دیدارت را دارم...پارت 25["ویو سلین"]بالاخره بعد از کلی...

شب تولدم پارت 17ویو جونگ: داشتم حرف میزدم که با قرار گرفتن ل...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط