bad boyfriend
bad boyfriend
season : 1
part : 1
هر کدوم به تنهایی زندگی خوبی داشتن با هم دیگه از بچگی مشکل داشتن دعوا میکردن همو اذیت میکردن و اصلا به این فکر نمیکردن که روزی محبور بشن با هم ازدواج کنن جفتشون ناراضی بودن خوشحال نبودن و فقط به این فکر میکردن که این یه ازدواج اجباریه و مجبورن فقط بخاطر پدر بزرگشون پدر بزرگشون نزدیک مرگش بود و دلش میخواست نوه هاش با هم ازدواج کنن ولی نمیدونست که نوه هاش از هم خوششون نمیاد تمام این حرف ها هم تو ذهن کوک و هم تو ذهن ا.ت تکرار میشد اینکه قرار نیس عاشق همدیگه بشن و این یه ازدواج اجباریه جفتشون ناراحت بودن چون ازدواج میکنن ولی با کسی که دوسش ندارن تو مسیر تالار بودن جفتشون حتی لبخندی نمیزدن چند ساعت دیگه با هم ازدواج میکردن ولی خبری از خوشحالی تو چهرشون نبود رسیدن جلوی تالار بعد مدت ها سکوت کوک صداش در اومد
کوک : پیاده شو رسیدیم...میدونی که باید طوری رفتار کنیم که انگار خوشحالیم
ا.ت با بغض به صورت کوک نگاه کرد
ا.ت : نمیخوام به دروغ نشون بدم خوشحالم که همه فک کنن ازت خوشم میاد
کوک: منم عاشق چش ابروت نیستم مجبورم
ا.ت : نه آخه من میمیرم برات برا همون
کوک : پیاده شو بحث نکن با من
ا.ت چشم غره رفت و پیاده شد کوک دست ا.ت و گرفت و رفتن سمت تالار همه خوشحال بودن به جز کوک و ا.ت مراسم تموم شد
season : 1
part : 1
هر کدوم به تنهایی زندگی خوبی داشتن با هم دیگه از بچگی مشکل داشتن دعوا میکردن همو اذیت میکردن و اصلا به این فکر نمیکردن که روزی محبور بشن با هم ازدواج کنن جفتشون ناراضی بودن خوشحال نبودن و فقط به این فکر میکردن که این یه ازدواج اجباریه و مجبورن فقط بخاطر پدر بزرگشون پدر بزرگشون نزدیک مرگش بود و دلش میخواست نوه هاش با هم ازدواج کنن ولی نمیدونست که نوه هاش از هم خوششون نمیاد تمام این حرف ها هم تو ذهن کوک و هم تو ذهن ا.ت تکرار میشد اینکه قرار نیس عاشق همدیگه بشن و این یه ازدواج اجباریه جفتشون ناراحت بودن چون ازدواج میکنن ولی با کسی که دوسش ندارن تو مسیر تالار بودن جفتشون حتی لبخندی نمیزدن چند ساعت دیگه با هم ازدواج میکردن ولی خبری از خوشحالی تو چهرشون نبود رسیدن جلوی تالار بعد مدت ها سکوت کوک صداش در اومد
کوک : پیاده شو رسیدیم...میدونی که باید طوری رفتار کنیم که انگار خوشحالیم
ا.ت با بغض به صورت کوک نگاه کرد
ا.ت : نمیخوام به دروغ نشون بدم خوشحالم که همه فک کنن ازت خوشم میاد
کوک: منم عاشق چش ابروت نیستم مجبورم
ا.ت : نه آخه من میمیرم برات برا همون
کوک : پیاده شو بحث نکن با من
ا.ت چشم غره رفت و پیاده شد کوک دست ا.ت و گرفت و رفتن سمت تالار همه خوشحال بودن به جز کوک و ا.ت مراسم تموم شد
- ۳۸
- ۰۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط