{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تا که اسیر و عاشق آن صنم چو جان شدم،

تا که اسیر و عاشق آن صنم چو جان شدم،
دیو نیم پری نیم از همه چون نهان شدم،

برف بُدَم، گداختم تا که مرا زمین بخورد،
تا همه دودِ دل شدم تا سوی آسمان شدم!

«جناب مولوی»
دیدگاه ها (۴)

آن را که غمی چون غم من نیست چه داند،کز شوق توام دیده چه شب م...

عاشقان را اختیاری نیست در افشای راز، عشق در دل کار اخگر در گ...

جوانی حسرتا با من وداع جاودانی کرد، وداع جاودانی حسرتا با من...

آتشی ظاهر شد و پیدا و پنهانم بسوخت،شمع عشقش در گرفت و رشتهٔ ...

مرده بدم زنده شدم گریه بدم خنده شدمدولت عشق آمد و من دولت پا...

🌹 شعر 🌹«گفته بودی که چرا محوِ تماشایِ منی»یا چرا در پیِ چشما...

🪩 #شعر_بخوانیم 🪩«گفته بودی که چرا محوِ تماشایِ منی»یا چرا در...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط