اجباری...
𝒑𝒂𝒓𝒕 𝟓
.
.
.
.
.
جونگ کوک بعد از دو روز به خانه باز گشت ولی حسابی حالش خراب بود
و فقط ات را معصر میدانست زیرا پدرش «جئون» به او تاکید کرد که برایشان وارث بیاورد و سویی دیگر «مین» بسیار افکار منفی و نحسی را در مغز جونگ کوک کاشت ولی او کمی شک داشت.
زیرا ات دخترست که.... دختریست که اگه نگاهش کنی دلت ضعف میرود
او بسیار دل پاک و خوش خنده است ولی جونگ کوک دلش نمی آمد به او اسیبی بزند اما او هوشیاراش را کمی از دست داد بود زیرا او با «کیم» کمی نوشیده بود
و از یک سوی دیگری هم عصبی بود زیرا قرار است باند «هوانگ» تا چهار روز دیگر به سوی باند «کیم*جئون» حمله میبرند ولی این همه عصبانیت را بر سر همسرش خالی کرد او وارد عمارت شد
دستانش را محکم مشت کرد و در جیب هایش جا داد تا سعی کند کمی از عصبانیش را فروبکشد اما با رو برو شدن با همسرش اخم هایش بیشتر در هم فرو رفتند
کمی نزدیک شد و دخترک با هر نزدیک شدن جونگ کوک کمی عقب میرفت پسر بزرگتر گفت:
_مگه نگفتم میری داخل اتاقت و به هیچ وجه در نمیای؟؟؟؟؟
دخترک زبانش قاصر شد اما سعی کرد تحمل کند و گریه نکند سرش را کامل خم کرد
پسر بزرگتر با سیلیی که به همسرش زد انگشتر نقره ای رنگ در انگشتش بسیار محکم در چهره ی دخترک فشرده شد و گونهی دختر را زخم بزرگی کرد
پسر گفت:
_ اگه الان جای تو میا ایستاده بود کلی خدا رو شکر میکردم
دخترک با کلی بغضی که داشت به زمین نشست و به طرف اتاقش حمله ور شد
ادامه دارد...
(چرا حس میکنم دارم میرینم تو فیکه؟؟؟؟)
.
.
.
.
.
جونگ کوک بعد از دو روز به خانه باز گشت ولی حسابی حالش خراب بود
و فقط ات را معصر میدانست زیرا پدرش «جئون» به او تاکید کرد که برایشان وارث بیاورد و سویی دیگر «مین» بسیار افکار منفی و نحسی را در مغز جونگ کوک کاشت ولی او کمی شک داشت.
زیرا ات دخترست که.... دختریست که اگه نگاهش کنی دلت ضعف میرود
او بسیار دل پاک و خوش خنده است ولی جونگ کوک دلش نمی آمد به او اسیبی بزند اما او هوشیاراش را کمی از دست داد بود زیرا او با «کیم» کمی نوشیده بود
و از یک سوی دیگری هم عصبی بود زیرا قرار است باند «هوانگ» تا چهار روز دیگر به سوی باند «کیم*جئون» حمله میبرند ولی این همه عصبانیت را بر سر همسرش خالی کرد او وارد عمارت شد
دستانش را محکم مشت کرد و در جیب هایش جا داد تا سعی کند کمی از عصبانیش را فروبکشد اما با رو برو شدن با همسرش اخم هایش بیشتر در هم فرو رفتند
کمی نزدیک شد و دخترک با هر نزدیک شدن جونگ کوک کمی عقب میرفت پسر بزرگتر گفت:
_مگه نگفتم میری داخل اتاقت و به هیچ وجه در نمیای؟؟؟؟؟
دخترک زبانش قاصر شد اما سعی کرد تحمل کند و گریه نکند سرش را کامل خم کرد
پسر بزرگتر با سیلیی که به همسرش زد انگشتر نقره ای رنگ در انگشتش بسیار محکم در چهره ی دخترک فشرده شد و گونهی دختر را زخم بزرگی کرد
پسر گفت:
_ اگه الان جای تو میا ایستاده بود کلی خدا رو شکر میکردم
دخترک با کلی بغضی که داشت به زمین نشست و به طرف اتاقش حمله ور شد
ادامه دارد...
(چرا حس میکنم دارم میرینم تو فیکه؟؟؟؟)
- ۱.۲k
- ۳۰ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط