{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

خدمتکارمن

خدمتکارمن
پارت36
جلوی عمارت ایستاده بود و نگاه میکرد
«ببینم گفتی باید با یه دختر نوزده ساله ازدواج کنم»
«بله قربان»
«هوم خوبه بریم ببینیم»
درعمارت باز شد و پدرچویا اومد بیرون
«خوش اومدید آقای هنری»
«هوم ممنونم از دعوتتون ببینم این دختر کجاست؟»
«دازایو میگید روی مبل نشسته میتونید برید پیشش»
«هوم ممنونم»
مردی چهل و پنج ساله بود و صدایی توی دست داشت و با کمک عصا راه می‌رفت وگرنه می‌خورد زمین و یه عینک مستطیلی داشت
به پذیرایی رسید و دازای رو دید و رفت سمتش
«سلام خانم کوچولو تو همسر منی»
روی لبشو لیس زد و ادامه داد
«وایی که چقدر باهم حال کنیم»
دازای بهش نگاه کرد و دوست داشت که یه مشت بزنه تو صورتش ولی نمیتونست چون اگه اینکارو می‌کرد پدر چویا کاری باهاش می‌کرد که دیگه نتونه سرشو بالا بیاره
+سلام قربان بفرمایید بشینید
«حتما خانم کوچولو»
روس مبل نشست و دازای هم روبه روش نشست
«خب میبینم دازای داری ازدواج میکنی منم قراره با چویام ازدواج کنم»
دستاشو دور بازی چویا حلقه کرد و بهش نگاه کرد و گفت
«عزیزم تو خوشحال نیستی»
_چرا باید خوشحال باشم
«داری با من ازدواج میکنی»
_خب چه چی الان مثلا باید با یه جنده ازدواج کنم که هرروز و هرشب زیر کسی هست واقعا مسخرس
«بسه دیگه خب آقای هنری نظرتون چیه راجبه این دختر»
«عالیه به خصوص بدنش»
چویا با محض شنیدن این جمله میخواست بزنه دهنشو خورد کنه ولی به دازای نگاه کرد و از چشای دازای فهمیدید که نباید کاری کنه و آروم گرفت ولی ته دلش می‌خواست بزنتش
«خب پس مبارکه عروسیتونم دقیقا توی روزی هست که ماریا و چویا ازدواج میکنن ازدواج کنید»
«اوهوم خوبه»
_صبرکن ببینم نظر دازایم باید بپرسی
«نظر اون مهم نیست خرجی بگه باید ازدواج کنه»
_این عادلانه نیست
«چویا ساکت»
عصبانی میخواست مشتشو بکوبه روی نیز و خوردش کنه ولی نگاه دازای نمیگذاشت
مهمونی تموم شد و هنری رفته بود و دازای داشت توی اتاقش گریه میمرد
+چرا باید هق این‌همه بلا سرم هق بیاد من دلم میخواد با هق چویا ازدواج کنم نه هق کسی که معلوم نیس چندسال ازم هق بزرگتره
<>
«خوب نقشمو بازی کردم؟»
«عالی بود کارت خوب بود»
«باید فقط یه هفته صبرکنیم نه»
«اوهوم بعدش باید ببینیم چی میشه»
«بنظرت اون به جواب سؤالش میرسه؟»
«هوم نمیدونم باید یه هفته صبرکنیم تا اینو بفهمیم»
نفس عمیق کشید
«میتونی بری ممنون تا یه هفته بعد دوباره تقشتو بازی کن»
«حتما فعلا»
دیدگاه ها (۶)

خدمتکارمنپارت35تاحد مرگ درحال کتک خورد بودلباسش پاره شده و ا...

خدمتکارمنپارت34چندروزی از اومدنش گذشته بود ولی کارای زیادی ر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط