آرزوی دیدارت را دارم....
آرزوی دیدارت را دارم....
پارت 26
["ویو سلین"]
چندین لباس سفید و کرمی روبهرویمان آویزون بود.
یکی با دنبالهی بلند،
یکی ساده و شیک،
یکی با دانتلهای ظریف و آستینهای بلند.
همونطور که لباسها رو نگاه میکردم،
تهیونگ کنارم ایستاد.
حضورش طوری نزدیک بود که حتی با اینکه چند سانت ازم فاصله داشت،
باز هم حسش میکردم.
_"این یکی چطوره؟"
با تعجب به لباسی که نشون میداد نگاه کردم.
یه لباس ساده ولی بسیار ظریف بود،
با یقهی دلبری و آستینهای نازک.
با اخم گفتم:
+"برای من زیادی معمولیه."
_"پس یه لباس پر زرق و برق میخوای؟"
+"نه. فقط چیزی میخوام که خودم باشم."
تهیونگ چند ثانیه نگاهم کرد، بعد آروم گفت:
_"پس چیزی انتخاب کن که وقتی نگاهش میکنی، حس کنی مال خودته. نه چیزی که بقیه ازت انتظار دارن."
این حرفش...
یهجوری بود.
اونقدر آرام گفته شد که نتونستم سریع جواب تند بدم. فقط نگاش کردم و زیر لب گفتم:
+"تو هم بعضی وقتها حرفای عجیبِ درست میزنی."
لبخند خیلی کوچیکی زد.
بعد از چند دقیقه گشتن بین لباسها،
بالاخره یکی توجهم رو جلب کرد.
لباس سفیدی بود با پارچهی نرم و طراحی خیلی ظریف.
ساده بود،
اما در عین سادگی،
یه جذابیت خاصی داشت؛
نه زیادی شلوغ،
نه زیادی خشک.
دقیقاً همون چیزی بود که دوست داشتم.
دستم رو روی پارچهاش کشیدم و گفتم:
+"این یکی..."
تهیونگ نگاهش رو به لباس دوخت و بعد به من.
_"انتخاب خوبیه."
با کنایه گفتم:
+"تو از کجا میفهمی انتخاب خوب چیه؟"
_"از وقتی فهمیدم تو از لباسهای شلوغ بدت میاد."
اخمام رفت تو هم.
+"یعنی چی؟ تو از قبل هم منو زیر نظر داشتی؟"
تهیونگ بیاعتنا شونه بالا انداخت.
_"نمیشه نگاهمو از کسی که قراره همسرم بشه بردارم."
حس کردم صورتم داغ شد،
برای همین سریع نگاهم رو ازش دزدیدم و گفتم:
+"خیلی پررو هستی."
_"و تو خیلی زود رنگ عوض میکنی."
برای اینکه بحث رو عوض کنم،
سریع به سمت بخش کتوشلوارها رفتم.
اونجا هم چند مدل مختلف بود،
از رسمی و ساده گرفته تا شیک و خاص.
تهیونگ با اون قد بلند و استایل مردونهاش،
کنار هر مدل که میایستاد،
انگار بیشتر بهش میاومد.
بیاختیار گفتم:
+"حتماً باید کتوشلوارت هم خیلی گرون باشه؟"
برگشت و بهم نگاه کرد:
_"چرا؟ نگران هزینهای؟"
با پوزخند جواب دادم:
+"نه. فقط دارم فکر میکنم چقدر طول میکشه تا تو رو برای خرید لباس تحمل کنم."
_"زیاد طول نمیکشه، چون انتخاب من همیشه سریع انجام میشه."
با شیطنت گفتم:
+"آره، چون احتمالاً هرچی بپوشی میگی بهت میاد."
_"اتفاقاً نه. چون به تو اعتماد دارم که بهترینش رو انتخاب کنی."
این جمله باعث شد چند لحظه نگاش کنم.
تهیونگ خیلی عادی گفت،
انگار اصلاً چیزی نگفته.
ولی من حس کردم یه چیز کوچیک توی سینهم تکون خورد.....
۳۰۰ لایک ، ۱۰۰ بازنشر
پارت 26
["ویو سلین"]
چندین لباس سفید و کرمی روبهرویمان آویزون بود.
یکی با دنبالهی بلند،
یکی ساده و شیک،
یکی با دانتلهای ظریف و آستینهای بلند.
همونطور که لباسها رو نگاه میکردم،
تهیونگ کنارم ایستاد.
حضورش طوری نزدیک بود که حتی با اینکه چند سانت ازم فاصله داشت،
باز هم حسش میکردم.
_"این یکی چطوره؟"
با تعجب به لباسی که نشون میداد نگاه کردم.
یه لباس ساده ولی بسیار ظریف بود،
با یقهی دلبری و آستینهای نازک.
با اخم گفتم:
+"برای من زیادی معمولیه."
_"پس یه لباس پر زرق و برق میخوای؟"
+"نه. فقط چیزی میخوام که خودم باشم."
تهیونگ چند ثانیه نگاهم کرد، بعد آروم گفت:
_"پس چیزی انتخاب کن که وقتی نگاهش میکنی، حس کنی مال خودته. نه چیزی که بقیه ازت انتظار دارن."
این حرفش...
یهجوری بود.
اونقدر آرام گفته شد که نتونستم سریع جواب تند بدم. فقط نگاش کردم و زیر لب گفتم:
+"تو هم بعضی وقتها حرفای عجیبِ درست میزنی."
لبخند خیلی کوچیکی زد.
بعد از چند دقیقه گشتن بین لباسها،
بالاخره یکی توجهم رو جلب کرد.
لباس سفیدی بود با پارچهی نرم و طراحی خیلی ظریف.
ساده بود،
اما در عین سادگی،
یه جذابیت خاصی داشت؛
نه زیادی شلوغ،
نه زیادی خشک.
دقیقاً همون چیزی بود که دوست داشتم.
دستم رو روی پارچهاش کشیدم و گفتم:
+"این یکی..."
تهیونگ نگاهش رو به لباس دوخت و بعد به من.
_"انتخاب خوبیه."
با کنایه گفتم:
+"تو از کجا میفهمی انتخاب خوب چیه؟"
_"از وقتی فهمیدم تو از لباسهای شلوغ بدت میاد."
اخمام رفت تو هم.
+"یعنی چی؟ تو از قبل هم منو زیر نظر داشتی؟"
تهیونگ بیاعتنا شونه بالا انداخت.
_"نمیشه نگاهمو از کسی که قراره همسرم بشه بردارم."
حس کردم صورتم داغ شد،
برای همین سریع نگاهم رو ازش دزدیدم و گفتم:
+"خیلی پررو هستی."
_"و تو خیلی زود رنگ عوض میکنی."
برای اینکه بحث رو عوض کنم،
سریع به سمت بخش کتوشلوارها رفتم.
اونجا هم چند مدل مختلف بود،
از رسمی و ساده گرفته تا شیک و خاص.
تهیونگ با اون قد بلند و استایل مردونهاش،
کنار هر مدل که میایستاد،
انگار بیشتر بهش میاومد.
بیاختیار گفتم:
+"حتماً باید کتوشلوارت هم خیلی گرون باشه؟"
برگشت و بهم نگاه کرد:
_"چرا؟ نگران هزینهای؟"
با پوزخند جواب دادم:
+"نه. فقط دارم فکر میکنم چقدر طول میکشه تا تو رو برای خرید لباس تحمل کنم."
_"زیاد طول نمیکشه، چون انتخاب من همیشه سریع انجام میشه."
با شیطنت گفتم:
+"آره، چون احتمالاً هرچی بپوشی میگی بهت میاد."
_"اتفاقاً نه. چون به تو اعتماد دارم که بهترینش رو انتخاب کنی."
این جمله باعث شد چند لحظه نگاش کنم.
تهیونگ خیلی عادی گفت،
انگار اصلاً چیزی نگفته.
ولی من حس کردم یه چیز کوچیک توی سینهم تکون خورد.....
۳۰۰ لایک ، ۱۰۰ بازنشر
- ۴.۴k
- ۰۹ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط