{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

خیلی خبچیزی به نااون نگوخودم حواسم هست

Part ۳۳


-خیلی خب..چیزی به نااون نگو...خودم حواسم هست

چند دقیقه ای گذشت و به اصرار رانگ دوباره راهی شدن...آفتاب تقریبا مستقیم بود و گرمای بیشتری رو ایجاد میکرد ولی نااون هنوز از سرما می‌لرزید و دستاش قرمز شده بودن
+جونگکوک...
-خوبی؟؟
+یکم وایسا...پاهامو حس نمیکنم
-وقت نداریم..باید سریع به ماشین برسیم
+دیگه نمیتونم راه بیام...حالا تو هرچی میخوای بگو
رانگ(میخوای بیای رو کولم؟؟)
+نه ممنون
-هوفف...خیلی خب..بیا اینجا...
طی یه حرکت سریع،نااون پشت کمر کوک قرار گرفت و صدای جیغش توی تپه های پیچید..
-هیسس...بچه تو چرا اینقدر پر سروصدایی؟
+نباید خبر بدی؟؟
رانگ(راه میوفتیم)

یک ساعت روی کول جونگکوک چرت میزد و با هر تکون سنگینی که میخورد دوباره چشماشو باز میکرد...رانگ با دوربینی که داشت ماشین مشکی بزرگی که توی جاده ی برفی منتظرمون بودو شناسایی کرد...
رانگ(از این طرف)
+(یه دختر تقریبا بیست و پنج ساله مشکی پوش با موهای کوتاه مشکی درو برامون باز کرد و کمکم کرد سوار ماشین بشم...پشت سرم کوک اومد داخل و درو بست..رانگ روی صندلی راننده و دختره ام کنارش نشست..)
رانگ(بچه ها ایشون پارتنرمه ایمی....اهل فرانسست ولی از بچگی توی کره بزرگ شده)
ایمی(خوشبختم...)
+سلام...خوشحالم میبینمت
-همچنین..
ایمی(خیلی خب...میریم سمت غرب شهر که احتمال اومدن مامور یا حالا افراد آقای جئون به اونجا کمتره...)
-قراره کجا بمونیم؟؟
رانگ(میریم خونه ی یکی از دوستام...خانوادش دو سال پیش همگی با یه قایق چهار نفره ته دریا غرق شدن...برای خودشم یه جایی رو پیدا کردم...شما میتونید فعلا اونجا بمونید تا ببینیم اوضاع چطور پیش می‌ره...)
+(رفتیم داخل خونه...گرم بود و بوی چوب سوخته میداد...از پنجره ی بزرگ رو به روم کوه ها و جاده رو می‌دیدم که دست یه نفرو روی شونم حس کردم...
ایمی(حالت خوبه؟؟یکم بی حال به نظر میرسی)
دیدگاه ها (۰)

Part ۳۴+اممم(لبخند) حدود یک ساعت روی کول جونگکوک بودم...حتما...

Part ۳۵پتورو محکم تر دور خودم کشیدم و درو باز کردم...لباس زی...

𝕹𝖊𝖜 𝖋𝖎𝖈𝖙𝖎𝖔𝖓🚬🗝️𝐓𝐡𝐞 𝐥𝐢𝐩𝐬𝐭𝐢𝐜𝐤 𝐨𝐧 𝐲𝐨𝐮𝐫 𝐜𝐢𝐠𝐚𝐫𝐞𝐭𝐭𝐞 𝐢𝐬 𝐦𝐢𝐧𝐞. 𝐓𝐡𝐞 𝐛𝐥...

Part ۳۲رو به رومون کلبه چوبی پوشیده از برف بود که دود از دود...

Wedding night

پسری که قلبم رو برد

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط