My Vampire p7
✦ پارت ۷
ویوی راوی – عصر / مسیر برگشت از دانشگاه
هوا گرگومیش بود.
جیا هدفون گذاشته بود و تو خیابونای خلوت کنار دانشگاه قدم میزد.
آهنگ ملایمی پخش میشد، اما چیزی پشت گردنش تیر میکشید…انگار یکی داشت نگاهش میکرد.
اول فکر کرد خیاله.
بعد یهو حس کرد صدای قدمها با قدمهای خودش هماهنگ نیست.
ایستاد.صدای قدمها هم ایستاد.
برگشت—هیچکس نبود..
نفسش رو داد بیرون:«توهم نزن جیا… خستهای فقط.»
ولی نمیدونست اون «توهم» درست بالای سرش روی لبهی یک ساختمان ایستاده…
آروم، بیصدا، سایهوار.
مین یونگی.
چشمهاش دقیق روی جیا.نه لبخند. نه خشم.
فقط تمرکز مطلق.
«اگه یک نفر… فقط یک نفر دیگه نزدیکش بشه… من خودمو کنترل نمیکنم.»
⸻
✦ لحظهی تقاطع خیابون
جیا خواست از خیابون رد بشه که یک پسری جلوش سبز شد.
قیافهش جدید بود، انگار دانشجوی دانشگاه نبود.
«سلام. ببخشید، توی این محدوده کتابفروشی خوب میشناسی؟»
جیا کمی مکث کرد.
پسر لبخند زد—لبخندش زیادی مطمئن بود.
«یا تو میتونی نشونم بدی؟ نمیخوام مزاحم بشم، فقط… آشنا نبودن با اینجا سخته.»
جیا لبخند مودبانهای زد:
«آره اون خیابون… پنج دقیقه راهه.»
پسر یک قدم نزدیک شد.نه زیاد، اما کافی بود که هوا تغییر کنه.
باد سرد شد.خیلی سرد.
پسر گفت:
«ممنون. راستی اسمت چیه؟»
جیا جا خورد:«چ… چرا باید—»
صدای زنگ گوشیاش حرفش رو قطع کرد.
یونگی:«همین الان حرکت کن سمت خونه. باهات کار دارم.»
متن کوتاه.سرد.دستوری.
جیا اخم کرد:«چی شده یهو؟»
پسر هنوز منتظر بود جواب اسم رو بشنوه.
اما چیزی باعث شد صورتش جمع بشه…
انگار یک نفر از پشت یقهش رو گرفته باشه، اما هیچکس نبود.
فقط یک فشار نامرئی.یک تهدید خاموش.
پسر رنگش پرید.داشت نفسنفس میزد.
جیا:
«هی؟ خوبی؟»
پسر:«من… باید… برم.»تقریباً دوید و گم شد.
جیا با تعجب نگاهش کرد:«امروز همه عجیب شدن؟»
او نمیدانست چند متر پشت سرش،در تاریکی یک کوچه…
یونگی یقهی پسر را با یک دست گرفته بود،پاهایش از زمین جدا.
چشمهای پسر وحشتزده:«ت… تو… کی—؟»
یونگی صداش آروم، خونسرد، بدون یک ذره احساس:«فقط یک بار دیگه… نزدیکش بشی…
و بهت قول میدم کاری میکنم حتی اسمت رو هم یادت نیاد.»
پسر تقلا کرد:«من… کاری نکردم، فقط—»
یونگی سرش رو کمی کج کرد.
خطرناک.
بیرحم.
«سؤال پرسید ازت؟ نه.
اسمتو خواست ازت؟ نه.
پس چرا نزدیک شدی؟»
پسر اشک تو چشماش جمع شد:«فقط… حرف…»
یونگی یکلحظه فشار رو بیشتر کرد— نه برای کشتن، فقط برای فهموندن.
بعد همونقدر سریع که گرفته بود، ولش کرد.
پسر روی زمین افتاد، سرفه کرد و فرار کرد بدون اینکه حتی عقب رو نگاه کنه.
یونگی زیر لب:«این فقط اخطار بود.»
⸻
✦ همون لحظه، چند خیابون اونطرفتر
هوسوک به دیوار تکیه داده بود، گوشی تو دستش،
و چشماش از فاصلهی دور یونگی رو دنبال میکرد که داشت از کوچه بیرون میاومد.
لباسش صاف بود.چهرهش آروم.
هیچ نشونهای از خشونت روش نبود.
هوسوک:
«یونگی… با تو چیکار کنم؟
واضحه عاشقشی.
ولی داری میری سمت یه مرز خطرناک… خیلی خطرناک.»
یونگی بدون نگاه کردن، فقط گفت:«دخالت نکن هوسوک.»
و رد شد.
_____
✦ آخر شب / کنار پنجرهی اتاق جیا
جیا پرده رو کنار زد.حس میکرد یکی توی حیاط ایستاده…اما چیزی ندید.
پچپچ کرد:«توهم نزن جیا…»
ولی درست زیر نور کمرنگ چراغ خیابون،روی سقف خونهی روبهرویی…
یونگی نشسته بود.یک زانو بالا، آرنج تکیهداده، چشمها دقیق روی اتاق جیا.
نه پلک میزد.نه تکون میخورد.
فقط…نگاه میکرد.
و با خودش زمزمه کرد:
«تو حتی نمیفهمی چقدر بهت نزدیکم…و این خوبه.چون تا وقتی ندونی،هیچکس نمیتونه تو رو از من بگیره.»
ویوی راوی – عصر / مسیر برگشت از دانشگاه
هوا گرگومیش بود.
جیا هدفون گذاشته بود و تو خیابونای خلوت کنار دانشگاه قدم میزد.
آهنگ ملایمی پخش میشد، اما چیزی پشت گردنش تیر میکشید…انگار یکی داشت نگاهش میکرد.
اول فکر کرد خیاله.
بعد یهو حس کرد صدای قدمها با قدمهای خودش هماهنگ نیست.
ایستاد.صدای قدمها هم ایستاد.
برگشت—هیچکس نبود..
نفسش رو داد بیرون:«توهم نزن جیا… خستهای فقط.»
ولی نمیدونست اون «توهم» درست بالای سرش روی لبهی یک ساختمان ایستاده…
آروم، بیصدا، سایهوار.
مین یونگی.
چشمهاش دقیق روی جیا.نه لبخند. نه خشم.
فقط تمرکز مطلق.
«اگه یک نفر… فقط یک نفر دیگه نزدیکش بشه… من خودمو کنترل نمیکنم.»
⸻
✦ لحظهی تقاطع خیابون
جیا خواست از خیابون رد بشه که یک پسری جلوش سبز شد.
قیافهش جدید بود، انگار دانشجوی دانشگاه نبود.
«سلام. ببخشید، توی این محدوده کتابفروشی خوب میشناسی؟»
جیا کمی مکث کرد.
پسر لبخند زد—لبخندش زیادی مطمئن بود.
«یا تو میتونی نشونم بدی؟ نمیخوام مزاحم بشم، فقط… آشنا نبودن با اینجا سخته.»
جیا لبخند مودبانهای زد:
«آره اون خیابون… پنج دقیقه راهه.»
پسر یک قدم نزدیک شد.نه زیاد، اما کافی بود که هوا تغییر کنه.
باد سرد شد.خیلی سرد.
پسر گفت:
«ممنون. راستی اسمت چیه؟»
جیا جا خورد:«چ… چرا باید—»
صدای زنگ گوشیاش حرفش رو قطع کرد.
یونگی:«همین الان حرکت کن سمت خونه. باهات کار دارم.»
متن کوتاه.سرد.دستوری.
جیا اخم کرد:«چی شده یهو؟»
پسر هنوز منتظر بود جواب اسم رو بشنوه.
اما چیزی باعث شد صورتش جمع بشه…
انگار یک نفر از پشت یقهش رو گرفته باشه، اما هیچکس نبود.
فقط یک فشار نامرئی.یک تهدید خاموش.
پسر رنگش پرید.داشت نفسنفس میزد.
جیا:
«هی؟ خوبی؟»
پسر:«من… باید… برم.»تقریباً دوید و گم شد.
جیا با تعجب نگاهش کرد:«امروز همه عجیب شدن؟»
او نمیدانست چند متر پشت سرش،در تاریکی یک کوچه…
یونگی یقهی پسر را با یک دست گرفته بود،پاهایش از زمین جدا.
چشمهای پسر وحشتزده:«ت… تو… کی—؟»
یونگی صداش آروم، خونسرد، بدون یک ذره احساس:«فقط یک بار دیگه… نزدیکش بشی…
و بهت قول میدم کاری میکنم حتی اسمت رو هم یادت نیاد.»
پسر تقلا کرد:«من… کاری نکردم، فقط—»
یونگی سرش رو کمی کج کرد.
خطرناک.
بیرحم.
«سؤال پرسید ازت؟ نه.
اسمتو خواست ازت؟ نه.
پس چرا نزدیک شدی؟»
پسر اشک تو چشماش جمع شد:«فقط… حرف…»
یونگی یکلحظه فشار رو بیشتر کرد— نه برای کشتن، فقط برای فهموندن.
بعد همونقدر سریع که گرفته بود، ولش کرد.
پسر روی زمین افتاد، سرفه کرد و فرار کرد بدون اینکه حتی عقب رو نگاه کنه.
یونگی زیر لب:«این فقط اخطار بود.»
⸻
✦ همون لحظه، چند خیابون اونطرفتر
هوسوک به دیوار تکیه داده بود، گوشی تو دستش،
و چشماش از فاصلهی دور یونگی رو دنبال میکرد که داشت از کوچه بیرون میاومد.
لباسش صاف بود.چهرهش آروم.
هیچ نشونهای از خشونت روش نبود.
هوسوک:
«یونگی… با تو چیکار کنم؟
واضحه عاشقشی.
ولی داری میری سمت یه مرز خطرناک… خیلی خطرناک.»
یونگی بدون نگاه کردن، فقط گفت:«دخالت نکن هوسوک.»
و رد شد.
_____
✦ آخر شب / کنار پنجرهی اتاق جیا
جیا پرده رو کنار زد.حس میکرد یکی توی حیاط ایستاده…اما چیزی ندید.
پچپچ کرد:«توهم نزن جیا…»
ولی درست زیر نور کمرنگ چراغ خیابون،روی سقف خونهی روبهرویی…
یونگی نشسته بود.یک زانو بالا، آرنج تکیهداده، چشمها دقیق روی اتاق جیا.
نه پلک میزد.نه تکون میخورد.
فقط…نگاه میکرد.
و با خودش زمزمه کرد:
«تو حتی نمیفهمی چقدر بهت نزدیکم…و این خوبه.چون تا وقتی ندونی،هیچکس نمیتونه تو رو از من بگیره.»
- ۸.۹k
- ۱۱ آذر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط