«از چه بگویم؟ از غمی که انگار ریشهاش در عمقِ وجودم است و
«از چه بگویم؟ از غمی که انگار ریشهاش در عمقِ وجودم است و هر روز، با هر نفس، کمی عمیقتر در قلبم فرو میرود؟
همه میگویند “زمان همه چیز را درمان میکند”، اما آنها نمیدانند که زمان برای من، فقط تکرارِ یک دوریِ بیانتهاست. هر روز که میگذرد، من فقط یاد میگیرم چطور در برابرِ این درد، لب بخندم و چطور زیرِ این بارِ سنگین، به زندگی ادامه دهم.
خیلی وقتها در میانِ آدمها هستم، اما احساس میکنم یک غریبهام. انگار بخشی از من، با رفتنِ تو، از این دنیا رفته و من فقط یک کالبدِ خالی هستم که دارد تلاش میکند نفس بکشد. دنیا برایم خاکستری شده؛ رنگها، صداها و شادیها، همگی زیرِ سایهیِ سنگینِ نبودنِ تو گم شدهاند.
دلم میخواهد فریاد بزنم؛ فریاد بزنم که چقدر این دنیا بدون تو بیمعنا و سرد است! چقدر این آسمان، بدونِ نگاهِ تو، بیروح و دور است! میخواهند مرا به زندگی تشویق کنند، اما آنها نمیفهمند که زندگی بدونِ تو، برای من، فقط یک انتظارِ تلخ برای رسیدن به توست.
پدر… چقدر سخت است که بخواهی به بزرگ شدن ادامه دهی، در حالی که تکیهگاهت زیرِ پایت فرو ریخته است. چقدر سخت است که بخواهی درس بخوانی و آینده را بسازی، در حالی که آیندهی تو، در همان روزی که رفتی، متوقف شد.
من در این تنهایی، فقط به یادِ تو و آن آرامشِ از دست رفتهات پناه میبرم. ای کاش میشد دوباره به آن روزها برگشت… به روزهایی که تو بودی و من، تمامِ دنیا را در دستانِ تو میدیدم.»
#پدرم🖤🥀
همه میگویند “زمان همه چیز را درمان میکند”، اما آنها نمیدانند که زمان برای من، فقط تکرارِ یک دوریِ بیانتهاست. هر روز که میگذرد، من فقط یاد میگیرم چطور در برابرِ این درد، لب بخندم و چطور زیرِ این بارِ سنگین، به زندگی ادامه دهم.
خیلی وقتها در میانِ آدمها هستم، اما احساس میکنم یک غریبهام. انگار بخشی از من، با رفتنِ تو، از این دنیا رفته و من فقط یک کالبدِ خالی هستم که دارد تلاش میکند نفس بکشد. دنیا برایم خاکستری شده؛ رنگها، صداها و شادیها، همگی زیرِ سایهیِ سنگینِ نبودنِ تو گم شدهاند.
دلم میخواهد فریاد بزنم؛ فریاد بزنم که چقدر این دنیا بدون تو بیمعنا و سرد است! چقدر این آسمان، بدونِ نگاهِ تو، بیروح و دور است! میخواهند مرا به زندگی تشویق کنند، اما آنها نمیفهمند که زندگی بدونِ تو، برای من، فقط یک انتظارِ تلخ برای رسیدن به توست.
پدر… چقدر سخت است که بخواهی به بزرگ شدن ادامه دهی، در حالی که تکیهگاهت زیرِ پایت فرو ریخته است. چقدر سخت است که بخواهی درس بخوانی و آینده را بسازی، در حالی که آیندهی تو، در همان روزی که رفتی، متوقف شد.
من در این تنهایی، فقط به یادِ تو و آن آرامشِ از دست رفتهات پناه میبرم. ای کاش میشد دوباره به آن روزها برگشت… به روزهایی که تو بودی و من، تمامِ دنیا را در دستانِ تو میدیدم.»
#پدرم🖤🥀
- ۳.۹k
- ۰۶ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط