باید خدا را بردارم

باید خدا را بردارم
بگذارم در کوله پشتی،
ببرم یک گوشه ی دنج،تنهایی...
یکی یکی آرزوهایم رابهش بگویم
بعد در چشمانش خیره شوم،بگویم:
از فکرت هم بیرون بینداز که من
دستِ خالی از اینجا می روم،
من می دانم تو تمامِ آرزوها را براورده می کنی
اما
بیرونِ این چهارگوشِ تنهایی
من و تو
خیلی ها دارند خدایی می کنند
می دانی که چه می گویم ؟
دل می شکنند و آخرش می گویند
عزیزم! خدا نخواست
دل خوش می کنند و میانه ی راه می گویند:
خدا دلت را خوش کند من که بنده ای بیش نیستم !
و می روند
و می شکنند
من که می دانم تو همه ی این ها را می دانی
من که می دانم بغضت از برایِ بی وفایی من و همه ی من هاست
اما تو بیا و خدایی کن
و کوله پشتیِ مرا
پر کن از آرزوهایِ زیبا
بهار آمدورفت
خدایا !
پس
عیدی من کو؟
دیدگاه ها (۱۳)

می‌گویند «او رفته است»؛ کلمه‌ها را طوری ادا می‌کنند که انگار...

عاشقانه های شبنم

اهل کاشانم روزگارم بد نیست ...

بندبند جانم❤️بہ دوست داشتنت بند استتو آن تپش بے قراریلابہ لا...

عکس ملکه خوب ها.باهوش مصنوعی کاشته ایم نهال صبر اندر دل

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷②⓪_بخش اول_ حس نومیدی از این‌جا ...

لیلیوم؛ گلی شبیه دلتنگی‌های من… 🥀🤍لیلیوم همیشه برایم شبیه آد...

بسم الله الرحمن الرحیمپاسخ قسمت چهارم :حکایت استدلالی از دی...

کیستی که من جز او نمی بینم و نمیابمدریای کدام پشت پنجره ای؟ک...

یک مکث کوتاه یک سوال بزرگ

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط