پارت
پارت ۴
بالاخره بعد از کلی بدبختی سر اینکه شیسویی مثل چراغ خواب نور میداد و نمیگذاشت ایتاچی بخوابد، توانستند مشکل را حل کنند.
صدای الارم اول وقت توی گوش های ایتاچی پیچید، شیسویی که تاحالا صدای به این افتضاحی نشنیده بود گوش هایش را گرفت:"اون کوفتیو قط کن!"
بعد ایتاچی سریع بلند شد، گوشی اش را خاموش کرد و شروع کرد لباس عوض کردن.
I:"خب من باید برم مدرسه، همینجا میمونی و قانون اولو فراموش نکن."
شیسویی با شنیدن این حرف سریع بلند شد و باعث شد سرش بخورد به سقف. همانطور که سرش را میمالید اعتراض کرد:"چی؟ نمیشه من باید همه جا باهات بیام. من پری تو ام."
ایتاچی با تعجب به شیسویی نگاه کرد:"نمیشه بیای مدرسه، امکان نداره! اگه اونجا کسی ببینتت فاجعه به بار میاد."
S:" میتونم خودمو پنهان کنم، فقط تو منو میبینی."
و ایتاچی فکر کرد. اگر شیسویی باهاش میامد مدرسه چی میشد؟
●
I:"انقدر وول نخور شیسویی، گمم میکنیا."
S:"من بهت وصلم، ما همو گم نمیکنیم."
همه چیز برای شیسویی عجیب و جالب بنظر میامد. از کمد لباس گرفته تا سالن ورزش و بچه ها.
وقتی ایتاچی کمدش را باز کرد تا کتاب های زنگ اول را بردارد گفت:"تو کلاس نباید حواسمو پرت کنی، فهمیدی؟"
ولی صدایی نیامد.
I:"شیسویی؟"
ولی شیسویی ان اطراف نبود.
●
سالن ورزش مدرسه: pov شیسویی
S:"واهایییی اینجا چه باحاله!"
او ایستاده بود وسط سالن ورزش، ولی قانون اول را یادش نرفته بود. کسی او را نمیدید. نگاه کرد که بچه های مدرسه بسکتبال بازی میکنند، چیزی که او تا حالا ندیده بود. چشم هایش حرکات بچه ها را دنبال کردند، بعد فکری به سرش زد. سریع رفت و یک دست لباس ورزشی از توی کمد دزدید و فکر کرد که شاید بهتر باشد بپوشدشان و برود تجربه ی بسکتبال بازی کردن برای خودش درست کند. ولی بعد... ایتاچی در رختنکن را باز کرد.
I:"شیسویی؟! کدوم گوری بودی؟"
و یقه ی شیسویی را گرفت و شروع کرد به کشیدن او که مثل یک بادنک معلق باهاش میرفت.
S:"ببخشید حواسم پرت شد."
ایتاچی شیسویی را ول کرد و بعد انگشتش را سمت باشگاه گرفت:"قانون بعدی اینه که هیچوقت...تاکید میکنم، هیچچچوقت اونجا نرو. چون کیلیان سگ اونجاس و من باهاش خصومت شخصی دارم. اگه به هر دلیلی بفهمه ما یه ربطی داریم، بدبختمون میکنه."
شیسویی یک نگاه به سالن بسکتبال انداخت. ولی قبل از اینکه فرصت کند از ایتاچی بپرسد کیلیان کیست و چرا ادم بدی است، ایتاچی رفت توی کلاس.
●
؟:"خب بچه ها، مبحث اول. تابع f(x)=-x2+10x هست، اگه ایکس بین صفر و یک باشه..."
ایتاچی داشت سعی میکرد گوش کند، ولی با شیسویی که دقیقا نشسته بود بغلش و داشت با ان روبیک مزخرف ور میرفت، کار سختی بود.
I:"میشه انقد صداشو در نیاری؟ الان معلم میفهمه روبیکه داره خود به خود حل میشه."
S:"تازه قسمت زردشو ساختم، وایسا."
ایتاچی سعی کرد روبیک را از شیسویی بگیرد، ولی کیلیان از ردیف وسط دید. شیسویی را نه، ایتاچی را که داشت به طرز مسخره ای روبیک را از یک چیز نامرئی میکشید.
از قصد با صدای بلند و متمسخر ای گفت:"هوی اوچیها، سر کلاس ریاضی با روبیک ور میری؟ از تو بعیده خرخون."
همه برگشتند ایتاچی را نگاه کنند، به جز شیسویی که صاف سرش را چرخاند سمت کیلیان. ایتاچی اخم کرد ولی چیزی به کیلیان نگفت. شیسویی تعجب کرد.
S:"چرا بهش هیچی نمیگی؟"
چند تا از بچه ها شروع کردند به خندیدن، ولی ایتاچی باز هم چیزی نگفت.
S:"بهش یچیزی بگو ایتاچی، داره مسخره ت میکنه."
ولی ایتاچی باز هم هیچی نگفت. پس شیسویی خودش دست به کار شد:"به ایتاچی میخندی؟ الان نشونت میدم."
و با قدرتی که داشت، کاری کرد لیوان قهوه ی روی میز کیلیان، بریزد روی پایش. کیلیان سریع از روی نیمکت بلند شد:"وای سوختم وااای."
و حالا نوبت او بود که بچه ها بهش بخندند. ایتاچی با چشم های گشاد شده به شیسویی نگاه کرد:"کار تو بود؟"
شیسویی لبخند دندان نمایی زد:"دلت خنک شد؟"
لبخند محوی روی لب های ایتاچی نشست. شیسویی، پری ای که کنارش نشسته بود، کم کم داشت مشکلاتش را حل میکرد. سر تکان داد:"خیلی."
بالاخره بعد از کلی بدبختی سر اینکه شیسویی مثل چراغ خواب نور میداد و نمیگذاشت ایتاچی بخوابد، توانستند مشکل را حل کنند.
صدای الارم اول وقت توی گوش های ایتاچی پیچید، شیسویی که تاحالا صدای به این افتضاحی نشنیده بود گوش هایش را گرفت:"اون کوفتیو قط کن!"
بعد ایتاچی سریع بلند شد، گوشی اش را خاموش کرد و شروع کرد لباس عوض کردن.
I:"خب من باید برم مدرسه، همینجا میمونی و قانون اولو فراموش نکن."
شیسویی با شنیدن این حرف سریع بلند شد و باعث شد سرش بخورد به سقف. همانطور که سرش را میمالید اعتراض کرد:"چی؟ نمیشه من باید همه جا باهات بیام. من پری تو ام."
ایتاچی با تعجب به شیسویی نگاه کرد:"نمیشه بیای مدرسه، امکان نداره! اگه اونجا کسی ببینتت فاجعه به بار میاد."
S:" میتونم خودمو پنهان کنم، فقط تو منو میبینی."
و ایتاچی فکر کرد. اگر شیسویی باهاش میامد مدرسه چی میشد؟
●
I:"انقدر وول نخور شیسویی، گمم میکنیا."
S:"من بهت وصلم، ما همو گم نمیکنیم."
همه چیز برای شیسویی عجیب و جالب بنظر میامد. از کمد لباس گرفته تا سالن ورزش و بچه ها.
وقتی ایتاچی کمدش را باز کرد تا کتاب های زنگ اول را بردارد گفت:"تو کلاس نباید حواسمو پرت کنی، فهمیدی؟"
ولی صدایی نیامد.
I:"شیسویی؟"
ولی شیسویی ان اطراف نبود.
●
سالن ورزش مدرسه: pov شیسویی
S:"واهایییی اینجا چه باحاله!"
او ایستاده بود وسط سالن ورزش، ولی قانون اول را یادش نرفته بود. کسی او را نمیدید. نگاه کرد که بچه های مدرسه بسکتبال بازی میکنند، چیزی که او تا حالا ندیده بود. چشم هایش حرکات بچه ها را دنبال کردند، بعد فکری به سرش زد. سریع رفت و یک دست لباس ورزشی از توی کمد دزدید و فکر کرد که شاید بهتر باشد بپوشدشان و برود تجربه ی بسکتبال بازی کردن برای خودش درست کند. ولی بعد... ایتاچی در رختنکن را باز کرد.
I:"شیسویی؟! کدوم گوری بودی؟"
و یقه ی شیسویی را گرفت و شروع کرد به کشیدن او که مثل یک بادنک معلق باهاش میرفت.
S:"ببخشید حواسم پرت شد."
ایتاچی شیسویی را ول کرد و بعد انگشتش را سمت باشگاه گرفت:"قانون بعدی اینه که هیچوقت...تاکید میکنم، هیچچچوقت اونجا نرو. چون کیلیان سگ اونجاس و من باهاش خصومت شخصی دارم. اگه به هر دلیلی بفهمه ما یه ربطی داریم، بدبختمون میکنه."
شیسویی یک نگاه به سالن بسکتبال انداخت. ولی قبل از اینکه فرصت کند از ایتاچی بپرسد کیلیان کیست و چرا ادم بدی است، ایتاچی رفت توی کلاس.
●
؟:"خب بچه ها، مبحث اول. تابع f(x)=-x2+10x هست، اگه ایکس بین صفر و یک باشه..."
ایتاچی داشت سعی میکرد گوش کند، ولی با شیسویی که دقیقا نشسته بود بغلش و داشت با ان روبیک مزخرف ور میرفت، کار سختی بود.
I:"میشه انقد صداشو در نیاری؟ الان معلم میفهمه روبیکه داره خود به خود حل میشه."
S:"تازه قسمت زردشو ساختم، وایسا."
ایتاچی سعی کرد روبیک را از شیسویی بگیرد، ولی کیلیان از ردیف وسط دید. شیسویی را نه، ایتاچی را که داشت به طرز مسخره ای روبیک را از یک چیز نامرئی میکشید.
از قصد با صدای بلند و متمسخر ای گفت:"هوی اوچیها، سر کلاس ریاضی با روبیک ور میری؟ از تو بعیده خرخون."
همه برگشتند ایتاچی را نگاه کنند، به جز شیسویی که صاف سرش را چرخاند سمت کیلیان. ایتاچی اخم کرد ولی چیزی به کیلیان نگفت. شیسویی تعجب کرد.
S:"چرا بهش هیچی نمیگی؟"
چند تا از بچه ها شروع کردند به خندیدن، ولی ایتاچی باز هم چیزی نگفت.
S:"بهش یچیزی بگو ایتاچی، داره مسخره ت میکنه."
ولی ایتاچی باز هم هیچی نگفت. پس شیسویی خودش دست به کار شد:"به ایتاچی میخندی؟ الان نشونت میدم."
و با قدرتی که داشت، کاری کرد لیوان قهوه ی روی میز کیلیان، بریزد روی پایش. کیلیان سریع از روی نیمکت بلند شد:"وای سوختم وااای."
و حالا نوبت او بود که بچه ها بهش بخندند. ایتاچی با چشم های گشاد شده به شیسویی نگاه کرد:"کار تو بود؟"
شیسویی لبخند دندان نمایی زد:"دلت خنک شد؟"
لبخند محوی روی لب های ایتاچی نشست. شیسویی، پری ای که کنارش نشسته بود، کم کم داشت مشکلاتش را حل میکرد. سر تکان داد:"خیلی."
- ۷۸
- ۰۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط