بر فراز ابرهای سرنوشتپارت
《بر فراز ابرهای سرنوشت》پارت ³
°ویو یوکی°
•خلاصه رسیدم خونه لباس راحتیم رو پوشیدم (اسلاید۲) رفتم رو تختم دراز کشیدم و شروع کردم گشتن داخل گوشیم..•
یوکی: {ده ماه تا آزمون عملی یو.ای مونده، باید تا اون موقع یسری کلاس پیدا کنم- هم؟ کلاس کاراته، تقویت عضلات، همم، خوبه اینو ثبت نام میکنم.....و کلاس تمرین رزمی با چوب و اینا هم خوبه...خوشحالم که دوست دانشمند مامانم واسم این دستبند رو ساخته《نویسنده: الان نشون نمیدم😈》اونوقت راحت تر میتونم ویلن ها رو گیر بندازم..}
《یوکی خیلی راحت داشت تو گوشیش میگشت که اخبار اینکه آلمایت اومده و همون ویلن لجنی رو گیر انداخته اومد تو صفحش》
یوکی: اوهههه!! مظهر صلح اومده اینجا؟؟!! وایی امیدوارم یروزی بتونم از نزدیک ببینمشش!! اون پسر مو تیغ تیغیه《باگوکو》هم چقدر شجاع بود که تونست تحمل کنه! بعد اون پسر مو سبزه هم احتمالا دوستشه پس یعنی رفته نجاتش بده؟ وای چقدر دوستای خوبین!
《گذر زمان: توی پنج ماه یوکی کلاس هاش رو میرفت و روز های تعطیل با کوسهش تمرین میکرد؛ بعد از اینکه از کوسهش استفاده میکرد قرص میخورد و واقعا تاثیر داشت. توی ۱۰ سال گذشته کلی تمرین کرد تا بتونه ۱۴ بار در روز از کوسهش استفاده کنه؛ یروز داشت به کلاسش میرفت که یهو با یه ویلن مواجه شد...》
ویلن: به بهه به بههه عجب دختری! تو گروگان خیلی خوبی میشی!!
یوکی: {یا خدا الان چیکار کنم؟؟!!}
《یوکی داشت با ابرش فرار میکرد و ویلن دنبالش بود که یهو کامویی درختی میاد اون ویلن رو میگیره》
یوکی: {اون.. اون کامویی درختیه! وای خدایا نجات پیدا کر-}
《ولی ویلن از دست کامویی درختی آزاد میشه باهاش میجنگه؛ قهرمان های دیگه میرسن و دارن باهاش روی پل میجنگن. ویلن میخوره به پیرزنی که کنار پل وایستاده بود و پیرزن داره میوفته که یهو.... یوکی بدنش شروع میکنه به خود به خود حرکت کردن و با سرعت کوسهش رو فعال میکنه و پیرزن رو نجات میده...》
یوکی: حالتون خوبه خانم؟!
پیرزن: ا.. البته خانم جوان..خیلی ممنون شما نجاتم دادید!
یوکی: خداروشکر، خوشحالم که حالتون خوبه..
《قهرمان ها ویلن رو گیر میندازن و همه میرن سر کارشون》
《گذر زمان، روز آزمون عملی یو.ای...》
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
منتظر پارت بعد باشید خوشگلا🎀
°ویو یوکی°
•خلاصه رسیدم خونه لباس راحتیم رو پوشیدم (اسلاید۲) رفتم رو تختم دراز کشیدم و شروع کردم گشتن داخل گوشیم..•
یوکی: {ده ماه تا آزمون عملی یو.ای مونده، باید تا اون موقع یسری کلاس پیدا کنم- هم؟ کلاس کاراته، تقویت عضلات، همم، خوبه اینو ثبت نام میکنم.....و کلاس تمرین رزمی با چوب و اینا هم خوبه...خوشحالم که دوست دانشمند مامانم واسم این دستبند رو ساخته《نویسنده: الان نشون نمیدم😈》اونوقت راحت تر میتونم ویلن ها رو گیر بندازم..}
《یوکی خیلی راحت داشت تو گوشیش میگشت که اخبار اینکه آلمایت اومده و همون ویلن لجنی رو گیر انداخته اومد تو صفحش》
یوکی: اوهههه!! مظهر صلح اومده اینجا؟؟!! وایی امیدوارم یروزی بتونم از نزدیک ببینمشش!! اون پسر مو تیغ تیغیه《باگوکو》هم چقدر شجاع بود که تونست تحمل کنه! بعد اون پسر مو سبزه هم احتمالا دوستشه پس یعنی رفته نجاتش بده؟ وای چقدر دوستای خوبین!
《گذر زمان: توی پنج ماه یوکی کلاس هاش رو میرفت و روز های تعطیل با کوسهش تمرین میکرد؛ بعد از اینکه از کوسهش استفاده میکرد قرص میخورد و واقعا تاثیر داشت. توی ۱۰ سال گذشته کلی تمرین کرد تا بتونه ۱۴ بار در روز از کوسهش استفاده کنه؛ یروز داشت به کلاسش میرفت که یهو با یه ویلن مواجه شد...》
ویلن: به بهه به بههه عجب دختری! تو گروگان خیلی خوبی میشی!!
یوکی: {یا خدا الان چیکار کنم؟؟!!}
《یوکی داشت با ابرش فرار میکرد و ویلن دنبالش بود که یهو کامویی درختی میاد اون ویلن رو میگیره》
یوکی: {اون.. اون کامویی درختیه! وای خدایا نجات پیدا کر-}
《ولی ویلن از دست کامویی درختی آزاد میشه باهاش میجنگه؛ قهرمان های دیگه میرسن و دارن باهاش روی پل میجنگن. ویلن میخوره به پیرزنی که کنار پل وایستاده بود و پیرزن داره میوفته که یهو.... یوکی بدنش شروع میکنه به خود به خود حرکت کردن و با سرعت کوسهش رو فعال میکنه و پیرزن رو نجات میده...》
یوکی: حالتون خوبه خانم؟!
پیرزن: ا.. البته خانم جوان..خیلی ممنون شما نجاتم دادید!
یوکی: خداروشکر، خوشحالم که حالتون خوبه..
《قهرمان ها ویلن رو گیر میندازن و همه میرن سر کارشون》
《گذر زمان، روز آزمون عملی یو.ای...》
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
منتظر پارت بعد باشید خوشگلا🎀
- ۱۶۸
- ۱۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط