{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

در آغوش شیطان

"در آغوش شیطان"

---





Chapter: 1
part: 3۴



*ویو تهونگ*



عصر بود ،و داشتم تو جنگل قدم میزدم و اثری از روزالین بودم



بعد چند دقیقه روزالین و دیدم نشسته رو زمین و داشت با یه گنجشک حرف میزد


جوری که انگار زبون گنجشک رو می فهمید


رفتم نزدیکش و رو یکی از زانو هام نشستم

تهونگ‌ : هی...روزالین



روزالین نگاهشو به من داد و گنجشک از رو دستش رفت و کمی رفت عقب


روزالین: تو...تو اینجا چی کار می کنی؟....

تهونگ : اومدم باهات حرف بزنم، ولی نترس بهت اسیبی نمی زنم



روزالین انگار اعتماد کرو چهار زانو نشست رو چمن
و منم متقابلش نشستم



تهونگ : تو دقیقا چی هستی ؟

از حرفم جا خورد و نفسی داد بیرون

روزالین: روح الهی این جنگل ....




پس جیهوب درست میگفت که ممکنه همچین اتفاقی بیوفته




تهونگ : روزالین بع من اعتماد داری ؟!

روزالین : نه زیاد‌.‌...

تهونگ : ولی من بهت اعتماد دارم...




ویو روزالین :




از حرفش جا خوردم

روزالین: خ...خو برا چی بهم ....اعتماد داری؟

تهونگ : ببین من خون اشامم و تو زندگی قبلیم من تو عاشق هم بودیم و......(جریان و براش تعریف کرد)


هنوز تو شوک زود بودم از حرفاش

یعنی من بخاطر اون مردم و تهونگ خودشو بخاطر من کشت ؟!

اشک تو چشام جمع شد و بغض کردم
و سرمو انداختم پایین



تهونگ : هی...هی ...ببینمت ...




ویو تهونگ :



با دستم چونشو بالا آوردم و تو چشای اشکیش زل زدم

تهونگ : روزالین لطفا گریه نکن....

روزالین: ....نم ....نمیتونم....(گریه )


بغلش کردم و دستمو دور کمرش حلقه کردم

سرشو گذاشت رو سینم و گریه میکرد

روزالین : ....تهونگ....ب...ب..بخشید....


تهونگ : همچین حرفی رو نزن این برا زندگی قبلیت ....

روزالین: .... میدونم ....ولی....



ویو روزالین:




خواستم ادامه حرفمو بدم که دیدم لیلیت سوان داره با حرص نگام می کنه

از بغلش اومدم بیرون
و بلند شدم وایسادم


لیلیت سوان : انگار مزاحم شدممم(عصبی)

روزالین: لیلیت....

لیلیت سوان : هیسسس....مگه نگفتی نمیری سمت خون اشام هااااا




تهونگ بلند شد بغلم وایساد



تهونگ : شما کی باشی؟

لیلیت سوان : من ملکه مار ها هستم و همین طور دوست صمیمی روزالین(حرص)



تهونگ خواست حرفی بزنه که لیلیت رفت موهای تهونگ رو گرفت و میکشید

تهونگ : آخ...اههههه...زنیکه ولم کننننن

لیلیت سوان:برا کی پرو بازی در میاری هاااااا


از کارشون زدم زیر خنده

تهونگ : ای دردددد روزالین بیا کمککککک



من فقط داشتم از خنده جر میخوردم





ویو تهونگ:



با ارتباط ذهنی با کوک ارتباط گرفتم

*مکالمه تو ذهن،*


تهونگ :کوک کمکم کن از دست این روانی

کوک : چه خبر شده

تهونگ : اومدم پیش روزالین که یه زنه به اسم لیلیت سوان اومد، که انگار ملکه مار ها هست و همچنین دوست صمیمی روزالین
و الان داره موهامو میکنه سریع بیاااااا


کوک : اومدم فعلا به زنم اسیب زن میام

تهونگ: ندیده زنت شدددد ،مردک گمشو بیا ببینممممم


*پایان مکالمه ذهنی*



تقریبا داشت موهام کنده میشد که کوک رسید

و زنیکه رو ازم جدا کرد و دستی رو موهام کشیدم
ای خدااا موهای نازنینمم


کوک: یاااااا آروم باش دختررررر

لیلیت کمی آروم شد و تو بغل کوک بود

خیلی بهم میانااااا




ادامه دارد.....



دستم شکستتتتتت،حمایت کنیددددد
دیدگاه ها (۳)

حالم دیگه خوب نیست این روزا از همه چی متنفرم حتی از خودم🥀🚭🖤

مخاطب داره 🖤🚭🥀

"در آغوش شیطان" ---Chapter: 1 part: 3۳*ویو کوک*تهونگ بعد چن...

"در آغوش شیطان" ---Chapter: 1 part: ۳۲ *ویو کوک*رفتم سمت آز...

"در آغوش شیطان" ---Chapter: 1 part: 3۶*ویو لیلیت سوان*تو ده...

"در آغوش شیطان" ---Chapter: 1 part: 3۵*ویو کوک* وای این دخت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط