تکپارتی از یونگی
تکپارتی از یونگی
Coffee shop
کافه شاپ همیشه جایی بود که تو و اون باهم قرار می ذاشتید... از دوره دبیرستان تا به الان...
پاتوق همیشگیتون بود... چه ناراحت بودید و چه شاد، هر اتفاقی که میفتاد همینجا بود...
تموم خاطراتی که داشتید از نوجوونیتون تا به الان همینجا شکل گرفته بود
امروز هم مثل همیشه اونجا بودی... بعد از تماسی که باهات گرفت سریع حاضر شدی... روز میز همیشگیتون کنار پنجره کوچک کافه نشسته بودی و منتظرش بودی
چون سلیقه اش میدونستی هم برای خودت و هم برای اون قهوه و هات چاکلت به همراه کیک خیس کاکائویی سفارش داده بودی...
حالا فقط منتظر اون بودی
نگاهت مدام بین میز و در ورودی می چرخید...
ساعت چک می کردی، نکنه اشتباه کردی، نکنه زودتر اومدی تا اینکه صدای جیلینگ کوچک زنگوله در به گوشت رسید...
اون اینجا بود
با همون نگاه همیشگیش، با همون ظاهر دلبراش، خوش قیافه و جذاب تر از هر زمان دیگری...
به خودت اومدی و دستی براش تکون دادی... اومد و کنارت نشست
یونگی: اوه... سلام ات، چطوری دختر؟... مثل اینکه دیر کردم نه
خنده لثه ای کرد... همیشه عاشق اینجور لبخندهاش بودی...
خنده ای کردی که گوشه چشمت چین افتاد و مژه های بلندت کل چشمت پوشوند
ات: سلام یون... حالا که تو رو دیدم عالی ترم... اتفاقا دیر نکردی، من زود اومدم
سری تکون داد... با دیدن سفارش های روی میز چشماش لحظه ای برق زد...
مثل اینکه توقع نداشت تو حتی سلیقه اش رو هم بدونی، اونم تو نوشیدنی...
مخصوصا خیلیا که بهش بی توجهن اما تو نه عاشقش بودی، معلومه که حتی به جزییات کوچک مربوط به عشقت هم اهمیت می دادی
هردو در حال حرف زدن و لذت بردن از این لحظه بودید، که ناگهان یونگی از جاش بلند شد و به سمت گوشه کافه رفت...
گیتار کنار صندلی برداشت و نشست... میکروفون تنظیم کرد و شروع به گیتار زدن کرد
محوش شده بودی... ضربان قلبت به وضوح احساس می کردی که الاناس از قفسه س*ینت بزنه بیرون...
صدای تشویق شنیدی و به خودت اومدی...
وقتی کارش تموم شد، از جاش بلند شد و به سمتت اومد
یونگی: ات خیلی وقته میخوام یک چیزی بهت بگم... یک چیزی که مدام رو قلبم سنگینی می کنه که اگر نگم ممکنه خفم کنه...
من فقط نمی خوام یک دوست معمولی باشیم، میخوام تاریخ انقضا دوستیمون از بین ببرم و ابدیش کنم، میشه؟
باورت نمی شد... ناباورانه پلک های پی در پی می زدی... با زور از جات بلند شدی و محکم در اغوش گرفتی
ات: معلومه که میشه... یون، خیلی دو*ست دارم
و این اغاز زندگی مشترک دو عاشق در کافی شاپ شد، زندگی که بعدها نسل در نسل تعریفش می کردید
پایان
Coffee shop
کافه شاپ همیشه جایی بود که تو و اون باهم قرار می ذاشتید... از دوره دبیرستان تا به الان...
پاتوق همیشگیتون بود... چه ناراحت بودید و چه شاد، هر اتفاقی که میفتاد همینجا بود...
تموم خاطراتی که داشتید از نوجوونیتون تا به الان همینجا شکل گرفته بود
امروز هم مثل همیشه اونجا بودی... بعد از تماسی که باهات گرفت سریع حاضر شدی... روز میز همیشگیتون کنار پنجره کوچک کافه نشسته بودی و منتظرش بودی
چون سلیقه اش میدونستی هم برای خودت و هم برای اون قهوه و هات چاکلت به همراه کیک خیس کاکائویی سفارش داده بودی...
حالا فقط منتظر اون بودی
نگاهت مدام بین میز و در ورودی می چرخید...
ساعت چک می کردی، نکنه اشتباه کردی، نکنه زودتر اومدی تا اینکه صدای جیلینگ کوچک زنگوله در به گوشت رسید...
اون اینجا بود
با همون نگاه همیشگیش، با همون ظاهر دلبراش، خوش قیافه و جذاب تر از هر زمان دیگری...
به خودت اومدی و دستی براش تکون دادی... اومد و کنارت نشست
یونگی: اوه... سلام ات، چطوری دختر؟... مثل اینکه دیر کردم نه
خنده لثه ای کرد... همیشه عاشق اینجور لبخندهاش بودی...
خنده ای کردی که گوشه چشمت چین افتاد و مژه های بلندت کل چشمت پوشوند
ات: سلام یون... حالا که تو رو دیدم عالی ترم... اتفاقا دیر نکردی، من زود اومدم
سری تکون داد... با دیدن سفارش های روی میز چشماش لحظه ای برق زد...
مثل اینکه توقع نداشت تو حتی سلیقه اش رو هم بدونی، اونم تو نوشیدنی...
مخصوصا خیلیا که بهش بی توجهن اما تو نه عاشقش بودی، معلومه که حتی به جزییات کوچک مربوط به عشقت هم اهمیت می دادی
هردو در حال حرف زدن و لذت بردن از این لحظه بودید، که ناگهان یونگی از جاش بلند شد و به سمت گوشه کافه رفت...
گیتار کنار صندلی برداشت و نشست... میکروفون تنظیم کرد و شروع به گیتار زدن کرد
محوش شده بودی... ضربان قلبت به وضوح احساس می کردی که الاناس از قفسه س*ینت بزنه بیرون...
صدای تشویق شنیدی و به خودت اومدی...
وقتی کارش تموم شد، از جاش بلند شد و به سمتت اومد
یونگی: ات خیلی وقته میخوام یک چیزی بهت بگم... یک چیزی که مدام رو قلبم سنگینی می کنه که اگر نگم ممکنه خفم کنه...
من فقط نمی خوام یک دوست معمولی باشیم، میخوام تاریخ انقضا دوستیمون از بین ببرم و ابدیش کنم، میشه؟
باورت نمی شد... ناباورانه پلک های پی در پی می زدی... با زور از جات بلند شدی و محکم در اغوش گرفتی
ات: معلومه که میشه... یون، خیلی دو*ست دارم
و این اغاز زندگی مشترک دو عاشق در کافی شاپ شد، زندگی که بعدها نسل در نسل تعریفش می کردید
پایان
- ۱.۶k
- ۰۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط