ملین ارباب لطفا ببخشید اشتباه کردیم
#𝐖𝐡𝐲_𝐡𝐢𝐦
𝐏𝐚𝐫𝐭:𝟐𝟎
ملین: ارباب لطفاً ببخشید اشتباه کردیم.
کوک: درحالی که تیغ کوچیکشو روی صورت ملین میکشه لب میزنه: میدونی که دوست ندارم کسی مهمونامو اذیت کنه.
آنالی:اذیتش نکن.
کوک:تو دخالت نکن خودم میدونم باید چیکار کنم.
آنالی: ولشون کن.
کوک:هووف چقدر حرف میزنی.
دست آنا رو گرفت و برد توی اتاق.
آنالی:چرا اذیتشون میکنی؟
کوک: چون دلم میخواد.
آنالی:اونا گناه دارن.
کوک: گناه دارن؟ اگه داشتن اون کارو نمیکردن.
آنالی:مگه چیکار کردن فقط یه ظرف رو شکستن.
کوک: فقط یه ظرف تو ملین رو نمیشناسی هرکاری میکنه که تو از اینجا بری.
آنالی:چرا باید کاری کنه که من برم.
کوک:چرا؟ چون ازت خوشش نمیاد.
پس بهتره زیاد باهاشون ارتباط نداشته باشی.
آنالی:باشه.
کوک:از اتاق بیرون نیا تا موقعی که خودم بگم.
آنالی:اکی
............
به سقف زل زده بودم و واسه خودم خیال میبافتم.
یعنی میشد روزی بیاد که خوانوادم از ته دل دوستم داشته باشن.
البته اونا که فقط به فکر پولن زنده و مرده من براشون فرق نداره.
کوک:به چی فکر میکنی؟
آنالی:به اینکه خوانوادم.......
راستی تو کی اومدی داخل؟
کوک: همین الان.
خب داشتی میگفتی خوانوادت چی؟
آنالی:هیچی ولش.
کوک:دوستت ندارن؟
آنالی:اهوم.
کوک:درکت میکنم.
آنالی:تو که پدر و مادر نداشتی؟
کوک:داشتم ولی ولم کردن پدر خونده و مادرخوندم هم براشون مثل یه بازیچه بودم.
آنالی: حداقل تو تونستی رو پای خودت وایستی ولی من همیشه براشون مثل یه عروسک خیمه شب بازی بودم.
حتی موقعی که دکتر شده بودم هم و ازشون جداشدم هم اذیتم میکردن.
کوک: هروقت میبینمت احساس میکنم که تو ناز و نعمت بزرگ شدی ولی حالا که از خودت میشنوم انگار که اشتباه فکر می کردم.
آنالی:ادمارو نمیشه از روی ظاهرشون قضاوت کرد.
کوک:داداشت چی؟ اونم همینطور؟
آنالی: اینطور نبود تا اینکه قرار بود منو به عقد پسر داییم دربیارن ولی نذاشتم برای همین دیگه حتی نیم نگاه هم تا الان بهم ننداخته.
کوک: پسر دا.............
ادامه دارد................∆
𝐏𝐚𝐫𝐭:𝟐𝟎
ملین: ارباب لطفاً ببخشید اشتباه کردیم.
کوک: درحالی که تیغ کوچیکشو روی صورت ملین میکشه لب میزنه: میدونی که دوست ندارم کسی مهمونامو اذیت کنه.
آنالی:اذیتش نکن.
کوک:تو دخالت نکن خودم میدونم باید چیکار کنم.
آنالی: ولشون کن.
کوک:هووف چقدر حرف میزنی.
دست آنا رو گرفت و برد توی اتاق.
آنالی:چرا اذیتشون میکنی؟
کوک: چون دلم میخواد.
آنالی:اونا گناه دارن.
کوک: گناه دارن؟ اگه داشتن اون کارو نمیکردن.
آنالی:مگه چیکار کردن فقط یه ظرف رو شکستن.
کوک: فقط یه ظرف تو ملین رو نمیشناسی هرکاری میکنه که تو از اینجا بری.
آنالی:چرا باید کاری کنه که من برم.
کوک:چرا؟ چون ازت خوشش نمیاد.
پس بهتره زیاد باهاشون ارتباط نداشته باشی.
آنالی:باشه.
کوک:از اتاق بیرون نیا تا موقعی که خودم بگم.
آنالی:اکی
............
به سقف زل زده بودم و واسه خودم خیال میبافتم.
یعنی میشد روزی بیاد که خوانوادم از ته دل دوستم داشته باشن.
البته اونا که فقط به فکر پولن زنده و مرده من براشون فرق نداره.
کوک:به چی فکر میکنی؟
آنالی:به اینکه خوانوادم.......
راستی تو کی اومدی داخل؟
کوک: همین الان.
خب داشتی میگفتی خوانوادت چی؟
آنالی:هیچی ولش.
کوک:دوستت ندارن؟
آنالی:اهوم.
کوک:درکت میکنم.
آنالی:تو که پدر و مادر نداشتی؟
کوک:داشتم ولی ولم کردن پدر خونده و مادرخوندم هم براشون مثل یه بازیچه بودم.
آنالی: حداقل تو تونستی رو پای خودت وایستی ولی من همیشه براشون مثل یه عروسک خیمه شب بازی بودم.
حتی موقعی که دکتر شده بودم هم و ازشون جداشدم هم اذیتم میکردن.
کوک: هروقت میبینمت احساس میکنم که تو ناز و نعمت بزرگ شدی ولی حالا که از خودت میشنوم انگار که اشتباه فکر می کردم.
آنالی:ادمارو نمیشه از روی ظاهرشون قضاوت کرد.
کوک:داداشت چی؟ اونم همینطور؟
آنالی: اینطور نبود تا اینکه قرار بود منو به عقد پسر داییم دربیارن ولی نذاشتم برای همین دیگه حتی نیم نگاه هم تا الان بهم ننداخته.
کوک: پسر دا.............
ادامه دارد................∆
- ۹.۵k
- ۱۵ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط