love in the dark
love in the dark⑦
کوک: نگران نباش نمیخوام برای همیشه زنم باشی فقط مدتی کوتاه
ا/ت: مدتی کوتاه؟
کوک: آره چون پدرم مجبورم کرده باید ازدواج کنم و یه وارث بیارم چون من تک فرزندم
ا/ت: وارث؟ یعنی از من بچه میخوای؟ من خودم هنوز عروسک بازی میکنم..
کوک: نه از تو بچه نمیخوام فقط میخوام ازدواج کنیم همین نگران بچه نباش به مدت یک سال باهم ازدواج میکنیم بعد هم جدا میشیم همین
ا/ت: یعنی من فقط باید نقش همسرت رو بازی کنم
کوک: آره اما باید باهام زندگی کنی و پول هم بهت میدم
ا/ت: مامان جون چی؟
کوک: شنیدم عمه داری؟
ا/ت: آره
کوک: بهش بگو میخوای ازدواج کنی تا مادرش رو ببره پیش خودش
ا/ت: گفتی یک سال فراموش نکنی
کوک: نه نمیکنم
ا/ت: یه روز نگی بچه میخوام من نمیتونم
کوک: نمیگم
ا/ت: خب بیشتر صبر میکردی شاید عاشق میشدی
کوک: عاشق؟ من دوباره عاشق نمیشم
ا/ت: دوباره؟ قبلا عاشق شدی؟
کوک: آره
ا/ت: خب چیشد؟
کوک: مُرد..
ا/ت: از دستش دادی؟
کوک: آره
ا/ت: ببخشید متاسفم
کوک: ناراحت نباش سه سالی میشه و اینکه سوال شخصی ممنوع بیا این رو امضا بزن قرارداد
ا/ت: میشه بخونم
کوک: بخون
قرارداد رو خوندم و امضا زدم
کوک: امشب به مامان بزرگت بگو و وسایلت رو جمع کن فردا صبح راننده میاد دنبالت
ا/ت: خیلی زود نیست؟
کوک: نه
ا/ت: حالا میشه برم؟
کوک: برو
یک ساعت بعد
تو اتاقم بودم زنگ زدم عمه
ا/ت: الو
عمه: جانم عمه
ا/ت: عمه میتونی از مامان بزرگ مراقبت کنی؟
عمه: اتفاقی افتاده؟
ا/ت: نه حقیقتش میخوام ازدواج کنم
عمه: ازدواج کنی؟
ا/ت: آره
عمه: خب کی هست دوست پسرت؟
ا/ت: اهمم آره
عمه: چه خوب چشم عزیزم مامان بزرگ رو خودم میام میبرم
ا/ت: ممنون من باید برم خداحافظ
عمه: خداحافظ عزیزم
م.ب: عزیزم نگران من نباش اما چرا میخوای ازدواج کنی تو که از سوهو جدا شدی؟
ا/ت: با سوهو نیست یکی دیگه هست دوست های قدیمیم هست بعد بهت میگم
م.ب: باشه عزیزم برو وسایلت رو جمع کن
مامان بزرگم رو محکم بغل کردم
ا/ت: مامان من نمیخوام ازت جدا شم😭
م.ب: نمیشی؟ فقط میخوای ازدواج کنی
فردا
دیشب از ناراحتی نخوابیدم خیلی ناراحت بودم واقعا؟ من دارم ازدواج میکنم با کسی که خیلی خوشتیپ و جذابه اما درونش ترسناکه نباید فراموش کنم آدم خطرناکی هست
تق تق تق
عمم مامان بزرگم رو برده بود الان فکر کنم اومدن دنبال من
در رو باز کردم
/:سلام از طرف آقای جئون اومدم
ا/ت: سلام
چمدونم رو گذاشت پشت ماشین و در رو برای من باز کرد و رفتم نشستم
چند دقیقه بعد
/:رسیدیم اینجا عمارت آقای جئون هست
در ماشین باز شد و خواستم از ماشین پیاده بشم جونگکوک دستش رو به سمتم دراز کرد
دستش رو گرفت
کوک: خوش اومدی
نگاهی به عمارتش کردم
ا/ت: مثل قصر هست خیلی خوشگله خونت
کوک: عمارت من نه عمارت ما
دستم رو از دستش جدا کردم
ا/ت: میشه بریم داخل
کوک: البته
رفتیم داخل
خونه پر از خدمتکار بود اما اونجا داخل خیلی جذاب بود با پله های مارپیچی
ا/ت: اتاق کجاست
کوک: بیا دنبالم
رفتیم طبقه بالا
کوک: خدمتکار ها و بادیگارد ها بدون اجازه حق ندارند بیان طبقه بالا پس بدون چه کسی هستی که اتاقت بالاست
ا/ت: مثل سریال ها هست تو خوابم ندیده بودم یه روز یه عمارتی مثل این فقط به چشمم ببینم چه برسه که زندگی کنم
کوک: این اتاقت هست
رفتم داخل اتاق
ا/ت: وایی خیلی خوشگله
کوک: این اتاق لباس ها و کیف ها اکسسوری ها و خیلی چیزهای دیگه ای داره حمام و دستشویی هم داخل اتاقت هست پس لازم نیست از وسایل خودت استفاده کنی
ا/ت: خیلی اتاق خوشگل و بزرگی هست اما تو چی؟
کوک: من چی؟
ا/ت: ما میخواهیم ازدواج کنیم پس تو این اتاق باهم هستیم؟
کوک: چی؟ فکر کردی ما داخل یه اتاق باهم هستیم؟ یعنی شب ها کنار هم میخوابیم؟
وایی فکرش هم نکن
ا/ت: نهه من فقط میخواستم بگم اگر پدر و مادرت اومدند خواستیم نقش بازی کنیم بگیم داخل یه اتاق هستیم
کوک: باشه من میرم اتاقم بدون اجازه هم وارد اتاقم نمیشی
ا/ت: چشم
#فیک
#سناریو
#جونگکوک
#کوک
#عشق_در_تاریکی
کوک: نگران نباش نمیخوام برای همیشه زنم باشی فقط مدتی کوتاه
ا/ت: مدتی کوتاه؟
کوک: آره چون پدرم مجبورم کرده باید ازدواج کنم و یه وارث بیارم چون من تک فرزندم
ا/ت: وارث؟ یعنی از من بچه میخوای؟ من خودم هنوز عروسک بازی میکنم..
کوک: نه از تو بچه نمیخوام فقط میخوام ازدواج کنیم همین نگران بچه نباش به مدت یک سال باهم ازدواج میکنیم بعد هم جدا میشیم همین
ا/ت: یعنی من فقط باید نقش همسرت رو بازی کنم
کوک: آره اما باید باهام زندگی کنی و پول هم بهت میدم
ا/ت: مامان جون چی؟
کوک: شنیدم عمه داری؟
ا/ت: آره
کوک: بهش بگو میخوای ازدواج کنی تا مادرش رو ببره پیش خودش
ا/ت: گفتی یک سال فراموش نکنی
کوک: نه نمیکنم
ا/ت: یه روز نگی بچه میخوام من نمیتونم
کوک: نمیگم
ا/ت: خب بیشتر صبر میکردی شاید عاشق میشدی
کوک: عاشق؟ من دوباره عاشق نمیشم
ا/ت: دوباره؟ قبلا عاشق شدی؟
کوک: آره
ا/ت: خب چیشد؟
کوک: مُرد..
ا/ت: از دستش دادی؟
کوک: آره
ا/ت: ببخشید متاسفم
کوک: ناراحت نباش سه سالی میشه و اینکه سوال شخصی ممنوع بیا این رو امضا بزن قرارداد
ا/ت: میشه بخونم
کوک: بخون
قرارداد رو خوندم و امضا زدم
کوک: امشب به مامان بزرگت بگو و وسایلت رو جمع کن فردا صبح راننده میاد دنبالت
ا/ت: خیلی زود نیست؟
کوک: نه
ا/ت: حالا میشه برم؟
کوک: برو
یک ساعت بعد
تو اتاقم بودم زنگ زدم عمه
ا/ت: الو
عمه: جانم عمه
ا/ت: عمه میتونی از مامان بزرگ مراقبت کنی؟
عمه: اتفاقی افتاده؟
ا/ت: نه حقیقتش میخوام ازدواج کنم
عمه: ازدواج کنی؟
ا/ت: آره
عمه: خب کی هست دوست پسرت؟
ا/ت: اهمم آره
عمه: چه خوب چشم عزیزم مامان بزرگ رو خودم میام میبرم
ا/ت: ممنون من باید برم خداحافظ
عمه: خداحافظ عزیزم
م.ب: عزیزم نگران من نباش اما چرا میخوای ازدواج کنی تو که از سوهو جدا شدی؟
ا/ت: با سوهو نیست یکی دیگه هست دوست های قدیمیم هست بعد بهت میگم
م.ب: باشه عزیزم برو وسایلت رو جمع کن
مامان بزرگم رو محکم بغل کردم
ا/ت: مامان من نمیخوام ازت جدا شم😭
م.ب: نمیشی؟ فقط میخوای ازدواج کنی
فردا
دیشب از ناراحتی نخوابیدم خیلی ناراحت بودم واقعا؟ من دارم ازدواج میکنم با کسی که خیلی خوشتیپ و جذابه اما درونش ترسناکه نباید فراموش کنم آدم خطرناکی هست
تق تق تق
عمم مامان بزرگم رو برده بود الان فکر کنم اومدن دنبال من
در رو باز کردم
/:سلام از طرف آقای جئون اومدم
ا/ت: سلام
چمدونم رو گذاشت پشت ماشین و در رو برای من باز کرد و رفتم نشستم
چند دقیقه بعد
/:رسیدیم اینجا عمارت آقای جئون هست
در ماشین باز شد و خواستم از ماشین پیاده بشم جونگکوک دستش رو به سمتم دراز کرد
دستش رو گرفت
کوک: خوش اومدی
نگاهی به عمارتش کردم
ا/ت: مثل قصر هست خیلی خوشگله خونت
کوک: عمارت من نه عمارت ما
دستم رو از دستش جدا کردم
ا/ت: میشه بریم داخل
کوک: البته
رفتیم داخل
خونه پر از خدمتکار بود اما اونجا داخل خیلی جذاب بود با پله های مارپیچی
ا/ت: اتاق کجاست
کوک: بیا دنبالم
رفتیم طبقه بالا
کوک: خدمتکار ها و بادیگارد ها بدون اجازه حق ندارند بیان طبقه بالا پس بدون چه کسی هستی که اتاقت بالاست
ا/ت: مثل سریال ها هست تو خوابم ندیده بودم یه روز یه عمارتی مثل این فقط به چشمم ببینم چه برسه که زندگی کنم
کوک: این اتاقت هست
رفتم داخل اتاق
ا/ت: وایی خیلی خوشگله
کوک: این اتاق لباس ها و کیف ها اکسسوری ها و خیلی چیزهای دیگه ای داره حمام و دستشویی هم داخل اتاقت هست پس لازم نیست از وسایل خودت استفاده کنی
ا/ت: خیلی اتاق خوشگل و بزرگی هست اما تو چی؟
کوک: من چی؟
ا/ت: ما میخواهیم ازدواج کنیم پس تو این اتاق باهم هستیم؟
کوک: چی؟ فکر کردی ما داخل یه اتاق باهم هستیم؟ یعنی شب ها کنار هم میخوابیم؟
وایی فکرش هم نکن
ا/ت: نهه من فقط میخواستم بگم اگر پدر و مادرت اومدند خواستیم نقش بازی کنیم بگیم داخل یه اتاق هستیم
کوک: باشه من میرم اتاقم بدون اجازه هم وارد اتاقم نمیشی
ا/ت: چشم
#فیک
#سناریو
#جونگکوک
#کوک
#عشق_در_تاریکی
- ۷۷.۲k
- ۲۱ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط