{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تک پارتی✨

تک پارتی✨
از صبح همه‌چیز عجیب بود.

چشم‌هات رو که باز کردی، سرت سنگین بود و حتی حوصله نداشتی از جات تکون بخوری. با صدای گرفته‌ای زیر لب گفتی:

وای... چرا این‌قدر حالم بده؟

گوشی رو برداشتی و فقط برای اینکه به تهیونگ خبر بدی امروز نمی‌تونی بیرون بیای، یه پیام کوتاه فرستادی...

ته یکم حالم خوب نیست کی میای؟

چند دقیقه بعد جواب داد:

تب داری؟ میخوای بیام خونه؟

لبت رو جمع کردی.

فکر کنم تب دارم ولی نیاز نیست بیای..

سه نقطه ظاهر شد.

در رو باز کن ببینم

با تعجب به صفحه خیره شدی.

چی؟

جوابش فقط این بود:

گفتم در رو باز کن.

چند دقیقه بعد صدای زنگ در اومد.

وقتی با هزار بدبختی خودت رو به در رسوندی، تهیونگ پشت در ایستاده بود؛ با یه کیسه پر از خوراکی، آب، دستمال و چند تا چیز ضروری.

همین که دیدت، ابروهاش رفت بالا.

تو چرا این شکلی‌ای؟ مگه تب عادی نیس؟

با صدای گرفته گفتی:

مریضم دیگه...

نه، منظورم اینه چرا اصلاً به خودت نرسیدی؟

بلند گفتی:

گاوی؟ از صب مریض بودم مشنگ

قبل از اینکه چیزی بگه کیسه رو گذاشت روی میز و گفت:

برو بشین. امروز هیچ کاری نمی‌کنی... بی ادب.

با خنده‌ی بی‌حالی گفتی:

تو مگه دکتری؟

نه، ولی از تو عاقل‌ترم.

خیلی پررویی.

برو بچه..

اول یه لیوان آب برات آورد، بعد پرده‌ها رو کمی کشید که نور اذیتت نکنه و بالش رو مرتب کرد.

راحتی؟

سرت رو تکون دادی.

آره.

پس بخواب.

ولی حوصله‌م سر میره...

چند ثانیه نگاهت کرد.

خب؟ با گوشیت ور برو.

اصن میخوابم..

بخواب خب وایی خانوم مودی

چند ساعت بعد با صدای آرامش از خواب بیدار شدی.
داشت بهت میگفت:

چقدر ناری تو اخه... قبلا تصورم نمیکردم ازدواج کنم... باید به فکر بچه هم باشیم زندگیم...

متوجه شد چشمات رو باز کردی..

عه بیدار شدی؟

چشم‌هات رو مالیدی.

تهیونگ کنار میز نشسته بود و داشت چیزی می‌خوند.

چقدر خوابیدم؟

زیاد...

تو نمیخوای دارو بخوری؟

با خنده گفت:

من سالمم. تو مریضی.

بعد ظرف غذا رو سمتت گذاشت.

یکم بخور.

با دیدن غذا قیافت درهم رفت.

نمی‌خوام...

فقط چند قاشق.

تهیونگ...

چند قاشق.

ولی—

چندتا

با غرغر قاشق رو برداشتی.

تهیونگ هم با رضایت سر تکون داد.

افرین.

با من مثل بچه‌ها حرف نزن.

باشه بابا.

دو ثانیه سکوت کرد.

آفرین.

بالش رو برداشتی و پرت کردی سمتش.

خندید و قبل از اینکه بالش بهش بخوره گرفتش.

دیدی؟ انرژی داری. پس خوب می‌شی.

بعدازظهر، وقتی دوباره خوابت برد، تهیونگ بی‌سروصدا اطراف رو مرتب کرد و صدای گوشی خودش رو کم کرد.

هر بار که بیدار می‌شدی، همه چیز اماده بود، آب، چای، غذای سبک، یا فقط یک جمله‌ی ساده...

حالت بهتره؟

و هر بار که می‌گفتی «خوبم» لبخند می‌زد.

شب، وقتی تب و بی‌حالی‌ات کمتر شده بود، آرام گفت:

خب، دیگه باید مراقب خودت باشی..

چشم اقای پلیس..

پلیس؟ بهتره بگی اقای کیم تهیونگ عضو ارتش.

باشه.

خسته نشدی؟

شونه بالا انداخت.

نه.

بعد کمی مکث کرد و گفت:

فقط دفعه بعد امیدارم خونه باشم وقتی مریضی.

سرت رو روی بالش گذاشتی و آروم گفتی:

مگه هفته پیش بهم نگفتی چهارشنبه میری خونه جیمین؟ خب برو دیگه.

وقتی مریضی امکان نداره برم.

لطفا برو منم میخوام یکم تنها باشم.
(واقعا ات چجوری به ته ته میگه برو؟ ته ته اگه شوهر من بود حتی نمیزاشتم بره کنسرت)

چند مین بعد تهیونگ لباس به تن داشت بند کفششو میبست...

تکرار میکنم مراقب خودت باش هنوز کامل خوب نشدیااا.

باشه برو دیگه.

خدافظ.

صدای بسته شدن در داخل خونه پیچید...

پیامش بود:

قرص، دارو، اب، غذای سالم یادت نره فست فود نخوریااا فردا صب میام پیشت.

لبخند زدی و گوشی رو کنار گذاشتی و با خودت گفتی:

تنها شانس زندگی من تهیونگ بود..🎀
حال نداشتم اسماشونو بنویسممم🎀
دیدگاه ها (۲)

تک پارتی✨عصر جمعه بود و هوا حسابی خوب و دلپذیر بود.ات دست دخ...

سناریووووو

My‌ little marshmallow∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆p13دستام رو گذاشت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط