تهیونگ با جدت قدم فاصله ا ه بنتون قرار داشت رو ط
تهیونگ با جديت،يك قدم فاصله اى كه بينتون قرار داشت رو طى كرد.
با اخمِ محوى كه بينِ ابروهاش شكل گرفته بود،از اون فاصله لعنتى كه نفسهاى گرمش رو،روىِ پوستِ گونه ات حس ميكردى،آروم لب زد:
"اينكه دلم نميخواد كسى به زنى كه فاميلى من رو به دوش ميكشه دست بزنه؟اين فقط راجبه معشوقه ات صدق نميكنه كِلارا..اگه شخصى لمست كنه،مطمئن ميشم كه استخونِ دستهاش
خورد شده..اگه كسى بيشتر از پنج ثانيه بهت نگاه كنه،مطمئن ميشم كه چشمهاش ديگه جايى رو نميبينه،اگه كسى باهات بد صحبت كنه،و باعثِ ناراحتيت بشه..مطمئن ميشم كه اون شخص از روىِ اين كره خاكى محو شده..متوجهش هستى كِلارا؟من كمى حساسم،ميتونى باهاش راه بياى؟"
يك قدم ازش فاصله گرفتى،چند ثانيه به چشمهاىِ جديش خيره شدى و خنده ناباورى كردى:
"تو ديوونه شدى!مسخره بازى هات رو تمومش كن!"
تهیونگ نرم خنديد و نگاهى به موهاىِ بلندت كه يك طرفِ شونه ات،رها شده بود انداخت:
"وقتى عصبى ميشى دستهات رو مشت ميكنى..تاحالا بهش دقت كرده بودى،كِلارا؟"
متعجب نگاهت رو به دستهاى مشت شده ات دادى.
لبِ پايينت رو گزيدى،حتى خودت هم از اين موضوع باخبر نبودى!
صداى مرد،رشته افكارت رو پاره كرد:
نگاهت رو از دستهاى مشت شده ات گرفتى و به تهیونگ،دوختى.
ناخودآگاه لبت رو از حصارِ دندونِ نيشت،آزاد كردى،مشتهات رو باز كردى و ابرويى بالا انداختى:
تهیونگ با آرامشى كه درمقابلِ تو،هميشه حفظش ميكرد،پلكى زد.
دستهاش رو تو جيبِ شلوارِ پارچه ايش قرار داد و آروم شروع به قدم برداشتن دورِ تو،كرد:
"وقتى ميخواى از موضِعِ حق به جانب صحبت كنى،ابروىِ سمتِ چپت رو بالا ميندازى..اين رو ميدونستى كِلارا؟"
شوكه به مقابلت خيره شدى و حرفى نزدى.
حتى نميدونستى از كى تا به حال اون مرد انقدر به تو و جزئياتت اهميت ميداد.
تهیونگ پشتِ سرت از حركت ايستاد،نگاهِ مرد روىِ تتويى كه پشتِ گردنت زده بودى،خشك شد.
با اخمِ محوى كه بينِ ابروهاش شكل گرفته بود،از اون فاصله لعنتى كه نفسهاى گرمش رو،روىِ پوستِ گونه ات حس ميكردى،آروم لب زد:
"اينكه دلم نميخواد كسى به زنى كه فاميلى من رو به دوش ميكشه دست بزنه؟اين فقط راجبه معشوقه ات صدق نميكنه كِلارا..اگه شخصى لمست كنه،مطمئن ميشم كه استخونِ دستهاش
خورد شده..اگه كسى بيشتر از پنج ثانيه بهت نگاه كنه،مطمئن ميشم كه چشمهاش ديگه جايى رو نميبينه،اگه كسى باهات بد صحبت كنه،و باعثِ ناراحتيت بشه..مطمئن ميشم كه اون شخص از روىِ اين كره خاكى محو شده..متوجهش هستى كِلارا؟من كمى حساسم،ميتونى باهاش راه بياى؟"
يك قدم ازش فاصله گرفتى،چند ثانيه به چشمهاىِ جديش خيره شدى و خنده ناباورى كردى:
"تو ديوونه شدى!مسخره بازى هات رو تمومش كن!"
تهیونگ نرم خنديد و نگاهى به موهاىِ بلندت كه يك طرفِ شونه ات،رها شده بود انداخت:
"وقتى عصبى ميشى دستهات رو مشت ميكنى..تاحالا بهش دقت كرده بودى،كِلارا؟"
متعجب نگاهت رو به دستهاى مشت شده ات دادى.
لبِ پايينت رو گزيدى،حتى خودت هم از اين موضوع باخبر نبودى!
صداى مرد،رشته افكارت رو پاره كرد:
نگاهت رو از دستهاى مشت شده ات گرفتى و به تهیونگ،دوختى.
ناخودآگاه لبت رو از حصارِ دندونِ نيشت،آزاد كردى،مشتهات رو باز كردى و ابرويى بالا انداختى:
تهیونگ با آرامشى كه درمقابلِ تو،هميشه حفظش ميكرد،پلكى زد.
دستهاش رو تو جيبِ شلوارِ پارچه ايش قرار داد و آروم شروع به قدم برداشتن دورِ تو،كرد:
"وقتى ميخواى از موضِعِ حق به جانب صحبت كنى،ابروىِ سمتِ چپت رو بالا ميندازى..اين رو ميدونستى كِلارا؟"
شوكه به مقابلت خيره شدى و حرفى نزدى.
حتى نميدونستى از كى تا به حال اون مرد انقدر به تو و جزئياتت اهميت ميداد.
تهیونگ پشتِ سرت از حركت ايستاد،نگاهِ مرد روىِ تتويى كه پشتِ گردنت زده بودى،خشك شد.
- ۴.۱k
- ۱۳ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط