part بیداری در دل تاریکی
🌑 part ¹⁰ – بیداری در دل تاریکی
🧠 "طلسم حافظههای ناتمام"
آتاشار در فاصلهای نه چندان دور، مثل شعلهای یخزده در مه میسوخت. برج بلندش، با نوک تیز و خمیده، آسمان ابری بالای سر را میشکافت. مه خاکستری، سنگین و پُررمزوراز، دور تا دور شهر را پوشانده بود، آنچنان که هیچ مرزی میان زمین و آسمان قابل تشخیص نبود.
مریدا سوار بر دراون، به کنارهی مه رسید. سرش گیج رفت. مه، صدای خودش را بازتاب میداد. زمزمههایی پراکنده که بعضیشان شبیه به صدای خودش بودند. خودش… ولی ترسیدهتر. تنهاتر.
یونگی کمی جلوتر بود. رو به مریدا برگشت و گفت:
– از اینجا به بعد، دیگه زمان، شکل عادی نداره. شاید چیزی ببینی که واقعی نیست… ولی اثرش واقعیتر از هر چیزیه که تا حالا حس کردی.
مریدا پلک زد. حس کرد در هوا چیزی در حال خزیدنه. لرز خفیفی روی ستون فقراتش دوید.
– پس… قراره با دروغهایی روبهرو بشم که ممکنه باورشون کنم؟
– نه مریدا… قراره با حقیقتهایی روبهرو شی، که همیشه فکر میکردی دروغن.
✨
آنها قدم در مه گذاشتند.
لحظهای بعد، همهچیز محو شد. صدای دراونها، صدای یونگی، همهچیز… فقط سکوت.
و بعد، مریدا چشمانش را باز کرد و دید: خانهی قدیمیشان.
چوبها ترک خورده، دیوارها پر از لکههای دود، و در گوشهای از اتاق، کودکی نشسته بود – خودش – دوباره.
اما اینبار، مادرش نیز آنجا بود.
زن با موهای مشکی براق و چهرهای خسته. او داشت گردنبند را از گردن خودش برمیداشت و در دست کودک مریدا میگذاشت.
– یادت باشه، دخترم… این گردنبند فقط وقتی روشن میشه که تو به چیزی بیشتر از خودت فکر کنی. آتش خودخواهی، هیچوقت دوام نمیآره…
مریدا فریاد زد:
– این واقعی نیست! تو هیچوقت اینو بهم نگفتی! من فقط دیدم… آتیش همهچیو سوزوند… و مادرم رفت.
مادرش سر بلند کرد. نگاهش به مریدا – مریدای بزرگ – دوخته شد.
– چون فراموش کردی. چون ترسیدی حقیقتو ببینی.
تصویر ناگهان مثل خاکستر در باد پاشید و محو شد.
✨
مریدا نفسنفسزنان روی زانوش نشست. چشمهایش پر از اشک بود. اطرافش تاریک بود. مه دوباره شکل گرفته بود.
یونگی پیدایش شد. از میان مه، نفسزنان آمد، نگاهش وحشتزده.
– مریدا… منم... من دیدم...
چهرهاش رنگ باخته بود.
– من دیدم که تو… یه روز… منو تنها میذاری. که میسوزی… و من فقط نگاه میکنم.
مریدا بلند شد. اشکهایش را پاک کرد. حالا صدایش محکمتر بود.
– اینا بازی ذهنه، یونگی. چیزی که باید باورش کنیم تا ازش عبور کنیم، نه چیزی که قراره توش گم بشیم.
او جلو رفت، دست یونگی را گرفت. پوستش سرد بود، اما تماسش باعث شد یونگی دوباره نفس بکشه.
– این مه با ترسهامون ساخته شده. با نیمهتمامهامون. ولی ما... باید باهم عبور کنیم.
یونگی لبخند زد، تلخ و آرام.
– پس بریم.
✨
از دل مه که بیرون آمدند، با منظرهای روبهرو شدند که نفَس از سینهشان برید.
آتاشار.
نه در حال سوختن. نه متروک.
بلکه زنده.
شهر، پوشیده از شعلههایی آبیرنگ، آرام میسوخت اما چیزی را نمیسوزاند. شعلهها مثل حافظههایی بیصدا، بر فراز خانهها میرقصیدند. و در مرکز آن... برجی که نوکاش به آسمان میخورد، از سنگ سیاه ساخته شده بود.
یونگی آرام گفت:
– اونجاست... مخزن دانش اولینها.
مریدا گفت:
– اونجا حقیقت منتظر ماست.
و صدایی آرام در باد زمزمه کرد:
> "یا حقیقت را خواهی بلعید… یا حقیقت، تو را."
---
🧠 "طلسم حافظههای ناتمام"
آتاشار در فاصلهای نه چندان دور، مثل شعلهای یخزده در مه میسوخت. برج بلندش، با نوک تیز و خمیده، آسمان ابری بالای سر را میشکافت. مه خاکستری، سنگین و پُررمزوراز، دور تا دور شهر را پوشانده بود، آنچنان که هیچ مرزی میان زمین و آسمان قابل تشخیص نبود.
مریدا سوار بر دراون، به کنارهی مه رسید. سرش گیج رفت. مه، صدای خودش را بازتاب میداد. زمزمههایی پراکنده که بعضیشان شبیه به صدای خودش بودند. خودش… ولی ترسیدهتر. تنهاتر.
یونگی کمی جلوتر بود. رو به مریدا برگشت و گفت:
– از اینجا به بعد، دیگه زمان، شکل عادی نداره. شاید چیزی ببینی که واقعی نیست… ولی اثرش واقعیتر از هر چیزیه که تا حالا حس کردی.
مریدا پلک زد. حس کرد در هوا چیزی در حال خزیدنه. لرز خفیفی روی ستون فقراتش دوید.
– پس… قراره با دروغهایی روبهرو بشم که ممکنه باورشون کنم؟
– نه مریدا… قراره با حقیقتهایی روبهرو شی، که همیشه فکر میکردی دروغن.
✨
آنها قدم در مه گذاشتند.
لحظهای بعد، همهچیز محو شد. صدای دراونها، صدای یونگی، همهچیز… فقط سکوت.
و بعد، مریدا چشمانش را باز کرد و دید: خانهی قدیمیشان.
چوبها ترک خورده، دیوارها پر از لکههای دود، و در گوشهای از اتاق، کودکی نشسته بود – خودش – دوباره.
اما اینبار، مادرش نیز آنجا بود.
زن با موهای مشکی براق و چهرهای خسته. او داشت گردنبند را از گردن خودش برمیداشت و در دست کودک مریدا میگذاشت.
– یادت باشه، دخترم… این گردنبند فقط وقتی روشن میشه که تو به چیزی بیشتر از خودت فکر کنی. آتش خودخواهی، هیچوقت دوام نمیآره…
مریدا فریاد زد:
– این واقعی نیست! تو هیچوقت اینو بهم نگفتی! من فقط دیدم… آتیش همهچیو سوزوند… و مادرم رفت.
مادرش سر بلند کرد. نگاهش به مریدا – مریدای بزرگ – دوخته شد.
– چون فراموش کردی. چون ترسیدی حقیقتو ببینی.
تصویر ناگهان مثل خاکستر در باد پاشید و محو شد.
✨
مریدا نفسنفسزنان روی زانوش نشست. چشمهایش پر از اشک بود. اطرافش تاریک بود. مه دوباره شکل گرفته بود.
یونگی پیدایش شد. از میان مه، نفسزنان آمد، نگاهش وحشتزده.
– مریدا… منم... من دیدم...
چهرهاش رنگ باخته بود.
– من دیدم که تو… یه روز… منو تنها میذاری. که میسوزی… و من فقط نگاه میکنم.
مریدا بلند شد. اشکهایش را پاک کرد. حالا صدایش محکمتر بود.
– اینا بازی ذهنه، یونگی. چیزی که باید باورش کنیم تا ازش عبور کنیم، نه چیزی که قراره توش گم بشیم.
او جلو رفت، دست یونگی را گرفت. پوستش سرد بود، اما تماسش باعث شد یونگی دوباره نفس بکشه.
– این مه با ترسهامون ساخته شده. با نیمهتمامهامون. ولی ما... باید باهم عبور کنیم.
یونگی لبخند زد، تلخ و آرام.
– پس بریم.
✨
از دل مه که بیرون آمدند، با منظرهای روبهرو شدند که نفَس از سینهشان برید.
آتاشار.
نه در حال سوختن. نه متروک.
بلکه زنده.
شهر، پوشیده از شعلههایی آبیرنگ، آرام میسوخت اما چیزی را نمیسوزاند. شعلهها مثل حافظههایی بیصدا، بر فراز خانهها میرقصیدند. و در مرکز آن... برجی که نوکاش به آسمان میخورد، از سنگ سیاه ساخته شده بود.
یونگی آرام گفت:
– اونجاست... مخزن دانش اولینها.
مریدا گفت:
– اونجا حقیقت منتظر ماست.
و صدایی آرام در باد زمزمه کرد:
> "یا حقیقت را خواهی بلعید… یا حقیقت، تو را."
---
- ۵۹
- ۱۳ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط