شوگر ددی منp12
ات ویو
بدبخت شدم. مهمونامون رسیده بودن و همه باهم رویه مبل ها نشسته بودن
همین که برم پایین مطمئنا بخاطر اینکه دیر اومدم دعوام میکن
سعی کردم خودمو جمع و جور کنم بعد از جمع و جور کردنه خودم لبخندی زدم و همرا آجوما راه افتادیم از گله ها رفتیم پایین که دیدم فقط پدر و مادرا و بزرگترا هستن
رفتم به همه سلام کردم و خواستم بشینم از شدت کنجکاوی نتونستم جلویه خودمو بگیرم و پرسیدم
ات:پس بقیه کجان
ر. ژ(رئیس جمهور ژاپن) :بیرونن اینقدر گرم حرف زدن شده بودن که فک نکنم هنوزم فهمیده باشن که ما اومدیم تو.
م. ا(ملکه اینگیلیس) :آره ات عزیزم تو ام برو پیششون
ات:چشم
م. آ(ملکه آلمان) :اوه حتما برو با این زیبایی که تو داری حتما کوک ام ازت خوشش میاد
م. ت:وایی مگه کوک برگشته
م. آ:آره بابا حدود یه ماهی میشه که برگشته
م. ت:بعد از ده سال قراره دوباره ببینیمش وایی حتما کلی فرق کرده
م. ژ(ملکه ژاپن) :آره نطرتون چیه ماهم با ات جان بریم پایین
همه :آره بیاید بریم
ات ویو
هیچی از حرفاشون نمی فهمیدم کوک کیه. ده سال چی.جذاب چیه
وات چرا اسم منو آوردن آخ چرا دست از سرم بر نمی دارن
اوففف
تو همین فکرا بودم که با حرف ملکه ی ژاپن از فکر در اومدم
م. ژ: ات جان نطرت چیه؟
ات:اوه حتما
ات:شما جلو برید
همشون:اوه مرسی
م. ژ:آوخ قربونت برم من خداکنه عروس من شی
ات:ظاهر=(خنده)..... باطن=(اره بیام با اون گیره عنترت که هر شب یکی زیرشه ازدواج کنم مغز خر خوردم مگه. حتما بعد اینکه باهاش ازدواج کنم هر شبم باید آقا رو هندل کنم)
همه رفتیم بیرون و دوتا پسرو دیدم که داشتن باهم دعوا میکردن انگار از هم بدشون میومد اوف یکیشونو میشناسم اون چارلی بود بعد از چند مین وایسادنمون تو حیاط هم جر و بحثشون تموم نشد تا اینکه ملکه ی بزرگ از پشتمون سرفه ای کرد که اونا رو به خودشون بیاره و اونا وقتی که صدایه سرفه رو شنیدن برگشتن وایی من چرا اینجوری شدم با چیزی که دیده بودم انگار یکی منو اونجا با یه طناب گنده بسته بود و نمیزاشت حرکتی کنم
واقعا
اون پسر واقعا.....!
هر کی خوندلایک و کامنت بزاره🥺
لطفا اگه میخونید فقط یه کامنت بزارید و بهم بگید داستانو دوست دارید یا نه
خیلی دوست دارم اینو بدونم 🥺
بدبخت شدم. مهمونامون رسیده بودن و همه باهم رویه مبل ها نشسته بودن
همین که برم پایین مطمئنا بخاطر اینکه دیر اومدم دعوام میکن
سعی کردم خودمو جمع و جور کنم بعد از جمع و جور کردنه خودم لبخندی زدم و همرا آجوما راه افتادیم از گله ها رفتیم پایین که دیدم فقط پدر و مادرا و بزرگترا هستن
رفتم به همه سلام کردم و خواستم بشینم از شدت کنجکاوی نتونستم جلویه خودمو بگیرم و پرسیدم
ات:پس بقیه کجان
ر. ژ(رئیس جمهور ژاپن) :بیرونن اینقدر گرم حرف زدن شده بودن که فک نکنم هنوزم فهمیده باشن که ما اومدیم تو.
م. ا(ملکه اینگیلیس) :آره ات عزیزم تو ام برو پیششون
ات:چشم
م. آ(ملکه آلمان) :اوه حتما برو با این زیبایی که تو داری حتما کوک ام ازت خوشش میاد
م. ت:وایی مگه کوک برگشته
م. آ:آره بابا حدود یه ماهی میشه که برگشته
م. ت:بعد از ده سال قراره دوباره ببینیمش وایی حتما کلی فرق کرده
م. ژ(ملکه ژاپن) :آره نطرتون چیه ماهم با ات جان بریم پایین
همه :آره بیاید بریم
ات ویو
هیچی از حرفاشون نمی فهمیدم کوک کیه. ده سال چی.جذاب چیه
وات چرا اسم منو آوردن آخ چرا دست از سرم بر نمی دارن
اوففف
تو همین فکرا بودم که با حرف ملکه ی ژاپن از فکر در اومدم
م. ژ: ات جان نطرت چیه؟
ات:اوه حتما
ات:شما جلو برید
همشون:اوه مرسی
م. ژ:آوخ قربونت برم من خداکنه عروس من شی
ات:ظاهر=(خنده)..... باطن=(اره بیام با اون گیره عنترت که هر شب یکی زیرشه ازدواج کنم مغز خر خوردم مگه. حتما بعد اینکه باهاش ازدواج کنم هر شبم باید آقا رو هندل کنم)
همه رفتیم بیرون و دوتا پسرو دیدم که داشتن باهم دعوا میکردن انگار از هم بدشون میومد اوف یکیشونو میشناسم اون چارلی بود بعد از چند مین وایسادنمون تو حیاط هم جر و بحثشون تموم نشد تا اینکه ملکه ی بزرگ از پشتمون سرفه ای کرد که اونا رو به خودشون بیاره و اونا وقتی که صدایه سرفه رو شنیدن برگشتن وایی من چرا اینجوری شدم با چیزی که دیده بودم انگار یکی منو اونجا با یه طناب گنده بسته بود و نمیزاشت حرکتی کنم
واقعا
اون پسر واقعا.....!
هر کی خوندلایک و کامنت بزاره🥺
لطفا اگه میخونید فقط یه کامنت بزارید و بهم بگید داستانو دوست دارید یا نه
خیلی دوست دارم اینو بدونم 🥺
- ۴.۸k
- ۰۸ تیر ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط