رو به رومون کلبه چوبی پوشیده از برف بود که دود از دودکش روی ...
Part ۳۲
رو به رومون کلبه چوبی پوشیده از برف بود که دود از دودکش روی سقفش بیرون میومد...همگی رفتیم داخل و رانگ با یه مرد هیکلی تر از خودش دست داد و احوال پرسی کرد...منو کوکم روی صندلی های چوبی کنار کلبه نشستیم...من شکلات داغی که رانگ بهم داده بودو میخوردمو جونگکوک دو جفت کفشی که صاحب اینجا بهش داده بودو امتحان میکرد
+یکم از این بخور گرم میشی
-نمیخوام...این خوبه نه؟؟اندازشم بد نیست
+جونگکوکا..
-هوم؟
+اگر همه ی اینا تموم شد و رفتیم یه جایی که دست کسی بهمون نرسید...میای یه بچه بیاریم؟
-ما کلی تلاش کردیم نااون...نمیشه دیگه...قرار نیست به تو و من فشار بیاد که...همینطوری ام میشه زندگی کرد
+منظورم بچه دار شدن نبود....از پرورشگاه بیاریم..
نگاهی با معنی به دختر رو به روش انداخت و لیوانو ازش گرفت...سمت دهنش برد و چند قلوپ ازش خورد..
+(لبمو گاز گرفتمو منتظر بودم دوباره برزخ شه ولی لیوانو آورد پایین و به زمین خیره شده بود...)
-فکر بدی نیست...اینطوری یکی دیگرم به ارزوش میرسونیم...
دختر خنده ای از خوشحالی روی لباش نشست و رفت سمت رانگ
+اممم....چقدر دیگه مونده تا به ماشین بعدی برسیم؟؟
رانگ که داشت با اون مرد هیکلی حرف میزد رو به من لبخند محوی زد و یکم این پا اون پا میکرد...
رانگ(تقریبا یک ساعت و ربع دیگه...فقط..)
-فقط چی؟
رانگ(راهی که در پیش داریم خیلی هموار نیست و ممکنه یکم خسته کننده باشه..لطفا هرچیزی رو که میدونید نیازه بردارید چون چیز دیگه ای این اطراف نیست...)
+پس من یکم خوراکی برمیدارم
دختر از پیششون رفت و شروع کرد به انتخاب خوراکی ها
رانگ(کوک!باید سریع تر بریم...ممکنه پیدامون کنن...اگر این دفعه ام بهمون برسن کارمون تمومه)
رو به رومون کلبه چوبی پوشیده از برف بود که دود از دودکش روی سقفش بیرون میومد...همگی رفتیم داخل و رانگ با یه مرد هیکلی تر از خودش دست داد و احوال پرسی کرد...منو کوکم روی صندلی های چوبی کنار کلبه نشستیم...من شکلات داغی که رانگ بهم داده بودو میخوردمو جونگکوک دو جفت کفشی که صاحب اینجا بهش داده بودو امتحان میکرد
+یکم از این بخور گرم میشی
-نمیخوام...این خوبه نه؟؟اندازشم بد نیست
+جونگکوکا..
-هوم؟
+اگر همه ی اینا تموم شد و رفتیم یه جایی که دست کسی بهمون نرسید...میای یه بچه بیاریم؟
-ما کلی تلاش کردیم نااون...نمیشه دیگه...قرار نیست به تو و من فشار بیاد که...همینطوری ام میشه زندگی کرد
+منظورم بچه دار شدن نبود....از پرورشگاه بیاریم..
نگاهی با معنی به دختر رو به روش انداخت و لیوانو ازش گرفت...سمت دهنش برد و چند قلوپ ازش خورد..
+(لبمو گاز گرفتمو منتظر بودم دوباره برزخ شه ولی لیوانو آورد پایین و به زمین خیره شده بود...)
-فکر بدی نیست...اینطوری یکی دیگرم به ارزوش میرسونیم...
دختر خنده ای از خوشحالی روی لباش نشست و رفت سمت رانگ
+اممم....چقدر دیگه مونده تا به ماشین بعدی برسیم؟؟
رانگ که داشت با اون مرد هیکلی حرف میزد رو به من لبخند محوی زد و یکم این پا اون پا میکرد...
رانگ(تقریبا یک ساعت و ربع دیگه...فقط..)
-فقط چی؟
رانگ(راهی که در پیش داریم خیلی هموار نیست و ممکنه یکم خسته کننده باشه..لطفا هرچیزی رو که میدونید نیازه بردارید چون چیز دیگه ای این اطراف نیست...)
+پس من یکم خوراکی برمیدارم
دختر از پیششون رفت و شروع کرد به انتخاب خوراکی ها
رانگ(کوک!باید سریع تر بریم...ممکنه پیدامون کنن...اگر این دفعه ام بهمون برسن کارمون تمومه)
- ۲.۴k
- ۱۴ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط