ماهخاموش

#ماه_خاموش🔞
#پارت۱۹

- فردا به عنوان کارمند جدید میام و امروز آخر وقت به یکی از کارمند هات بسپار
که فردا باید به من آموزش بده
- باشه مشکلی نیست ... فرد خاصی مد نظرته ؟
- نه ... چرا ... اون دختره که امروز دیر اومد
- سم ... دزیره یکی از کارمندای خیلی خوب منه ... نمیدونم چرا امروز دیر اومد ... بد راجبش فکر نکن...
مگی عادت نداشت از کارمنداش تعریف کنه ... مخصوصا کارمندای هم جنس
خودش... برام جالب بود از دزیره تعریف کرد
- باشه ... فردا میام و میخوام با اون کار کنم ببینم چی دستگیرم میشه
- اوکی ... من امشب به دزیره خبر میدم فردا یه کارمند جدید میاد ...
- خوبه ... مرسی تا فردا
قطع کردمو سوار ماشینم شدم
تو سرم قیافه دزیره و حالت چشم هاش تو هر جوابی که به من میداد تداعی میشد
دلم میخواست از هویت پدر مادرش با خبر شم
اما نمیدونستم کدوم یتیم خونه سپرده بودنش و کجا بزرگ شده بود
سوابق زندگی دزیره از سن 18 سالگی که وارد آکادمی شد شروع می شد
درسته این سرگذشت دزیره باعث میشد تو انتخابش مردد شم
اما یه خوبی هم داشت
هیچ خانواده‌ی دور و نزدیکی نداشت که بخوان ازم اخاذی کنن فقط با خودش طرف بودم
و این کارمو تا حد زیادی راحت می کرد
دزیره :
ساعت 6 عصر بود شیفت کاری رسمی من تموم شده بود
اما هنوز خیلی کار داشتم
کوئین لباس هاش رو عوض کرده بود و اومد سمتم
- بسه دزیره ... بیا امشب با ما بریم بار
- امروز دیر اومدم کارهام تموم نشده
- فردا هم هست مجبور نیستی امروز تمومش کنی ... بیا خوش بگذرونیم
مردد نگاهش کردم
دلم میخواست باهاشون برم ......
دیدگاه ها (۱)

‍ #ماه_خاموش🔞 #پارت۲۰اما از طرفی نمیخواستم از برنامه عقب بم...

یک زلزله در چشم و یکی روی لبانتپس لرزه هم آن قوس دو ابروی کم...

‍ #ماه_خاموش🔞 #پارت۱۸از تهدیدش و حالت چشم هاش ترسیدم اما ب...

‍ #ماه_خاموش🔞 #پارت۱۷اما پشت سرم اومد بازومو گرفتو مانع از ...

زخم کهنه فصل دوم )پارت ۶۱ لحظه به صورت بی حسش خیره موند و گ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط