{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

part بیداری در دل تاریکی

🌑 part ⁷ – بیداری در دل تاریکی

✨دروازه ی نخستین

نور طلایی اطرافشان موج می‌زد. نه سوزاننده بود، نه کورکننده؛ بلکه گرم و آرام، مثل آغوش صبح پس از شبی طولانی. مریدا و یونگی، پا به‌پا، وارد آن نور شدند و لحظه‌ای بعد، همه‌چیز تغییر کرد.

نور فروکش کرد و جای خود را به فضایی تازه داد. آن‌ها روی سکویی سنگی ایستاده بودند، معلق در هوایی مه‌آلود و طلایی. در اطرافشان، تکه‌هایی از زمین در هوا شناور بودند؛ کوه‌هایی که از ریشه جدا شده بودند، جنگل‌هایی که زیرشان چیزی نبود جز مه، و رودخانه‌هایی از نور که از میان صخره‌های شناور عبور می‌کردند.

صدای آرام وزش باد مثل نجوای یک افسانه‌ی قدیمی در فضا پخش می‌شد.

مریدا سر جایش خشکش زده بود.

– این‌جا... کجاست؟

یونگی قدمی جلو رفت و در آسمان اطراف چشم گرداند.

– اینجا "سرزمین نخستینه". جایی که همه‌چیز از این‌جا شروع شد... جایی که شعله‌ی اول از دل تاریکی زاده شد.

او چشمانش را بست و زمزمه کرد:

– جایی که تقدیر نوشته می‌شه.

در مقابلشان، دروازه‌ای عظیم از سنگ‌های یشمی ایستاده بود؛ بلند، باشکوه، و پوشیده از حکاکی‌هایی که با نوری آبی‌رنگ می‌درخشیدند. در وسط دروازه، سمبلی قرار داشت: شعله‌ای درون یک قلب، که در بالای آن دو چشم حک شده بود، یکی باز و یکی بسته.

مریدا حس کرد آن تصویر را قبلاً دیده، شاید در رویا، یا در ته ذهنی که حالا در حال بیدار شدنه.

– این سمبل...

یونگی نگاهش را پایین انداخت.

– سمبل «شاهدان شعله». کسانی که بین جهان‌های تاریکی و نور سفر می‌کنن. و تو... مریدا، اولین کسی هستی که بعد از قرن‌ها تونسته دروازه‌ی نخستین رو ببینه.

دروازه به آرامی شروع به درخشش کرد. زمین زیر پایشان لرزید، نه از تهدید، بلکه مثل تپش قلبی عظیم. نورها از خطوط حکاکی‌ شده روی دروازه به سمت مریدا جریان یافتند، و گردنبند او شروع به تپیدن کرد.

ناگهان، صدایی عمیق و زنانه، پرطنین و باستانی، در فضا پیچید؛ نه از دهان کسی، بلکه از خود دروازه:

> "آیا حامل شعله، آماده است که نام خود را باز پس گیرد؟ آیا او حقیقت را می‌پذیرد، حتی اگر او را بسوزاند؟"



مریدا یک لحظه نفس‌اش برید. حس کرد تمام وجودش در معرض قضاوت قرار گرفته. اما یونگی کنار او ایستاد، نزدیک، محکم، مثل ستون.

– انتخاب با توئه، مریدا. دروازه فقط به کسی باز می‌شه که از خودش نترسه.

مریدا نفس عمیقی کشید. چشم‌هایش را بست، یاد کودک درونش افتاد، یاد شعله‌ی کوچکی که در دلش بود...
و زمزمه کرد:

– من آماده‌ام. حتی اگر حقیقت منو بسوزونه...
می‌خوام بدونم کی‌ام.

نور ناگهان فوران کرد. دروازه باز شد. صدایی شبیه آواز هزاران زن باهم از میان مه برخاست، و پشت دروازه... جهانی دیگر آشکار شد.

نه شهری، نه جنگل، نه کوه.

بلکه فضایی بی‌انتها، سرشار از صداهایی که هنوز شکل نگرفته بودند. و از دل آن صداها، هیبتی بیرون آمد.

زنی پوشیده در شنل سیاه، با موهایی از آتش، و چشمانی که برق شب را در خود داشت.

– بالاخره برگشتی، دختر من...

مریدا یخ زد.

– تو کی‌ای؟

– من همونم که اولین بار آتش رو در خونت بیدار کرد... من مادربزرگت‌ام.


---
دیدگاه ها (۰)

🌑 part ⁸ – بیداری در دل تاریکی---🌒"او که پیش از تو سوخت"باد ...

🌑 part ⁹ – بیداری در دل تاریکی---🗺️ "نقشه‌ی شعله‌پوش"سکوتی ع...

🌑 part ⁶ – بیداری در دل تاریکی🔥آتش کوچولووقتی انگشت مریدا سط...

🌑 part ⁵ – بیداری در دل تاریکی🌀راز راه پله ی معلقباد سردی از...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط