تکپارتی از نامجون
تکپارتی از نامجون
Forget
البوم خانوادگی در دستات قرار داشت... نگاهت اونجا بود... به قاب عکس ها اما ذهنت هیچ چیزی یاری نمی کرد...
بعد از تصادف وحشتناکی که داشتی، به کل حافظت از دست داده بودی... دکترا مدام می گفتن... موقته... ذهنش، خاطراتش بر می گرده، فقط کمی به زمان نیازه اما سه ماه تموم گذشته بود...
سه ماه بود که هیچی و هیچ کس به یاد نداشتی حتی همسرت
رو به روت نشسته بود و نگاهت می کرد... عمیق و ناراحت... حالت چشماش، اون غمی که هیچوقت بروز نمیداد، الان دقیقا مثل پسر بچه ای شده بود که اب نبات مورد علاقش ازش گرفته باشن...
اما نمی تونست کاری کنه... باید دوام میاورد... باید شجاع می بود تا بتونه به تو هم کمک کنه پس به ارومی دستات تو دستاش گرفت
نامجون: منو نگاه کن... عیب نداره عزیزم... اصلا اشکالی نداره... بعدا هم میتونی تلاش کنی... باش... الان بهتره استراحت کنی
نوک انگشتاش به ارومی فشار دادی...
میدونستی عمق اون حرفاش داره فریاد میزنه... یالا... زودباش... منو به یاد بیار... تموم خاطراتمون... خواهش میکنم عزیزم...
اما برای اینکه تو ناراحت نشی چیزی نمی گفت، پس به ارومی با کمکش از جات بلند شدی
شب بود و هوا به شدت سرد... تو بغل گرم و نرم عشقت بودی...
بدنت در حال استراحت اما ذهنت فعال... مدام جنب و جوش می کرد تا به یاد بیاری... هر چی که داشتی... کسی که بودی تا اینکه خوابیدی
تو خواب مدام صدای کسی می شنیدی... فریادهایی از درد و عشق... اون نامجون بود... عشق زندگیت... رو به روت ایستاده بود...
دستات گرفت و تو رو روی صندلی رو به پرده سینما نشوند
فیلم پخش شد...
صحنه هایی از زندگیت... از اولین باری که والدینت صدا زدی... به مدرسه رفتی و دوست پیدا کردی... بزرگ شدی و خانم شدی... از اولین باری که دیدیش... اولین جرقه عشقتون... اولین قرارتون... اولین دوست دارم هایی که گفتید... اولین بو*سه... همه و همه رو پرده سینما دقیقا رو به روت بود...
با عرق های سردی که رو پیشونیت نمایان بود از خواب پاشدی... بدو بدو خودتو به اشپزخونه رسوندی جایی که عشقت داشت صبحونه درست می کرد... از پشت محکم بغلش کردی و فریاد زدی
ات: نامی... نامی... همه چیز به یاد اوردم... همه چیز...
برگشت و نگاهت کرد... اشک شوق از چشماش جاری شده بود...
محکم تر از همیشه بغلت کرد... دستاش زیر بغلت گذاشت و بلندت کرد و بالای سرش رو هوا چرخوند... باورش نمی شد بلاخره خاطرات عشقتون به یاد اورده بودی
بو*سه محکمی رو ل*ب هات گذاشت و تموم دلتنگی این سه ماه برطرف کرد
پایان
Forget
البوم خانوادگی در دستات قرار داشت... نگاهت اونجا بود... به قاب عکس ها اما ذهنت هیچ چیزی یاری نمی کرد...
بعد از تصادف وحشتناکی که داشتی، به کل حافظت از دست داده بودی... دکترا مدام می گفتن... موقته... ذهنش، خاطراتش بر می گرده، فقط کمی به زمان نیازه اما سه ماه تموم گذشته بود...
سه ماه بود که هیچی و هیچ کس به یاد نداشتی حتی همسرت
رو به روت نشسته بود و نگاهت می کرد... عمیق و ناراحت... حالت چشماش، اون غمی که هیچوقت بروز نمیداد، الان دقیقا مثل پسر بچه ای شده بود که اب نبات مورد علاقش ازش گرفته باشن...
اما نمی تونست کاری کنه... باید دوام میاورد... باید شجاع می بود تا بتونه به تو هم کمک کنه پس به ارومی دستات تو دستاش گرفت
نامجون: منو نگاه کن... عیب نداره عزیزم... اصلا اشکالی نداره... بعدا هم میتونی تلاش کنی... باش... الان بهتره استراحت کنی
نوک انگشتاش به ارومی فشار دادی...
میدونستی عمق اون حرفاش داره فریاد میزنه... یالا... زودباش... منو به یاد بیار... تموم خاطراتمون... خواهش میکنم عزیزم...
اما برای اینکه تو ناراحت نشی چیزی نمی گفت، پس به ارومی با کمکش از جات بلند شدی
شب بود و هوا به شدت سرد... تو بغل گرم و نرم عشقت بودی...
بدنت در حال استراحت اما ذهنت فعال... مدام جنب و جوش می کرد تا به یاد بیاری... هر چی که داشتی... کسی که بودی تا اینکه خوابیدی
تو خواب مدام صدای کسی می شنیدی... فریادهایی از درد و عشق... اون نامجون بود... عشق زندگیت... رو به روت ایستاده بود...
دستات گرفت و تو رو روی صندلی رو به پرده سینما نشوند
فیلم پخش شد...
صحنه هایی از زندگیت... از اولین باری که والدینت صدا زدی... به مدرسه رفتی و دوست پیدا کردی... بزرگ شدی و خانم شدی... از اولین باری که دیدیش... اولین جرقه عشقتون... اولین قرارتون... اولین دوست دارم هایی که گفتید... اولین بو*سه... همه و همه رو پرده سینما دقیقا رو به روت بود...
با عرق های سردی که رو پیشونیت نمایان بود از خواب پاشدی... بدو بدو خودتو به اشپزخونه رسوندی جایی که عشقت داشت صبحونه درست می کرد... از پشت محکم بغلش کردی و فریاد زدی
ات: نامی... نامی... همه چیز به یاد اوردم... همه چیز...
برگشت و نگاهت کرد... اشک شوق از چشماش جاری شده بود...
محکم تر از همیشه بغلت کرد... دستاش زیر بغلت گذاشت و بلندت کرد و بالای سرش رو هوا چرخوند... باورش نمی شد بلاخره خاطرات عشقتون به یاد اورده بودی
بو*سه محکمی رو ل*ب هات گذاشت و تموم دلتنگی این سه ماه برطرف کرد
پایان
- ۹۳۶
- ۰۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط