شاعر درست میگفت که
شاعر درست میگفت که
"آمدی و همه ی فرضیه ها ریخت به هم" !
مثلا همین که آمدی،همین که عاشقت شدم،دوست داشتم زودتر آن روز برسد تا کارهای را که همیشه از انجام دادنشان بیزار بودم،برای تو با عشق انجامشان دهم!
برای مرد خانه ام غذاهای رنگ به رنگ بپزم..ظرف ها را بشویم..خانه را تند و تند جارو کنم و برق بیاندازم!
اصلا انگار رویای با تو بودن،بدجور کارهای خسته کننده را برایم دلچسب کرده بود!جوری که عاشق این بودم تا برایت عاشقانه قرمه سبزی بپزم و ظرف هایی را بشویم که لب و دست تو لمس شان کرده!
اما حالا...انگار دوباره همه چیز مثل روزهای قبل از تو شده!منفور و خسته کننده!
تو رفتی و من مانده ام و یک عالم ظرف نشسته و غذاهای شور و بی نمک و مردی که دوستش ندارم!
من مانده ام و خانه ای که مردش،اصلا شبیه تو نیست...
#آزاده
"آمدی و همه ی فرضیه ها ریخت به هم" !
مثلا همین که آمدی،همین که عاشقت شدم،دوست داشتم زودتر آن روز برسد تا کارهای را که همیشه از انجام دادنشان بیزار بودم،برای تو با عشق انجامشان دهم!
برای مرد خانه ام غذاهای رنگ به رنگ بپزم..ظرف ها را بشویم..خانه را تند و تند جارو کنم و برق بیاندازم!
اصلا انگار رویای با تو بودن،بدجور کارهای خسته کننده را برایم دلچسب کرده بود!جوری که عاشق این بودم تا برایت عاشقانه قرمه سبزی بپزم و ظرف هایی را بشویم که لب و دست تو لمس شان کرده!
اما حالا...انگار دوباره همه چیز مثل روزهای قبل از تو شده!منفور و خسته کننده!
تو رفتی و من مانده ام و یک عالم ظرف نشسته و غذاهای شور و بی نمک و مردی که دوستش ندارم!
من مانده ام و خانه ای که مردش،اصلا شبیه تو نیست...
#آزاده
- ۸۳۰
- ۰۵ خرداد ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط