{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تو فر بود ه دست رو دستت نشستنگاهت رو به یونگی دوخت

تو فكر بودى كه، دستى رو دستت نشست.نگاهت رو به یونگی دوختى كه، مردِ بغل دستت بدونِ اينكه نگاهش رو از جاده مقابلش بگيره، آروم لب زد:
"توهم به من راجبه مشكلاتت با پدرت نگفته بودى!"
گفت و بعد از اتمامِ جمله اش،مانع تو براىِ كندنِ پوستِ كنارِ ناخون هات شد.
"به هرحال تو جوابِ پدرم رو دادى!"
مردِ بزرگتر سرى تكون داد و آروم مشغولِ نوازش كردنِ پشتِ دستت شد:
"چون كسى حق نداره با همسرِ من،با اون لحنِ زننده و دستورى حرف بزنه!بابتِ جوابى كه به پدرت دادم، شرمنده و يا ناراحتم نيستم!برازنده ترين جواب براىِ اون مرد، لحنِ من بود!"
سكوت كردى و چيزى نگفتى.دراصل تا حدودى خوش حالم شده بودى.
چون اون مرد،علارغمِ اينكه پدرت بود اما،خيلى اذيتت ميكرد!
یونگی، لبخندى بهت زد و آروم دستت رو فشرد:
"مطمئن ميشم كه، ديگه همچين اتفاقى نيفته!اجازه نميدم هيچكس، حتى اگه ميخواد پدرت باشه، با تو همچين رفتارى رو داشته باشه!مطمئن باش!"

همچین شوهری آرزوست.. 😔
دیدگاه ها (۴)

تو رئيسِ يه شركت بودى و بعد از جلسه اى كه داشتى،با عصبانيت ب...

مردِ بزرگتر اما، با نگاهى خيره و با سرگرمى عجيب، به تو كه در...

نگاهت رو از داشبور گرفتى و به بيرون دادى.فكر ميكردى مثلِ همي...

طبقِ يك قرارداد،با پسرِ يكى از دوستهاىِ صميمىِ پدرت ازدواج ك...

امشب تولد همسرِ اجباريت بود و تو تصميم گرفتى كه براش كروات ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط