part بیداری در دل تاریکی
🌑 part ⁹ – بیداری در دل تاریکی
---
🗺️ "نقشهی شعلهپوش"
سکوتی عمیق بر فضای اطراف دروازهی نخستین سایه انداخته بود. بعد از دیدن آیندهای شعلهور، صدای سولئا در ذهن مریدا هنوز تکرار میشد:
> "قدرت بدون قلب، سرنوشته... نه نجات."
مریدا کنار یونگی ایستاده بود. از میان همهی سؤالها، حالا فقط یک خواسته در دلش زبانه میکشید: باید بفهمم کیام. باید بدونم برای چی زندهم.
سولئا دست در شنل تیرهاش برد و تکهپوستی درخشان از درون بیرون کشید؛ نه کاغذ، نه چرم، بلکه جنسش انگار از خودِ شعله بود. نقشهای زنده که در نور نفس میکشید.
– این، نقشهی شعلهپوشه. فقط توسط وارث شعله میتونه خونده بشه. راهتو نشون میده... اما فقط وقتی قلبت بخواد.
او نقشه را به مریدا داد. وقتی دستش به آن خورد، گرمایی آشنا تا آرنجش دوید. نقشه نفس کشید، تکان خورد… و بهناگهان خطوطی بر سطحش شکل گرفتند. جزیرهها، کوهها، رودهای درخشان… و یک علامت قرمز.
یونگی به آن نقطه خیره شد:
– اینجا… این سرزمین ممنوعهست. "آتاشار"...
مریدا زیر لب تکرار کرد:
– آتاشار…
سولئا گفت:
– اونجا، مخزن دانش اولینهاست. جایی که شعله برای نخستین بار از آسمان افتاد. اما... اونجا الان در دست دشمنه. اگه میخوای حقیقت قدرتتو پیدا کنی، باید وارد قلب تاریکی بشی.
مریدا یکلحظه تردید کرد. چشمانش به نقشه دوخته شده بود؛ خطوطی لرزان و زنده، مثل پوست زندهای که راه مینشان دهد.
– من... من نمیدونم که آمادهام یا نه.
یونگی گفت:
– هیچکس هیچوقت واقعاً آماده نیست. ولی اگه با من بیای… نمیذارم چیزی اذیتت کنه.
مریدا به نگاهش خیره شد. چشمهای خاکستری یونگی مثل آرامش بعد از طوفان بود. نه آفتاب، نه شعله، بلکه مهی آرام که به دور قلبش میپیچید.
– باشه… بریم.
سولئا لبخند زد، آرام و تلخ.
– یادت نره، مریدا… تو نمیری فقط برای پیدا کردن حقیقت. اونجا با چیزی روبهرو میشی که از همه بیشتر ازش میترسی… خودت.
✨
چند ساعت بعد، مریدا و یونگی از لبهی دروازهی نخستین پایین آمده بودند. جایی خارج از مرزهای معمول جهان. زمین آنجا، گداخته اما زنده بود. آسمان نه شب بود، نه روز… بلکه پردهای نقرهای و ارغوانی که گاهی جرقه میزد.
سوار بر موجوداتی بهنام "دراوِنها" شدند؛ پرندههایی از سنگ و نور، با بالهایی از غبار و آتش. آنها را بهسوی سرزمینی میبردند که روی نقشه با رنگ سرخ نشانهگذاری شده بود.
در میان پرواز، مریدا رو به یونگی گفت:
– تو از آتاشار چی میدونی؟
یونگی مکث کرد.
– فقط یکبار تا نزدیکیش رفتم… وقتی شاگرد نگهبان شعله بودم. اونجا یه طلسم داره، یه حباب زمانی که همهچی رو به هم میریزه. صداهایی میشنوی که نیستن… خاطراتی میبینی که مال تو نیست… و بدترین چیزش اینه که نمیفهمی کی حقیقتو باور کردی و کی خودتو گم کردی.
مریدا گفت:
– یعنی ممکنه اونجا… ذهن آدمو بشکنه؟
– آره. ولی شاید لازم باشه بعضی چیزا بشکنن… تا چیزی تازه از دلشون بیرون بیاد.
و درست همون لحظه، آتاشار در دوردست پدیدار شد.
شهری شناور در میان شعلههایی بیدود، برجی عظیم در مرکز، و دیواری از مه که دور تا دورش حلقه زده بود.
و در آسمان بالای آن… چشم بزرگی که از دل ابرها نگاه میکرد.
یونگی زیر لب گفت:
– سایهخون فهمیده داریم میایم...
---
---
🗺️ "نقشهی شعلهپوش"
سکوتی عمیق بر فضای اطراف دروازهی نخستین سایه انداخته بود. بعد از دیدن آیندهای شعلهور، صدای سولئا در ذهن مریدا هنوز تکرار میشد:
> "قدرت بدون قلب، سرنوشته... نه نجات."
مریدا کنار یونگی ایستاده بود. از میان همهی سؤالها، حالا فقط یک خواسته در دلش زبانه میکشید: باید بفهمم کیام. باید بدونم برای چی زندهم.
سولئا دست در شنل تیرهاش برد و تکهپوستی درخشان از درون بیرون کشید؛ نه کاغذ، نه چرم، بلکه جنسش انگار از خودِ شعله بود. نقشهای زنده که در نور نفس میکشید.
– این، نقشهی شعلهپوشه. فقط توسط وارث شعله میتونه خونده بشه. راهتو نشون میده... اما فقط وقتی قلبت بخواد.
او نقشه را به مریدا داد. وقتی دستش به آن خورد، گرمایی آشنا تا آرنجش دوید. نقشه نفس کشید، تکان خورد… و بهناگهان خطوطی بر سطحش شکل گرفتند. جزیرهها، کوهها، رودهای درخشان… و یک علامت قرمز.
یونگی به آن نقطه خیره شد:
– اینجا… این سرزمین ممنوعهست. "آتاشار"...
مریدا زیر لب تکرار کرد:
– آتاشار…
سولئا گفت:
– اونجا، مخزن دانش اولینهاست. جایی که شعله برای نخستین بار از آسمان افتاد. اما... اونجا الان در دست دشمنه. اگه میخوای حقیقت قدرتتو پیدا کنی، باید وارد قلب تاریکی بشی.
مریدا یکلحظه تردید کرد. چشمانش به نقشه دوخته شده بود؛ خطوطی لرزان و زنده، مثل پوست زندهای که راه مینشان دهد.
– من... من نمیدونم که آمادهام یا نه.
یونگی گفت:
– هیچکس هیچوقت واقعاً آماده نیست. ولی اگه با من بیای… نمیذارم چیزی اذیتت کنه.
مریدا به نگاهش خیره شد. چشمهای خاکستری یونگی مثل آرامش بعد از طوفان بود. نه آفتاب، نه شعله، بلکه مهی آرام که به دور قلبش میپیچید.
– باشه… بریم.
سولئا لبخند زد، آرام و تلخ.
– یادت نره، مریدا… تو نمیری فقط برای پیدا کردن حقیقت. اونجا با چیزی روبهرو میشی که از همه بیشتر ازش میترسی… خودت.
✨
چند ساعت بعد، مریدا و یونگی از لبهی دروازهی نخستین پایین آمده بودند. جایی خارج از مرزهای معمول جهان. زمین آنجا، گداخته اما زنده بود. آسمان نه شب بود، نه روز… بلکه پردهای نقرهای و ارغوانی که گاهی جرقه میزد.
سوار بر موجوداتی بهنام "دراوِنها" شدند؛ پرندههایی از سنگ و نور، با بالهایی از غبار و آتش. آنها را بهسوی سرزمینی میبردند که روی نقشه با رنگ سرخ نشانهگذاری شده بود.
در میان پرواز، مریدا رو به یونگی گفت:
– تو از آتاشار چی میدونی؟
یونگی مکث کرد.
– فقط یکبار تا نزدیکیش رفتم… وقتی شاگرد نگهبان شعله بودم. اونجا یه طلسم داره، یه حباب زمانی که همهچی رو به هم میریزه. صداهایی میشنوی که نیستن… خاطراتی میبینی که مال تو نیست… و بدترین چیزش اینه که نمیفهمی کی حقیقتو باور کردی و کی خودتو گم کردی.
مریدا گفت:
– یعنی ممکنه اونجا… ذهن آدمو بشکنه؟
– آره. ولی شاید لازم باشه بعضی چیزا بشکنن… تا چیزی تازه از دلشون بیرون بیاد.
و درست همون لحظه، آتاشار در دوردست پدیدار شد.
شهری شناور در میان شعلههایی بیدود، برجی عظیم در مرکز، و دیواری از مه که دور تا دورش حلقه زده بود.
و در آسمان بالای آن… چشم بزرگی که از دل ابرها نگاه میکرد.
یونگی زیر لب گفت:
– سایهخون فهمیده داریم میایم...
---
- ۵۱
- ۱۳ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط