لبخند قاتل
لبخند قاتل
پارت³⁴
ویو سلین
گوشیم هنوز توی دستم بود.
چند بار پیام رو خوندم.
«فعلاً پیش خودت نگهش دار.»
نفس عمیقی کشیدم.
^ یعنی... واقعا خودش بود؟
نگاهم روی فندک افتاد.
همون لحظه صدای در اتاق اومد.
-سلین، شام حاضره.
فندک و کت رو سریع داخل کمد گذاشتم.
^ الان میام.
ویو جونگکوک
همین که وارد عمارت شدیم، کت رو روی صندلی پیدا نکردم.
بیاختیار لبخند کمرنگی زدم.
° لبخند میزنی؟
نگاهی به یونگی انداختم.
• نه
° مطمئنی؟
• فقط کتم یادم اومد
یونگی پوزخند زد.
° آره... فقط کتت.
اخمی کردم.
• زیادی حرف میزنی.
ویو سلین
سر میز شام، بابام ساکتتر از همیشه بود.
مامان با نگرانی نگاش کرد
+چیزی شده؟
بابام پروندهای رو روی میز گذاشت.
-امروز یه مدرک جدید پیدا کردیم.
قلبم فرو ریخت.
-به احتمال زیاد، اون باند دنبال یه دختره...
قاشق از دستم افتاد.
همه نگاها سمتم برگشت.
-سلین؟ خوبی؟
لبخند زورکی زدم.
^ آره... فقط دستم سر خورد.
اما...
حس بدی میگفت اون دختر...
منم...
ویو جونگکوک
جیمین لپتاپش رو چرخوند.
جیمین: تونستم شمارهای که برای سلین پیام فرستاده بود رو ردیابی کنم.
اخم کردم.
• خب؟
جیمین چند لحظه سکوت کرد.
جیمین: اون شماره...
مال تو نیست.
برای چند ثانیه خون توی رگهام یخ زد.
• یعنی چی؟
جیمین نفس عمیقی کشید.
جیمین: یکی داره خودش رو جای تو جا میزنه.
یونگی زیر لب گفت:
° پس اون یارو فقط سلین رو زیر نظر نداره...
داره با خودمون هم بازی میکنه.
مشتم رو روی میز کوبیدم.
• قبل از اینکه دوباره بهش نزدیک بشه...
پیداش میکنم.
ویو مرد ناشناس
گوشی دوم رو خاموش کردم.
روی صفحه، آخرین پیام هنوز دیده میشد.
«فعلاً پیش خودت نگهش دار.»
لبخند زدم
؟: جونگکوک...
بذار فکر کنه همهچی تحت کنترله.
هنوز...
شروع بازیه.
ادامه دارد...
پارت³⁴
ویو سلین
گوشیم هنوز توی دستم بود.
چند بار پیام رو خوندم.
«فعلاً پیش خودت نگهش دار.»
نفس عمیقی کشیدم.
^ یعنی... واقعا خودش بود؟
نگاهم روی فندک افتاد.
همون لحظه صدای در اتاق اومد.
-سلین، شام حاضره.
فندک و کت رو سریع داخل کمد گذاشتم.
^ الان میام.
ویو جونگکوک
همین که وارد عمارت شدیم، کت رو روی صندلی پیدا نکردم.
بیاختیار لبخند کمرنگی زدم.
° لبخند میزنی؟
نگاهی به یونگی انداختم.
• نه
° مطمئنی؟
• فقط کتم یادم اومد
یونگی پوزخند زد.
° آره... فقط کتت.
اخمی کردم.
• زیادی حرف میزنی.
ویو سلین
سر میز شام، بابام ساکتتر از همیشه بود.
مامان با نگرانی نگاش کرد
+چیزی شده؟
بابام پروندهای رو روی میز گذاشت.
-امروز یه مدرک جدید پیدا کردیم.
قلبم فرو ریخت.
-به احتمال زیاد، اون باند دنبال یه دختره...
قاشق از دستم افتاد.
همه نگاها سمتم برگشت.
-سلین؟ خوبی؟
لبخند زورکی زدم.
^ آره... فقط دستم سر خورد.
اما...
حس بدی میگفت اون دختر...
منم...
ویو جونگکوک
جیمین لپتاپش رو چرخوند.
جیمین: تونستم شمارهای که برای سلین پیام فرستاده بود رو ردیابی کنم.
اخم کردم.
• خب؟
جیمین چند لحظه سکوت کرد.
جیمین: اون شماره...
مال تو نیست.
برای چند ثانیه خون توی رگهام یخ زد.
• یعنی چی؟
جیمین نفس عمیقی کشید.
جیمین: یکی داره خودش رو جای تو جا میزنه.
یونگی زیر لب گفت:
° پس اون یارو فقط سلین رو زیر نظر نداره...
داره با خودمون هم بازی میکنه.
مشتم رو روی میز کوبیدم.
• قبل از اینکه دوباره بهش نزدیک بشه...
پیداش میکنم.
ویو مرد ناشناس
گوشی دوم رو خاموش کردم.
روی صفحه، آخرین پیام هنوز دیده میشد.
«فعلاً پیش خودت نگهش دار.»
لبخند زدم
؟: جونگکوک...
بذار فکر کنه همهچی تحت کنترله.
هنوز...
شروع بازیه.
ادامه دارد...
- ۸۹۰
- ۲۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط