🔦𝑺𝒆𝒗𝒆𝒏 𝑫𝒂𝒚𝒔 𝒊𝒏 𝑯𝒂𝒘𝒌𝒊𝒏𝒔 : هفت روز در هاوکینز
🔦𝑺𝒆𝒗𝒆𝒏 𝑫𝒂𝒚𝒔 𝒊𝒏 𝑯𝒂𝒘𝒌𝒊𝒏𝒔 : هفت روز در هاوکینز
🍪𝑷𝒂𝒓𝒕 ¹³ : پارت ¹³
بعد از حرفهای جویس،همه از جا بلند شدیم تا برای چند ساعت هم که شده،فکر اتفاقات عجیب را کنار بگذاریم.اما من نمیتوانستم!هر چند ثانیه یک بار به ساعت روی مچم نگاه میکردم.
۱۴۷ ساعت...
+یعنی فقط شش روز دیگه...+
با اینکه تازه وارد هاوکینز شده بودیم،حس میکردم اینجا برایمان واقعی شده.انگار مدرسه،کلبه،خانهی جویس و حتی این آدمها،همه بخشی از زندگیمان بودند.
نازی کنارم آمد و آرام گفت:«باران،چرا انقدر ساکتی؟»
شانههایم را بالا انداختم و گفتم:«هیچی...فقط دارم فکر میکنم وقتی برگردیم چی میشه»
نازی چند لحظه چیزی نگفت.بعد دستم را گرفت و گفت:«فعلا برنگشتیم که!هنوز کلی وقت داریم»
+کلی وقت؟+
نگاهم دوباره به ساعت افتاد.
۱۴۷ ساعت اصلا زیاد نبود!
ناگهان صدای ویل را شنیدم:«باران؟»
برگشتم.ویل چند قدم آنطرفتر ایستاده بود و پتو هنوز دور شانههایش بود.به محض اینکه نگاهمان به هم افتاد،لبخند کوچکی زد.
+نه...باز شروع شد...+
گفتم:«جانم؟»
کمی مکث کرد و گفت:«میخواستم بپرسم...تو واقعا از آینده اومدی؟»
سرم را تکان دادم.
گفت:«پس...تو چیزای زیادی دربارهی من میدونی؟»
ناگهان لبخندم محو شد.
+چی باید میگفتم؟
میدانستم چه اتفاقاتی قرار است برایش بیفتد.میدانستم چه چیزهایی قرار است ببیند و چه سختیهایی قرار است بکشد.اما نمیتوانستم همه را به او بگویم.
آرام جواب دادم:«بعضی چیزا رو میدونم...ولی قرار نیست بذاریم همش اتفاق بیفته»
ویل با تعجب نگاهم کرد.
گفتم:«ما اومدیم که کمک کنیم.شاید نتونیم همه چی رو عوض کنیم،ولی حداقل نمیذاریم تنها بمونی»
چند لحظه ساکت شد.
بعد آرام گفت:«منم خوشحالم که اومدی»
+چیییییییی؟+
مغزم برای چند ثانیه کاملا خاموش شد.
فقط توانستم بگویم:«م...منم خوشحالم»
از آن طرف صدای هیلدا آمد:«باران!چرا مثل مجسمه وایسادی؟»
همه خندیدند و من سریع گفتم:«هیچیییی!داریم دربارهی آینده حرف میزنیم!»
هیلدا ابروهایش را بالا انداخت و گفت:«آره...حتما دربارهی آینده!»
ویل خندید و من حس کردم صورتم دوباره قرمز شده.
بعد از چند دقیقه،جویس چند بشقاب خوراکی روی میز گذاشت و گفت:«تا وقتی همه اینجایید،هیچ کس حق نداره ناراحت باشه!»
داستین گفت:«من با این قانون کاملا موافقم،مخصوصا اگه خوراکی بیشتری داشته باشیم»
لوکاس گفت:«تو فقط به غذا فکر میکنی»
داستین جواب داد:«غذا باعث شادیه!این علمیه»
همه خندیدیم.
اما ناگهان چراغهای خانه شروع به چشمک زدن کردند.
خندهها قطع شد.
من،نازی،هیلدا و سارا همزمان به هم نگاه کردیم.
ویل از جا بلند شد.
چهرهاش رنگ باخت و گفت:«اون دوباره اینجاست...»
چراغها خاموش شدند.
و درست همان لحظه،عدد روی ساعت من تغییر کرد.
۱۴۷...
۱۴۶...
۱۴۵...
زمان داشت سریعتر میگذشت!
+این دیگه عادی نبود...+
🥞ادامه دارد...
#رمان
#استرنجر_تینگز
#از_زبان_باران
🍪𝑷𝒂𝒓𝒕 ¹³ : پارت ¹³
بعد از حرفهای جویس،همه از جا بلند شدیم تا برای چند ساعت هم که شده،فکر اتفاقات عجیب را کنار بگذاریم.اما من نمیتوانستم!هر چند ثانیه یک بار به ساعت روی مچم نگاه میکردم.
۱۴۷ ساعت...
+یعنی فقط شش روز دیگه...+
با اینکه تازه وارد هاوکینز شده بودیم،حس میکردم اینجا برایمان واقعی شده.انگار مدرسه،کلبه،خانهی جویس و حتی این آدمها،همه بخشی از زندگیمان بودند.
نازی کنارم آمد و آرام گفت:«باران،چرا انقدر ساکتی؟»
شانههایم را بالا انداختم و گفتم:«هیچی...فقط دارم فکر میکنم وقتی برگردیم چی میشه»
نازی چند لحظه چیزی نگفت.بعد دستم را گرفت و گفت:«فعلا برنگشتیم که!هنوز کلی وقت داریم»
+کلی وقت؟+
نگاهم دوباره به ساعت افتاد.
۱۴۷ ساعت اصلا زیاد نبود!
ناگهان صدای ویل را شنیدم:«باران؟»
برگشتم.ویل چند قدم آنطرفتر ایستاده بود و پتو هنوز دور شانههایش بود.به محض اینکه نگاهمان به هم افتاد،لبخند کوچکی زد.
+نه...باز شروع شد...+
گفتم:«جانم؟»
کمی مکث کرد و گفت:«میخواستم بپرسم...تو واقعا از آینده اومدی؟»
سرم را تکان دادم.
گفت:«پس...تو چیزای زیادی دربارهی من میدونی؟»
ناگهان لبخندم محو شد.
+چی باید میگفتم؟
میدانستم چه اتفاقاتی قرار است برایش بیفتد.میدانستم چه چیزهایی قرار است ببیند و چه سختیهایی قرار است بکشد.اما نمیتوانستم همه را به او بگویم.
آرام جواب دادم:«بعضی چیزا رو میدونم...ولی قرار نیست بذاریم همش اتفاق بیفته»
ویل با تعجب نگاهم کرد.
گفتم:«ما اومدیم که کمک کنیم.شاید نتونیم همه چی رو عوض کنیم،ولی حداقل نمیذاریم تنها بمونی»
چند لحظه ساکت شد.
بعد آرام گفت:«منم خوشحالم که اومدی»
+چیییییییی؟+
مغزم برای چند ثانیه کاملا خاموش شد.
فقط توانستم بگویم:«م...منم خوشحالم»
از آن طرف صدای هیلدا آمد:«باران!چرا مثل مجسمه وایسادی؟»
همه خندیدند و من سریع گفتم:«هیچیییی!داریم دربارهی آینده حرف میزنیم!»
هیلدا ابروهایش را بالا انداخت و گفت:«آره...حتما دربارهی آینده!»
ویل خندید و من حس کردم صورتم دوباره قرمز شده.
بعد از چند دقیقه،جویس چند بشقاب خوراکی روی میز گذاشت و گفت:«تا وقتی همه اینجایید،هیچ کس حق نداره ناراحت باشه!»
داستین گفت:«من با این قانون کاملا موافقم،مخصوصا اگه خوراکی بیشتری داشته باشیم»
لوکاس گفت:«تو فقط به غذا فکر میکنی»
داستین جواب داد:«غذا باعث شادیه!این علمیه»
همه خندیدیم.
اما ناگهان چراغهای خانه شروع به چشمک زدن کردند.
خندهها قطع شد.
من،نازی،هیلدا و سارا همزمان به هم نگاه کردیم.
ویل از جا بلند شد.
چهرهاش رنگ باخت و گفت:«اون دوباره اینجاست...»
چراغها خاموش شدند.
و درست همان لحظه،عدد روی ساعت من تغییر کرد.
۱۴۷...
۱۴۶...
۱۴۵...
زمان داشت سریعتر میگذشت!
+این دیگه عادی نبود...+
🥞ادامه دارد...
#رمان
#استرنجر_تینگز
#از_زبان_باران
- ۸۷۰
- ۰۶ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط