لبخند قاتل
لبخند قاتل
پارت³²
ویو سلین
دستم هنوز از شدت ترس میلرزید.
نگاهم روی همون عکس قدیمی ثابت مونده بود.
«بالاخره پیدات کردم...»
نفسم سنگین شده بود.
^ این... یعنی چی؟
جونگکوک بدون اینکه چیزی بگه، عکس رو از دستم گرفت.
چند ثانیه فقط بهش خیره شد.
بعد اخم عمیقی روی صورتش نشست.
• باید از اینجا بریم.
^ ولی...
• الان وقت سؤال پرسیدن نیست.
قبل از اینکه حرفی بزنم، صدای تیراندازی دوباره داخل انبار پیچید.
تق!
همه ناخودآگاه خم شدیم.
یونگی داد زد:
° بخوابید!
جونگکوک بدون فکر دستم رو گرفت و منو پشت یکی از ستونهای بتنی کشید.
نفسم بند اومده بود.
فاصلهمون...
فقط چند سانتیمتر بود.
صدای تیرها یکییکی از کنارمون رد میشد.
جونگکوک دستشو روی دیوار کنار سرم گذاشته بود تا ازم محافظت کنه.
نگاهم بیاختیار روی لبش ثابت موند... پیرسینگ نقرهای لبش، با فاصلهی کم بینمون، بیشتر از همیشه به چشم میاومد.
سریع نگاهمو دزدیدم و چشمامو بستم.
سلین الان وقت این فکرا نیست
به جونگ کوک نگاه کردم
برای اولین بار...
ترس رو توی چشمهاش دیدم.
نه برای خودش...
برای من.
آروم گفت:
• از کنارم تکون نخور.
سری تکون دادم.
قلبم اونقدر محکم میزد که فکر میکردم خودش هم صداشو میشنوه.
چند ثانیه بعد...
صدای یونگی اومد.
° جونگکوک! تموم شد!
جونگکوک چند لحظه همونطور نگام کرد.
بعد خیلی آروم ازم فاصله گرفت.
انگار خودش هم تازه فهمیده بود چقدر نزدیک ایستاده.
ویو جونگکوک
همهچیز آروم شده بود.
اما ذهنم نه.
نگاهم دوباره روی سلین افتاد.
هنوز رنگش پریده بود.
بیاختیار کتم رو از تنم درآوردم و روی شونههاش انداختم.
با تعجب نگام کرد.
^ لازم نیست...
• ساکت باش.
اخم ریزی کرد.
^ خودت سردت میشه.
بیاختیار گوشه لبم بالا رفت.
• بیشتر نگران خودت باش.
چند ثانیه فقط نگام کرد.
بعد آروم نگاهشو ازم گرفت.
ویو کلارا
از دور همهچیز رو نگاه میکردم.
آروم آروم به یونگی نزدیک شدم.
~ اون دوتا...
عجیب نیستن؟
یونگی نگاه کوتاهی به جونگکوک و سلین انداخت.
بعد خیلی خونسرد گفت:
° از چیزی که فکر میکنی عجیبترن.
ویو مرد ناشناس
از پشت پنجره شکسته، چهار نفرشون رو زیر نظر داشتم.
لبخند زدم.
؟: احساسات...
همیشه بزرگترین نقطه ضعف آدمهاست.
اسلحهم رو پایین آوردم.
هنوز وقت کشتن نبود...
باید اول...
دلشون رو به هم گره میزدم.
ادامه دارد...
پارت³²
ویو سلین
دستم هنوز از شدت ترس میلرزید.
نگاهم روی همون عکس قدیمی ثابت مونده بود.
«بالاخره پیدات کردم...»
نفسم سنگین شده بود.
^ این... یعنی چی؟
جونگکوک بدون اینکه چیزی بگه، عکس رو از دستم گرفت.
چند ثانیه فقط بهش خیره شد.
بعد اخم عمیقی روی صورتش نشست.
• باید از اینجا بریم.
^ ولی...
• الان وقت سؤال پرسیدن نیست.
قبل از اینکه حرفی بزنم، صدای تیراندازی دوباره داخل انبار پیچید.
تق!
همه ناخودآگاه خم شدیم.
یونگی داد زد:
° بخوابید!
جونگکوک بدون فکر دستم رو گرفت و منو پشت یکی از ستونهای بتنی کشید.
نفسم بند اومده بود.
فاصلهمون...
فقط چند سانتیمتر بود.
صدای تیرها یکییکی از کنارمون رد میشد.
جونگکوک دستشو روی دیوار کنار سرم گذاشته بود تا ازم محافظت کنه.
نگاهم بیاختیار روی لبش ثابت موند... پیرسینگ نقرهای لبش، با فاصلهی کم بینمون، بیشتر از همیشه به چشم میاومد.
سریع نگاهمو دزدیدم و چشمامو بستم.
سلین الان وقت این فکرا نیست
به جونگ کوک نگاه کردم
برای اولین بار...
ترس رو توی چشمهاش دیدم.
نه برای خودش...
برای من.
آروم گفت:
• از کنارم تکون نخور.
سری تکون دادم.
قلبم اونقدر محکم میزد که فکر میکردم خودش هم صداشو میشنوه.
چند ثانیه بعد...
صدای یونگی اومد.
° جونگکوک! تموم شد!
جونگکوک چند لحظه همونطور نگام کرد.
بعد خیلی آروم ازم فاصله گرفت.
انگار خودش هم تازه فهمیده بود چقدر نزدیک ایستاده.
ویو جونگکوک
همهچیز آروم شده بود.
اما ذهنم نه.
نگاهم دوباره روی سلین افتاد.
هنوز رنگش پریده بود.
بیاختیار کتم رو از تنم درآوردم و روی شونههاش انداختم.
با تعجب نگام کرد.
^ لازم نیست...
• ساکت باش.
اخم ریزی کرد.
^ خودت سردت میشه.
بیاختیار گوشه لبم بالا رفت.
• بیشتر نگران خودت باش.
چند ثانیه فقط نگام کرد.
بعد آروم نگاهشو ازم گرفت.
ویو کلارا
از دور همهچیز رو نگاه میکردم.
آروم آروم به یونگی نزدیک شدم.
~ اون دوتا...
عجیب نیستن؟
یونگی نگاه کوتاهی به جونگکوک و سلین انداخت.
بعد خیلی خونسرد گفت:
° از چیزی که فکر میکنی عجیبترن.
ویو مرد ناشناس
از پشت پنجره شکسته، چهار نفرشون رو زیر نظر داشتم.
لبخند زدم.
؟: احساسات...
همیشه بزرگترین نقطه ضعف آدمهاست.
اسلحهم رو پایین آوردم.
هنوز وقت کشتن نبود...
باید اول...
دلشون رو به هم گره میزدم.
ادامه دارد...
- ۸۳۵
- ۲۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط