اسم آیا نفرت ماندگار خواهد بود
اسم = آیا نفرت ماندگار خواهد بود؟
پارت ۴۷
(ویو نیلسو )=با شنیدن کلمه برادر حس کردم الانه دق کنم.....
بغضی راهی گلوم شد و تا خاستم کنترلش کنم با صدایی شکست....
+چی؟هق....هق
چشمام لحظه ای سیاهی رفت و سرم گیج رفت که جونگ کوک بازوم رو گرفت
_نیلسو....خوبی؟
توی شک بودم هیچی نمیفهمیدم خودمو به جونگ کوک چسبوندم و شروع به اشک ریختن کردم....
دست هاشو دور شونم حلقه کرد و بوسه ای به موهایم زد....
_آروم باش.....چیزی نیست آروم باش....
+شوخیه جونگ کوک....ها؟شوخیه......
_واقعیته نیلسو...
صدای مامانم باعث شد خودمو از جونگ کوک جدا کنم.
سخت بود راه رفتن بخاطر پام،نگاهمو به تهیونگ دادم که ماتش برده بود و با چشمای گرد شده به استاد....
خیره شده بود...
+یعنی چی واقعیه....هق...هق....مگه میشه من یه .دیگه...یه برادر ....هق هق دارم میفهمی....دارم دیوونه میشم....برادر من فقط تهیونگه....
_نیست فقط تهیونگ نیست منم هستم....
صدای جیمین....
چنگی به موهام زدم که کنترل کنم جیغ نزنم..
+بس کنین این مسخره بازیو کافیه....
جیمین کمی نزدیک تر شد و قد بلندش سایه ای روی تنم انداخت...
_مسخره بازی وجود نداره...و منم همین دیشب فهمیدم تو خواهر منی....
سرعت اشکام تند شده بود نفسم بریده بریده بود قلبم چنان محکم میزد که هر لحظه ممکن بود بترکه....
+خواهش میکنم بس کنین....جونگ کوک بریم...
باورم نشد؟....باورم شد....جیمین واقعا برادر من بود...کسی که همین چند روز پیش ازم خاستگاری کرد اینقدر حالم بد بود که حتی نپرسیدم ماجرا چی بوده..
_باشه میریم. (رو به بقیه کرد)نگران نباشین همچی رو توضیح میدم بهش....
کیفمو برداشت نگهش داشت....انگشت هاشو میان انگشت هام گره کرد و به سمت در کشوندمتم.....
بعد از سوار شدن توی ماشین به سمت خونه حرکت کردیم چشمامم گرمه اشک بود و نفهمیدم کی توی ماشین خوابم برد .
[فلش بک به گذشته. 30/دسامبر/1996، ویو راوی]
هوای سرد سئول ، باران میبارید....تند و محکم
در یکی از بیمارستانها که نامش (هانگ) بود زنی که زن مردی مافیا و پر قدرت بود در اتاق زایمان در حال سزارین بود ، لی ماریا....زنی که دو فرزند پسر را در آن شب به دنیا آورد،به دنیا آوردن فرزندان یک مافیا کار آسانی نیست مخصوصا اگر دشمن آن مافیا برادرش باشد. لی مارکو برادر همسر ماریا، او برادر و زن برادرش را تهدید کرد که اگر یکی از دو قلو های را به او ندهند هر دو را میکشد،آن زوج جوان ترسیدند و ناچار با گریه و زاری زن یک فرزند را به برادر شوهرش دادند و حالا بعد از سی سال فرزندش را دیده اند آن کسی نیست جز.......پارک جیمین یا که نه فامیل درستش این است، لی جیمین.
شرط=۳۰۰ لایک،۱۰۰ بازنشر، ۲۰۰ کامنت
پارت ۴۷
(ویو نیلسو )=با شنیدن کلمه برادر حس کردم الانه دق کنم.....
بغضی راهی گلوم شد و تا خاستم کنترلش کنم با صدایی شکست....
+چی؟هق....هق
چشمام لحظه ای سیاهی رفت و سرم گیج رفت که جونگ کوک بازوم رو گرفت
_نیلسو....خوبی؟
توی شک بودم هیچی نمیفهمیدم خودمو به جونگ کوک چسبوندم و شروع به اشک ریختن کردم....
دست هاشو دور شونم حلقه کرد و بوسه ای به موهایم زد....
_آروم باش.....چیزی نیست آروم باش....
+شوخیه جونگ کوک....ها؟شوخیه......
_واقعیته نیلسو...
صدای مامانم باعث شد خودمو از جونگ کوک جدا کنم.
سخت بود راه رفتن بخاطر پام،نگاهمو به تهیونگ دادم که ماتش برده بود و با چشمای گرد شده به استاد....
خیره شده بود...
+یعنی چی واقعیه....هق...هق....مگه میشه من یه .دیگه...یه برادر ....هق هق دارم میفهمی....دارم دیوونه میشم....برادر من فقط تهیونگه....
_نیست فقط تهیونگ نیست منم هستم....
صدای جیمین....
چنگی به موهام زدم که کنترل کنم جیغ نزنم..
+بس کنین این مسخره بازیو کافیه....
جیمین کمی نزدیک تر شد و قد بلندش سایه ای روی تنم انداخت...
_مسخره بازی وجود نداره...و منم همین دیشب فهمیدم تو خواهر منی....
سرعت اشکام تند شده بود نفسم بریده بریده بود قلبم چنان محکم میزد که هر لحظه ممکن بود بترکه....
+خواهش میکنم بس کنین....جونگ کوک بریم...
باورم نشد؟....باورم شد....جیمین واقعا برادر من بود...کسی که همین چند روز پیش ازم خاستگاری کرد اینقدر حالم بد بود که حتی نپرسیدم ماجرا چی بوده..
_باشه میریم. (رو به بقیه کرد)نگران نباشین همچی رو توضیح میدم بهش....
کیفمو برداشت نگهش داشت....انگشت هاشو میان انگشت هام گره کرد و به سمت در کشوندمتم.....
بعد از سوار شدن توی ماشین به سمت خونه حرکت کردیم چشمامم گرمه اشک بود و نفهمیدم کی توی ماشین خوابم برد .
[فلش بک به گذشته. 30/دسامبر/1996، ویو راوی]
هوای سرد سئول ، باران میبارید....تند و محکم
در یکی از بیمارستانها که نامش (هانگ) بود زنی که زن مردی مافیا و پر قدرت بود در اتاق زایمان در حال سزارین بود ، لی ماریا....زنی که دو فرزند پسر را در آن شب به دنیا آورد،به دنیا آوردن فرزندان یک مافیا کار آسانی نیست مخصوصا اگر دشمن آن مافیا برادرش باشد. لی مارکو برادر همسر ماریا، او برادر و زن برادرش را تهدید کرد که اگر یکی از دو قلو های را به او ندهند هر دو را میکشد،آن زوج جوان ترسیدند و ناچار با گریه و زاری زن یک فرزند را به برادر شوهرش دادند و حالا بعد از سی سال فرزندش را دیده اند آن کسی نیست جز.......پارک جیمین یا که نه فامیل درستش این است، لی جیمین.
شرط=۳۰۰ لایک،۱۰۰ بازنشر، ۲۰۰ کامنت
- ۳۱.۰k
- ۰۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴۰۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط