در آغوش شیطان
"در آغوش شیطان"
---
Chapter: 1
part: 3۶
*ویو لیلیت سوان*
تو دهنم مزه خون رو حس کردم
حس سرگیجه داشتم ،نمی تونستم رو پاهام وایسم انگار زمین داشت منو به سمت خودش می کشوند
جونکوک ازم جدا شد
ولی هنوز نفس هاش به صورتم می خورد
جونکوک زیر لب یه چیزی گفت
که با سختی شنیدم:
《بخواب》
بازو های،جونکوک با تمام زورم گرفتم چون انگار بدنم حسی نداشت ،و حس کردم دارم میوفتم
چشام تار میدید و از حال رفتم و داشتم میوفتادم زمین که .....
ویو جونکوک :
لیلیت ،از حال رفت و براید بلندش کردم
و آروم قدم میزدم
سمت عمارت من ،تهونگ هم میاد اونجا ،جون اگه بریم خونه ممکنه پدرم و مادرم یا بقیه بردار ها بینین
(با مکالمه ذهنی با کوک ارتباط گرفتم )
کوک : ته من لیلیت میبرم عمارت خودم و توهم بیا اونجا
ته : باشه فقط مراقبش باش
کوک : خونه میبینمت
(پایان مکالمه ذهنی )
(ادمین : بچه ها وقتی کوک ،لیلیت بوسید تا اونجا داشتن ته و روزالین با نیش خند به اون ها نگاه میکردن ،ولی وقتی لیلیت از حال رفت،روزالین خواست بره سمتشون....
و اینو ببینید این ویو تهونگ برا اون موقعه هست )
ویو تهونگ :
وقتی کوک داشت می بوسید لیلیت
و منو روزالین داشتیم نگاه میکردیم
روزالین : وایی کوک اصلا صبر نداره ها ا!(نیش خند )
تهونگ ،زیر لب : به وقت ماهم میشه...( آروم )
روزالین ابرشو انداخت بالا و سوالی نگاهم کرد
روزالین : چیزی گفتی ؟؟
تهونگ : ها! دارم میگم که اره کوک هم خیلی بی صبر ،و هم زود عاشق میشه
روزالین : اها ....
ویو روزالین:
داشتم با تهونگ حرف میزدم که
دیدم لیلیت از حال رفت و کوک گرفتش
خواستم برم سمتش
..
یه قدم ...
دو قدم ...
رفتم که یکی دستمو گرفت و کشوند سمت خودش و افتادم تو اغوشش
تهونگ بود
روزالین : ته ولم کن ...لیلیت..
تهونگ ،لبشو گذاشت رو لبم، ولی خیلی آروم
حرفم تو دهنم خفه شد
تهونگ کمرمو محکم گرفت و با اون دستش پشت گردنمو
خواستم پسش بزنم ولی بی فایده بود
چند ثانیه تو این حالت بودیم
ولی من همراهیش نمیکردم
ولی اون با این حال داشت به کارش ادامه میداد
مزه اهن تو دهنم حس کردم
که همون خون بود
تهونگ ازم جدا شد
ولی نفس هاش میخورد تو صورتم
کمرمو محکم گرفته بود
و زیر لب چیزی گفت ولی نافهوم بود
یه چیزی مثل:
《بخواب》
حس سرگیجه داشتم
سرم کمی در میکرد
و انگار بدنم جونی نداشت
تار میدیدم و رو پا نبودم
لباس تهونگ رو گرفتم تا شاید بتونم وایسم ولی بی فایده بود
تار تر شد دیدم ،دنیا دور سرم می چرخید
و از حال رفتم
بعد سیاهی....
ویو تهونگ :
وقتی روزالین از حال رفتم ،براید بغلش کردم
سرش رو سینم بود
و داشتم راه میرفتم که صدای کوک تو سرم پیچید و فهمیدم مکالمه ذهنی کرده( آقا جان همون مکالمه ای که اون بالا بود رو الان کرد 😅)
مکالمم با کوک تموم شد ،گفت بیام سمت عمارتش
و منم رفتم سمت عمارت جونکوک
ادامه دارد.......
جون جدتون حمایت کنید ،اصلا این فیک حمایت ندارههههه😔😔😔🔪🔪🔪
---
Chapter: 1
part: 3۶
*ویو لیلیت سوان*
تو دهنم مزه خون رو حس کردم
حس سرگیجه داشتم ،نمی تونستم رو پاهام وایسم انگار زمین داشت منو به سمت خودش می کشوند
جونکوک ازم جدا شد
ولی هنوز نفس هاش به صورتم می خورد
جونکوک زیر لب یه چیزی گفت
که با سختی شنیدم:
《بخواب》
بازو های،جونکوک با تمام زورم گرفتم چون انگار بدنم حسی نداشت ،و حس کردم دارم میوفتم
چشام تار میدید و از حال رفتم و داشتم میوفتادم زمین که .....
ویو جونکوک :
لیلیت ،از حال رفت و براید بلندش کردم
و آروم قدم میزدم
سمت عمارت من ،تهونگ هم میاد اونجا ،جون اگه بریم خونه ممکنه پدرم و مادرم یا بقیه بردار ها بینین
(با مکالمه ذهنی با کوک ارتباط گرفتم )
کوک : ته من لیلیت میبرم عمارت خودم و توهم بیا اونجا
ته : باشه فقط مراقبش باش
کوک : خونه میبینمت
(پایان مکالمه ذهنی )
(ادمین : بچه ها وقتی کوک ،لیلیت بوسید تا اونجا داشتن ته و روزالین با نیش خند به اون ها نگاه میکردن ،ولی وقتی لیلیت از حال رفت،روزالین خواست بره سمتشون....
و اینو ببینید این ویو تهونگ برا اون موقعه هست )
ویو تهونگ :
وقتی کوک داشت می بوسید لیلیت
و منو روزالین داشتیم نگاه میکردیم
روزالین : وایی کوک اصلا صبر نداره ها ا!(نیش خند )
تهونگ ،زیر لب : به وقت ماهم میشه...( آروم )
روزالین ابرشو انداخت بالا و سوالی نگاهم کرد
روزالین : چیزی گفتی ؟؟
تهونگ : ها! دارم میگم که اره کوک هم خیلی بی صبر ،و هم زود عاشق میشه
روزالین : اها ....
ویو روزالین:
داشتم با تهونگ حرف میزدم که
دیدم لیلیت از حال رفت و کوک گرفتش
خواستم برم سمتش
..
یه قدم ...
دو قدم ...
رفتم که یکی دستمو گرفت و کشوند سمت خودش و افتادم تو اغوشش
تهونگ بود
روزالین : ته ولم کن ...لیلیت..
تهونگ ،لبشو گذاشت رو لبم، ولی خیلی آروم
حرفم تو دهنم خفه شد
تهونگ کمرمو محکم گرفت و با اون دستش پشت گردنمو
خواستم پسش بزنم ولی بی فایده بود
چند ثانیه تو این حالت بودیم
ولی من همراهیش نمیکردم
ولی اون با این حال داشت به کارش ادامه میداد
مزه اهن تو دهنم حس کردم
که همون خون بود
تهونگ ازم جدا شد
ولی نفس هاش میخورد تو صورتم
کمرمو محکم گرفته بود
و زیر لب چیزی گفت ولی نافهوم بود
یه چیزی مثل:
《بخواب》
حس سرگیجه داشتم
سرم کمی در میکرد
و انگار بدنم جونی نداشت
تار میدیدم و رو پا نبودم
لباس تهونگ رو گرفتم تا شاید بتونم وایسم ولی بی فایده بود
تار تر شد دیدم ،دنیا دور سرم می چرخید
و از حال رفتم
بعد سیاهی....
ویو تهونگ :
وقتی روزالین از حال رفتم ،براید بغلش کردم
سرش رو سینم بود
و داشتم راه میرفتم که صدای کوک تو سرم پیچید و فهمیدم مکالمه ذهنی کرده( آقا جان همون مکالمه ای که اون بالا بود رو الان کرد 😅)
مکالمم با کوک تموم شد ،گفت بیام سمت عمارتش
و منم رفتم سمت عمارت جونکوک
ادامه دارد.......
جون جدتون حمایت کنید ،اصلا این فیک حمایت ندارههههه😔😔😔🔪🔪🔪
- ۷.۳k
- ۰۲ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط