{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

آرزوی دیدارت را دارم..

آرزوی دیدارت را دارم..
پارت 29

["ویو سلین"]
سرمو به شیشه ماشین تکیه دادم...
خیلی عجیب بود که تا الان جونگ کوک یا آوا باهام تماس نگرفتن..

آمِلیا..
الان چیکار میکنه؟
دلم براش تنگ شده دخترک قشنگم..
صبحم عجله ای از خونه زدم بیرون و تنهاش گذاشتم..
حتی به بقیه ام خبری ندادم...
دارم چیکار میکنم من؟

با صدای تهیونگ ذهنم از فکر کردن دست برداشت:

_"به چی فکر می‌کنی عروس خانوم؟."

خدایا صبر..
صبر..
نفسی عمیق از سر حرص کشیدمو سرمو به سمتش برگردوندم:

+"تو می‌خوای منو دیوونه کنی ها؟
یه دقه دهنتو ببند..
پلیسم مگه اینقدر پر حرف میشه؟.
پلیس باید آروم و جدی باشه نه رو مخ و پرو."

خنده ای زیر لبی کرد و دستشو رو رون پام گذشت که از شوک یخ بستم..

_"پلیس رو مخ و پرو دوست نداری خانم روانشناس؟
دیوونه بشی که برای خودت بد میشه..
خانوم روانشناس."

نفسم بند آمده بود واسه حس گرمای دستش روی پام..
آب دهنمو نمیتونستم قورت بدم..
بدنم منقبض شده بود..

دستشو برداشت تا تونستم نفس راحتی بکشم...

_"هنوزم وقتی لمست میکنم یخ میزنی...
این یه نشونه اس یا یه چیز ساده؟."

+"تهیونگ ماشین بزن کنار پیاده میشم."

_"هوا سرده لباست مناسب نیست خودم میرسونت."

آروم تر گفتم صدام کمی خواهش داشت:

+"تهیونگ...
ماشین بزن کنار،اگر میخواستم با ماشین برم با ماشین خودم میومدم بیرون فهمیدی؟."

باشه ای گفت و ماشین کمی جلو تر نگه داشت..
از ماشین پیاده شدم و کل خریدما از عقب برداشتم...
سنگین بود اما نه به اندازه ی آخرین حرف تهیونگ...
وقتی حرکت کرد و رفت روی صندلی نشستم..
اگر ازدواج کنیم..
چطور میتونم تحمل کنم و بهش دروغ بگم؟..
تو چشمای دیوونه کننده اش نگاه کنم و بگم آمِلیا دخترت نیست...

۳۰۰ لایک ، ۱۰۰ بازنشر
دیدگاه ها (۰)

آرزوی دیدارت را دارم....پارت 28["ویو سلین"]تهیونگ لبخند خیلی...

آرزوی دیدارت را دارم...پارت 27["ویو سلین"]سریع اخم کردم و گف...

عاشقانه ای در دهه ۵۰ پارت ۵۹ویو راوی تهیونگ که دید دارن نزدی...

عاشقانه ای در دهه ۵۰پارت۶۶ ویو راوی تهیونگ قدم به قدم نزدیک ...

عاشقانه ای در دهه ۵۰پارت۷۴ویو راوی صبح در اومد و هنوز املیا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط