خستگی هایم را
خستگی هایم را
بر دوش خیابان گذاشته ام،
دیگر خیابان هم
خسته از
خستگی های من است...
خسته از دنیا
صورت رنگ پریدهء
روزگارم را
سرخ کرده ام
باسیلی لبخند های پوچ...
شاید
آبروی زندگی ام
در امان بماند ،
اما
در خلوت خویش
" آب روی " چشمانم
همیشه در نگاه اتاق
رفته...
خیابان که خسته از من است،
آسمان هم
تا چشمهایم را
خیره به رویش می بیند
چادر سیاه شب میکشد و
عزم خواب میکند...
دهان پنجره را هم
گل گرفتم
که نیامدن مسافر را
هر دم در نگاهم
فریاد میزد...
فقط
برایم
همین اتاق تاریک و سرد
مانده...
من،
اتاق،
اشک،
دلتنگیهای مکرر
شده ایم یک خانوادهء کامل...
روزی
بیا و
مهمان این خانه باش...
بر دوش خیابان گذاشته ام،
دیگر خیابان هم
خسته از
خستگی های من است...
خسته از دنیا
صورت رنگ پریدهء
روزگارم را
سرخ کرده ام
باسیلی لبخند های پوچ...
شاید
آبروی زندگی ام
در امان بماند ،
اما
در خلوت خویش
" آب روی " چشمانم
همیشه در نگاه اتاق
رفته...
خیابان که خسته از من است،
آسمان هم
تا چشمهایم را
خیره به رویش می بیند
چادر سیاه شب میکشد و
عزم خواب میکند...
دهان پنجره را هم
گل گرفتم
که نیامدن مسافر را
هر دم در نگاهم
فریاد میزد...
فقط
برایم
همین اتاق تاریک و سرد
مانده...
من،
اتاق،
اشک،
دلتنگیهای مکرر
شده ایم یک خانوادهء کامل...
روزی
بیا و
مهمان این خانه باش...
- ۲.۸k
- ۰۳ خرداد ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط