{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

خدمتکارمن

خدمتکارمن
پارت35
تاحد مرگ درحال کتک خورد بود
لباسش پاره شده و از بدنش خون میومد و بانداژاش خونی شده بود
وتمومش نمی‌کرد و همینجوری شلاق میزد بهش
«بگو غلط کردم و کارم اشتباه بود»
هی این جمله و تکرار می‌کرد و تا دازای این جمله رو نمیگفت همینجوری به شلاق زدن ادامه می‌داد
+ع....عمرا
دازای دختری بود که حرف زور رو قبول نمی‌کرد
«هرجور مایلی»
و بازم به شلاق زدنش ادامه می‌داد تا اینکه درباز شد
«دیگه بسه دازای بلندشو»
با اینکه درد داشت ولی بلندشد و تعظیم کرد
«دازای»
رفت سمتشو و موهاشو کشید و پذتش کرد بیرون
«گمشو توی اتاقت»
از ردی زمین بلندشد
+چ...چشم رئی..رئیس
به سمت اتاقش رفت و رفت توی اتاقش و نشست روی تختش
+کل بدنم درد میکنه اخ
همون لحظه ذره اتاقش زده شد و سوفی اومد داخل
«دازای تا یه ساعت دیگه خواستگار برات میاد آماده شو»
+چ..چشم فقط میشه بهم کمک کنی
«نه نمیشه حالاهم بدو»
از اتاق رفت بیرون و رفت توی اتاق پدرشوهرش
«پدرجان بهش گفتم»
«خوبه ببینم حالش خوبه»
«نه حالش خوب نبود»
«بهش کمک کردی؟»
«نه گفتم نقشمون لو میره»
«اوهوم یه نفرو بفرست بهش کمک کنه»
«نقشمون لو نره»
«نه حواسم هست لو نمیره فقط یه نفرو بفرست بهش کمک کنه هیچ کس نمیتونست حتی نیم ساعت تحمل کنه ولی دازای سه ساعت کامل دردشو تحمل کرد»
«اوهوم پس یه نفرو میفرستم»
«ممنون سوفی»
«خواهش میکنم حالا میتونی بری»
تعظیم کوتاهی کرد و از اتاق رفت بیرون و به یکی از خدمتکارا گفت که به دازای کمک کنن و رفت توی اتاقش
«فقط یه هفته دیگه باید صبرکنم هوف»
دیدگاه ها (۸)

خدمتکارمنپارت36جلوی عمارت ایستاده بود و نگاه میکرد «ببینم گف...

خدمتکارمنپارت34چندروزی از اومدنش گذشته بود ولی کارای زیادی ر...

خدمتکارمنپارت33رسیدن و از ماشین پیاده شدن_خب رسیدیم بلاخره+ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط