ازدواج اجباری
☆ازدواج اجباری☆
P♡14
_________________
*ویو سومی*
*صبح شده بود و جونگکوک و تهیونگ دوباره رفته بودن شرکت برای انجام دادن کارهاشون...حوصلم سر رفته بود طوری که انگار دیگه کاری برای انجام دادن نداشتم و خونه هم کسل کننده بود...امروز روز تولدم بود و تقریبا حتی یادم رفته بود...میخواستم یجورایی امروز برام خاطره انگیز باشه پس یه پیراهن خیلی کیوت از تو کمد انتخاب کردم و پوشیدم و از عمارت بیرون رفتم و با یه تاکسی به مرکز شهر رفتم تا کمی حال و هوام عوض بشه...با شوق و ذوق اطراف رو نگاه میکردم مغازه ها/مردم/بچه ها/مجسمه های رنگی شهر و گل ها و...تاحالا فرصت نداشتم برای تفریح توی شهر بگردم و اکثرا دنبال کار بودم و زیاد توجهی نمیکردم...دونه دونه وارد مغازه ها میشدم و همه جارو میگشتم...دیه کم کم ساعت ها گذشته بود و هوا داشت تاریک میشد...میخواستم زنگ بزنم به تهیونگ یا جونگکوک که دنبالم بیان ولی وقتی داخل کیفمو نگاه کردم متوجه شدم گوشیم نیست...انگار یه اب سرد روم خالی کرده بودن...همه جارو گشتم تو جیبام و... ولی انگار دود شده بود رفته بود هوا....هوا کم کم داشت تاریک و تاریک تر میشد پس خودم دست به کار شدم و همینجور با پای پیاده تو خیابون ها میرفتم...از یه جا به بعد خیابون ها خلوت تر میشدن تا جایی که انگار به اطراف مرکز شهر رسیده بودم...*
*ویو جونگکوک*
*امروز کار خیلی خسته کننده بود و تقریبا ۳ تا جلسه رو از سر گذروندم...مخصوصا این که از صبح فکرم پیش سومی بود که تو خونه چیکار میکنه..کم کم که هوا تاریک تر میشد کت و سوئیچ ماشین رو برداشتم و به طرف ماشین تو پارکینگ شرکت رفتم و ماشین رو روشن کردم و به طرف خونه رانندگی میکردم..تهیونگ از قبل گفته بود کمی بیشتر تو شرکت کار داره...بعد از رسیدنم به عمارت دیدم همه چراغ ها خاموشه...اول فکر کردم شاید تو اتاقش خوابیده باشه ولی وقتی از گوشه در اتاقش به دخل نگاه کردم تخت خالی بود....همه جارو دنبالش گشتم و اثری از سومی نبود...با نگرانی سریع با تهیونگ تماس گرفتم و بدون اینکه اجازه بدم حرفش تموم بشع خبر رو بهش دادم*
÷الو_
×سومی پیش توعه؟
÷سومی؟مگه خونه نیست؟
*چیزی نگفتم و گوشی رو قطع کردم و سوار ماشین شدم و در به در خیابون هارو دنبالش گشتم..گوشیش خاموش بود و باعث میشد هیچ راه ارتباطی باهاش نداشته باشم..داشت دیوونم میکرد...این دختر...داشت روانیم میکرد*
*ویو سومی*
*کم کم با ترس تو خیابون های کم نور میرفتم که با دوتا مرد مست روبه رو شدم که حدودا ۳۰ ۴۰ سالشون بود...حسابی مست بودن...*
°:اوه چه دختر خوشگلی هوم؟...ساعتی چند؟
*یکیشون بدون اینکه متوجه بشم سریع مچ دستمو گرفت و به طرف خودشون کشید و تقلا میکردم که ولم کنن ولی زورشون خیلی بیشتر بود...خیلی ترسیده بودم و سریع یه لگد به لای پاشون زدم و با تمام سرعتم بی هدف دویدم...*
°:آههه دختره ی...!!..
*سریع دنبالم دویدن و منم با تمام سرعتم داشتم فرار میکردم...از دور نور خیابون هارو دیدم و سریع به خیابون اصلی رفتم و یه ایستگاه پلیس پیدا کردم و سریع وارد شدم..کمی احساس امنیت میکردم...*
پلیس:هی دختر جون...اروم باش چی شده!؟
+...(حرفی نمیزد و فقط نگران نگاهشون میکرد)
*پلیس چندتا سوال میپرسید و من به هیچکدوم جوابی ندادم...انگار نمیدونستم چطور توضیح بدم...بعد یه ربع همینجور تو ایستگاه پلیس نشسته بودم..حتی شماره کسی رو حفظ نبودم که بهش زنگ بزنم...*
*ویو تهیونگ*
*بعد از تماس جونگکوک فهمیدم سومی گم شده...جونگکوک حتما الان مثل روانی ها رفتار میکرد و به هیچی فکر نمیکرد پس خودم سریع به تمام ایستگاهای پلیس زنگ زدم تا چک کنم..سومی دختر باهوشی بود مطمئینا اگر گم میشد جایی میرفت که ما بتونیم پیداش کنیم...بعد چندتا تماس تو هیچ ایستگاهی نبود....پس سریع سوار ماشین خودم شدم و تو خیابون ها دونه دکنه ایستگاه های پلیسو چک میکردم تا اینکه وقتی از در یکیشون وارد شدم_*
_____________
#فیک#فیک_بی_تی_اس#جونگوک#هوپی#جیهوپ#فیکشن#اسمات#فیکشن_بیتیاس#فیکشن_بی_تی_اس#فیک#جیمین#جونگکوک#تهیونگ#جین#نامجون#شوگا_یونگی#مین_یونگی#کیم_تهیونگ#جئون_جانگکوک#بی_ال#فیکشن#مافیا#ازدواج_اجباری#فیکشن
P♡14
_________________
*ویو سومی*
*صبح شده بود و جونگکوک و تهیونگ دوباره رفته بودن شرکت برای انجام دادن کارهاشون...حوصلم سر رفته بود طوری که انگار دیگه کاری برای انجام دادن نداشتم و خونه هم کسل کننده بود...امروز روز تولدم بود و تقریبا حتی یادم رفته بود...میخواستم یجورایی امروز برام خاطره انگیز باشه پس یه پیراهن خیلی کیوت از تو کمد انتخاب کردم و پوشیدم و از عمارت بیرون رفتم و با یه تاکسی به مرکز شهر رفتم تا کمی حال و هوام عوض بشه...با شوق و ذوق اطراف رو نگاه میکردم مغازه ها/مردم/بچه ها/مجسمه های رنگی شهر و گل ها و...تاحالا فرصت نداشتم برای تفریح توی شهر بگردم و اکثرا دنبال کار بودم و زیاد توجهی نمیکردم...دونه دونه وارد مغازه ها میشدم و همه جارو میگشتم...دیه کم کم ساعت ها گذشته بود و هوا داشت تاریک میشد...میخواستم زنگ بزنم به تهیونگ یا جونگکوک که دنبالم بیان ولی وقتی داخل کیفمو نگاه کردم متوجه شدم گوشیم نیست...انگار یه اب سرد روم خالی کرده بودن...همه جارو گشتم تو جیبام و... ولی انگار دود شده بود رفته بود هوا....هوا کم کم داشت تاریک و تاریک تر میشد پس خودم دست به کار شدم و همینجور با پای پیاده تو خیابون ها میرفتم...از یه جا به بعد خیابون ها خلوت تر میشدن تا جایی که انگار به اطراف مرکز شهر رسیده بودم...*
*ویو جونگکوک*
*امروز کار خیلی خسته کننده بود و تقریبا ۳ تا جلسه رو از سر گذروندم...مخصوصا این که از صبح فکرم پیش سومی بود که تو خونه چیکار میکنه..کم کم که هوا تاریک تر میشد کت و سوئیچ ماشین رو برداشتم و به طرف ماشین تو پارکینگ شرکت رفتم و ماشین رو روشن کردم و به طرف خونه رانندگی میکردم..تهیونگ از قبل گفته بود کمی بیشتر تو شرکت کار داره...بعد از رسیدنم به عمارت دیدم همه چراغ ها خاموشه...اول فکر کردم شاید تو اتاقش خوابیده باشه ولی وقتی از گوشه در اتاقش به دخل نگاه کردم تخت خالی بود....همه جارو دنبالش گشتم و اثری از سومی نبود...با نگرانی سریع با تهیونگ تماس گرفتم و بدون اینکه اجازه بدم حرفش تموم بشع خبر رو بهش دادم*
÷الو_
×سومی پیش توعه؟
÷سومی؟مگه خونه نیست؟
*چیزی نگفتم و گوشی رو قطع کردم و سوار ماشین شدم و در به در خیابون هارو دنبالش گشتم..گوشیش خاموش بود و باعث میشد هیچ راه ارتباطی باهاش نداشته باشم..داشت دیوونم میکرد...این دختر...داشت روانیم میکرد*
*ویو سومی*
*کم کم با ترس تو خیابون های کم نور میرفتم که با دوتا مرد مست روبه رو شدم که حدودا ۳۰ ۴۰ سالشون بود...حسابی مست بودن...*
°:اوه چه دختر خوشگلی هوم؟...ساعتی چند؟
*یکیشون بدون اینکه متوجه بشم سریع مچ دستمو گرفت و به طرف خودشون کشید و تقلا میکردم که ولم کنن ولی زورشون خیلی بیشتر بود...خیلی ترسیده بودم و سریع یه لگد به لای پاشون زدم و با تمام سرعتم بی هدف دویدم...*
°:آههه دختره ی...!!..
*سریع دنبالم دویدن و منم با تمام سرعتم داشتم فرار میکردم...از دور نور خیابون هارو دیدم و سریع به خیابون اصلی رفتم و یه ایستگاه پلیس پیدا کردم و سریع وارد شدم..کمی احساس امنیت میکردم...*
پلیس:هی دختر جون...اروم باش چی شده!؟
+...(حرفی نمیزد و فقط نگران نگاهشون میکرد)
*پلیس چندتا سوال میپرسید و من به هیچکدوم جوابی ندادم...انگار نمیدونستم چطور توضیح بدم...بعد یه ربع همینجور تو ایستگاه پلیس نشسته بودم..حتی شماره کسی رو حفظ نبودم که بهش زنگ بزنم...*
*ویو تهیونگ*
*بعد از تماس جونگکوک فهمیدم سومی گم شده...جونگکوک حتما الان مثل روانی ها رفتار میکرد و به هیچی فکر نمیکرد پس خودم سریع به تمام ایستگاهای پلیس زنگ زدم تا چک کنم..سومی دختر باهوشی بود مطمئینا اگر گم میشد جایی میرفت که ما بتونیم پیداش کنیم...بعد چندتا تماس تو هیچ ایستگاهی نبود....پس سریع سوار ماشین خودم شدم و تو خیابون ها دونه دکنه ایستگاه های پلیسو چک میکردم تا اینکه وقتی از در یکیشون وارد شدم_*
_____________
#فیک#فیک_بی_تی_اس#جونگوک#هوپی#جیهوپ#فیکشن#اسمات#فیکشن_بیتیاس#فیکشن_بی_تی_اس#فیک#جیمین#جونگکوک#تهیونگ#جین#نامجون#شوگا_یونگی#مین_یونگی#کیم_تهیونگ#جئون_جانگکوک#بی_ال#فیکشن#مافیا#ازدواج_اجباری#فیکشن
- ۴۱۹
- ۱۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط