{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ازدواج اجباری

☆ازدواج اجباری☆

P♡16

____________

*ویو سومی*

*خدایا....لبای نرمش روی لبام...حس‌‌‌‌‌‌...حس خیلی گرمی میداد...دستاش که صورتمو ثابت نگه داشته بودن و بوی عطر مردونش...باعث میشد...باعث میشد کلا دست و پامو گم کنم...این..این اولین بوسم بود و من همیشه تصور میکردم قراره اولین بوسمو با کسی که از ته قلبم عاشقشم توی یه جای رمانتیک و موقعیت خوب تجربه کنم نه با کسی که به زور باهاش ازدواج کردم و درست بعد از اینکه گم شدم و نزدیک بود بهم تج*وز بشه...لباس همینطور لبامو میمکید که کم کم نفس کم اوردم و با دستام به سینه عضلانیش ضربه میزدم که ولم کنه و اخر بعد یه بوسه وحشیانه لبامو ول کرد...هنوز باورم نمیشد و اون هنوز قیافه جدی ای داشت و با جدیت نگام کرد*

×کجا بودی؟

÷جونگکوک اون_

×بهت گفتم..کجا.بودی؟

+...من...من فقط...فقط رفته بودم...بیرون

×چرا گوشیتو جواب نمیدادی؟

+...گمش کردم

×(کلافه دستی به موهاش کشید و بازومو گرفت و به زور کشیدن داخل عمارت و همینطور که تهیونگ سعی میکرد جلوشو بگیره و ارومش کنه محکم بازوی سومی رو گرفته بود و طرف اتاقش میکشید و بعد در اتاقو پشتش بست)...برات اتفاقی افتاد یا نه

+جونگکوک من_

×دارم ازت سوال میپرسم و انتظار دارم همین الان مثل یه دختر خوب جواب سوالمو بدی...برات.اتفاقی.افتاد.یا.نه؟


+......

×بهم بگو چی شده

+(از ترس زد زیر گریه)...اونا...اونا میخواستن...اونا میخواستن بهم دست بزن_

*سریع سومی رو بغل کرد و اروم موهاش نوازش کرد*

×ششش...کیا بودن؟...چند نفر بودن؟...

+نمیدونم...نمیدونم اونا...حدودا...۳ نفر بودن....

*جونگکوک بدون اینکه چیزی بگه اروم فقط سومی رو بغل میکرد و موهاشو با یه دست نوازش میکرد و اجازه داد اشکلی سومی همینطور اروم اروم پیرهنشو خیس کنه طوری که انگار تنها چیزی که الان براش مهم بود اروم کردن سومی و محوافظت کردن ازش بود..*


*چند ساعت بعد حال سومی بهتر شده بود و سر میز شام داشتن غذا میخوردن ولی سومی فقط داشت با غذاش بازی میکرد و تو فکر بود...جونگکوک همینطور زیر چشمی حواسش بهش بود و همیشه همه چی رو دربارش میدونست که به نخودفرنگی حساسیت داره پس اروم بشقابو از جلوی سومی ورداشت و مشغول جدا کردن نخود فرنگی هاش شد و بعد غذارو دوباره جلوش گذاشت*

×حالا بخور..غذا باعث میشه حالت بهتر بشه...

+...خستم

×(کمی نگاهش کرد و بعد آروم به طرف سومی رفت و بلندش کرد و برد اتاقش و سومی روی تخت دراز کشید و جونگکوک لحاف صورتیشو روش کشید و آروم لبه تخت نشست تا سومی خوابش ببره....)

+....امروز...اون...اون بوسه...

×فقط بگیر بخواب و به هیچی فگر نکن باشه؟

+...(بعد کمی فکر کردن با تردید سرشو تکون داد و چشماشو بست و جونگکوک با دستش اروم موهاشو پشت گوشش داد و نوازش کرد تا این که خوابید)



___________

#فیک#فیک_بی_تی_اس#جونگوک#هوپی#جیهوپ#فیکشن#اسمات#فیکشن_بیتیاس#فیکشن_بی_تی_اس#فیک#جیمین#جونگکوک#تهیونگ#جین#نامجون#شوگا_یونگی#مین_یونگی#کیم_تهیونگ#جئون_جانگکوک#بی_ال#فیکشن#مافیا#ازدواج_اجباری#فیکشن
دیدگاه ها (۴)

☆ازدواج اجباری☆P♡15_____________________*ویو سومی**اروم تو ا...

☆ازدواج اجباری☆P♡14_________________*ویو سومی**صبح شده بود و...

☆ازدواج اجباری☆P♡13____________________*ویو سومی**شب شده بود...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط