پارت
پارت ۳
توبیراما نشسته بود جلوی میزش و با چشم هایی که خنده ازشان میبارید به غرغر های برادر بزرگترش گوش میداد. داشت سعی میکرد چهره ای جدی به خود بگیرد، ولی با هاشیرامایی که داشت جلوی میزش رژه میرفت زیاد اسان بنظر نمیرسید.
H:"بعدش باورت نمیشه...برگشت بهم چشمک زد. به منننن چشمک زدددد."
هاشیراما گفت و با حرص خودش را پرت کرد روی کاناپه ی لوکس و مخملی. توبیراما یک جرئه از قهوه اش خورد:"شاید ازت خوشش میاد."
هاشیراما طوری به برادرش نگاه کرد که انگار او همین الان از خودش صدای میمون دراورده بود:"خوشش بیاد؟ خوشش؟! کرم تو وجودش وول میخورد توبی، میخواد حرصمو دراره."
T:"و موفقم شده انگار."
H:"الان تو طرف اونی؟"
T:"چی، نه."
H:"پس طرفداریشو نکن."
و مثل بچه ها دستانش را ضربدر کرد و توی کاناپه فرو رفت. توبیراما سعی کرد پوزخندش را پنهان کند:"خودتم میدونی که کنجکاوی. هنوز صورتشو ندیدی؟"
هاشیراما یک تار موی بلند را از توی صورتش فوت کرد انطرف:"نه، فقط چشماشو دیدم. تو روحت زل میزنه."
توبیرامایی که یجورایی انگار میدانست، شروع کرد چیزی توی لپ تاپش چک کند:"هوم، شاید تو این مورد بتونم کمکت کنم. شنیدم اونم میاد همون باشگاهی که تو میری موتور سواری تمرین کنی."
هاشیراما سیخ نشست:"چی، کجا؟"
T:"همون اِسپِیس لند. شاید موقع تمرین بتونی قیافشو ببینی."
بعد نگاه شیطنت امیزی به هاشیراما انداخت و کمی خودکارش را توی دستش تاب داد:"برو دعا کن دلتو نبره."
هاشیراما میدانست که برادرش میخواهد کفرش را دراورد، کار همیشگی اش بود. یک اخم تحویل داد:"مرض نریز توبیراما."
●
M:"هوفففف، چقد خستهم."
مادارا بالاخره رسید خانه. البته نه خانه، پنت هاوسش. (ماشالا همه پولداررر، به منم بدین بخیلا)
کلاه کاسکتش را دراورد و گذاشت روی مبل. بعد دستی بین موهایش کشید و ولو شد روی کاناپه.
M:"ایزونا؟ کجایی؟"
مادارا برادرش را صدا زد، برادر کوچکترش. ایزونا هم دقیقا مثل توبیراما، برنامه ریز مادارا بود. ولی نه خیلی عادی، یک هکر حرفه ای هم بود. بخاطر همین مادارا خیلی به او افتخار میکرد.
Iz:"الان میام."
بعد از توی اتاق امد بیرون و نشست روبروی مادارا، یک پایش را انداخت روی دیگری:"خب چه خبر؟ شنیدم مساوی کردی."
مادارا خندید و برای خودش یک دلستر باز کرد:"اون یارو سنجوعه کارش خوبه، دست کمش نگیر. ناسلامتی رکورد زده."
ایزونا چانه اش را گذاشت کف دستش:"خب تو هم اندازه اون شدی، ۹۹.۷."
مادارا شانه بالا انداخت:"دفعه بعدی میبرم."
ایزونا شروع کرد به چک کردن گوشی اش:"هومم، بذار وقت بعدیت رو چک کنم. قبلش میری باشگاه؟"
M:"اره میرم. فردا اینا."
Iz:"خب بذار وقت بگیرم واست."
●
دیلینگ!
توبیراما سریع لپ تاپش را چک کرد وقتی صدای الارم شنید. وقتی وارد سایت شد و متن مورد نظر را دید، صدایش درامد:"هاشیرامااا."
هاشیراما بدو بدو از اتاق دوید بیرون:"جان؟"
توبیراما به صفحه لپ تاپ اشاره کرد:"یارو اوچیهاعه وقت گرفته، از همون اسپیس لند."
هاشیراما مثل موشک دوید و برای خودش کنار توبیراما جا باز کرد:"کو ببینم."
بعد دوتایی شروع کردند سایت های رزرو وقتی که مادارا گرفته را چک کنند، تا اینکه نوتیف پرید بالا. نوشته بود:
Izu908:انقد فضولی داداشمو نکنین!
فک توبیراما افتاد:"چی، این کیه؟ ایزو نهصدوهشت؟"
هاشیراما بلافاصله روزنامه را قاپید تا اطلاعات موجود از مادارا را چک کند. بعد چشمش خورد به اسم ایزونا اوچیها.
H:"داداششه. داداش کوچیکشههه، لابد فهمیده سین کردیم."
توبیراما و مادارا چند لحظه به هم نگاه کردند و بعد هر دوتا جیغشان درامد:"اوچیهای سگگگگ."
توبیراما نشسته بود جلوی میزش و با چشم هایی که خنده ازشان میبارید به غرغر های برادر بزرگترش گوش میداد. داشت سعی میکرد چهره ای جدی به خود بگیرد، ولی با هاشیرامایی که داشت جلوی میزش رژه میرفت زیاد اسان بنظر نمیرسید.
H:"بعدش باورت نمیشه...برگشت بهم چشمک زد. به منننن چشمک زدددد."
هاشیراما گفت و با حرص خودش را پرت کرد روی کاناپه ی لوکس و مخملی. توبیراما یک جرئه از قهوه اش خورد:"شاید ازت خوشش میاد."
هاشیراما طوری به برادرش نگاه کرد که انگار او همین الان از خودش صدای میمون دراورده بود:"خوشش بیاد؟ خوشش؟! کرم تو وجودش وول میخورد توبی، میخواد حرصمو دراره."
T:"و موفقم شده انگار."
H:"الان تو طرف اونی؟"
T:"چی، نه."
H:"پس طرفداریشو نکن."
و مثل بچه ها دستانش را ضربدر کرد و توی کاناپه فرو رفت. توبیراما سعی کرد پوزخندش را پنهان کند:"خودتم میدونی که کنجکاوی. هنوز صورتشو ندیدی؟"
هاشیراما یک تار موی بلند را از توی صورتش فوت کرد انطرف:"نه، فقط چشماشو دیدم. تو روحت زل میزنه."
توبیرامایی که یجورایی انگار میدانست، شروع کرد چیزی توی لپ تاپش چک کند:"هوم، شاید تو این مورد بتونم کمکت کنم. شنیدم اونم میاد همون باشگاهی که تو میری موتور سواری تمرین کنی."
هاشیراما سیخ نشست:"چی، کجا؟"
T:"همون اِسپِیس لند. شاید موقع تمرین بتونی قیافشو ببینی."
بعد نگاه شیطنت امیزی به هاشیراما انداخت و کمی خودکارش را توی دستش تاب داد:"برو دعا کن دلتو نبره."
هاشیراما میدانست که برادرش میخواهد کفرش را دراورد، کار همیشگی اش بود. یک اخم تحویل داد:"مرض نریز توبیراما."
●
M:"هوفففف، چقد خستهم."
مادارا بالاخره رسید خانه. البته نه خانه، پنت هاوسش. (ماشالا همه پولداررر، به منم بدین بخیلا)
کلاه کاسکتش را دراورد و گذاشت روی مبل. بعد دستی بین موهایش کشید و ولو شد روی کاناپه.
M:"ایزونا؟ کجایی؟"
مادارا برادرش را صدا زد، برادر کوچکترش. ایزونا هم دقیقا مثل توبیراما، برنامه ریز مادارا بود. ولی نه خیلی عادی، یک هکر حرفه ای هم بود. بخاطر همین مادارا خیلی به او افتخار میکرد.
Iz:"الان میام."
بعد از توی اتاق امد بیرون و نشست روبروی مادارا، یک پایش را انداخت روی دیگری:"خب چه خبر؟ شنیدم مساوی کردی."
مادارا خندید و برای خودش یک دلستر باز کرد:"اون یارو سنجوعه کارش خوبه، دست کمش نگیر. ناسلامتی رکورد زده."
ایزونا چانه اش را گذاشت کف دستش:"خب تو هم اندازه اون شدی، ۹۹.۷."
مادارا شانه بالا انداخت:"دفعه بعدی میبرم."
ایزونا شروع کرد به چک کردن گوشی اش:"هومم، بذار وقت بعدیت رو چک کنم. قبلش میری باشگاه؟"
M:"اره میرم. فردا اینا."
Iz:"خب بذار وقت بگیرم واست."
●
دیلینگ!
توبیراما سریع لپ تاپش را چک کرد وقتی صدای الارم شنید. وقتی وارد سایت شد و متن مورد نظر را دید، صدایش درامد:"هاشیرامااا."
هاشیراما بدو بدو از اتاق دوید بیرون:"جان؟"
توبیراما به صفحه لپ تاپ اشاره کرد:"یارو اوچیهاعه وقت گرفته، از همون اسپیس لند."
هاشیراما مثل موشک دوید و برای خودش کنار توبیراما جا باز کرد:"کو ببینم."
بعد دوتایی شروع کردند سایت های رزرو وقتی که مادارا گرفته را چک کنند، تا اینکه نوتیف پرید بالا. نوشته بود:
Izu908:انقد فضولی داداشمو نکنین!
فک توبیراما افتاد:"چی، این کیه؟ ایزو نهصدوهشت؟"
هاشیراما بلافاصله روزنامه را قاپید تا اطلاعات موجود از مادارا را چک کند. بعد چشمش خورد به اسم ایزونا اوچیها.
H:"داداششه. داداش کوچیکشههه، لابد فهمیده سین کردیم."
توبیراما و مادارا چند لحظه به هم نگاه کردند و بعد هر دوتا جیغشان درامد:"اوچیهای سگگگگ."
- ۳۰۰
- ۰۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط