{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#داستان_شب..

#داستان_شب..


مردی از دره ای می گذشت که به چوپان پیری برخورد. غذایش را با او تقسیم کرد و مدت درازی دربارۀ زندگی صحبت کردند. صحبت به وجود خدا رسید. مرد گفت: اگر به خدا اعتقاد داشته باشم باید قبول کنم که آزاد نیستم و مسئول هیچ کدام از اعمالم نیستم، زیرا مردم می گویند که او قادر مطلق است و اکنون و گذشته و آینده را می شناسد. چوپان زیر آواز زد و پژواک آوازش دره را آکند . بعد ناگهان آوازش را قطع کرد و شروع کرد به ناسزا گفتن به همه چیز و همه کس. صدای فریادهای چوپان نیز در کوهها پیچید و به سوی آن دو بازگشت. سپس چوپان گفت: زندگی همین دره است، آن کوهها آگاهی پروردگارند و آوای انسان، سرنوشت او. آزادیم آواز بخوانیم یا ناسزا بگوئیم، اما هر کاری که می کنیم به درگاه او می رسد و به همان شکل به سوی ما باز می گردد.
دیدگاه ها (۵)

مردی از دره ای می گذشت که به چوپان پیری برخورد. غذایش را با ...

مردی از دره ای می گذشت که به چوپان پیری برخورد. غذایش را با ...

مردی، در حال پیاده روی در یکی از دره های کوهستان پیرنه به چو...

#اللهروزی پیامبر صلی الله علیه و سلم به اصحاب فرمودندزمانی ب...

روزی پیامبر صلی الله علیه و سلم رو به اصحاب فرمودندزمانی بر ...

روزی پیامبر صلی الله علیه و سلم رو به اصحاب فرمودندزمانی بر ...

سلام...متن زیر از روزنامه اعتماد برگرفته شده است..به دلیل حف...

نامه آقای فرید صلواتی به آقای حداد عادلجناب آقای دکتر حدادعا...

روزی پیامبر صلی الله علیه و سلم به اصحاب فرمودندزمانی بر امت...

پیشنهاد میکنم این داستان زیبا رو بخونید .داستان مینا و پلنگ ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط