پارت بلای جونم
#پارت_30🍯🐼🌻 ‹ بَـلای جـونَـم😌💛 ›
┈┄╌╶╼╸•••‹🌔⃟✨›•••╺╾╴╌┄┈
💛💛💛💛💛
💛💛💛💛
💛💛💛
💛💛
💛
تند سر تکون دادم که مادر بزرگش براش لیوان آب رو پر کرد.
_ اره مادر ...دست پخت زنت بگی نگی مثل مادرته ...! اگر یه انتخاب درست توی زندگیت داشتی همین بوده!
مهام قاشق بعدی رو توی دهنش گذاشت و با دقت بیشتر طعمش رو چشید.
_ یکم شوره!
چین به بینیم دادم.
خب دفعه اولم بود ...نباید جلوی بقیه میگفت که ...
نفسم رو عصبی بیرون دادم که اشاره کرد.
_ برو لباس هات رو جمع کن! میخوام قبل از طلوع برسیم!
چرا نذاشت غذام رو بخورم؟
کاش حداقل روم می شد میگفتم گشنمه ...
بی جون سمت اتاق رفتم و عصبی درب رو بهم زدم.
مردک پرو ...
با اکراه به لباس که مادرش برام گذاشته بود خیره شدم.
خودم میدونستم برای من کارایی نداره ولی مجبور بودم بردارم.
عطری که همیشه میزدم رو همراه شامپوی یاسم برداشتم و توی ساک خودم گذاشتم.
اما نمیدونستم برای این مرتیکه چی بردارم و هرچی دم دستم اومد رو توی چمدونش تا کردم.
💛
💛💛
💛💛💛
💛💛💛💛
💛💛💛💛💛
┈┄╌╶╼╸•••‹🌔⃟✨›•••╺
┈┄╌╶╼╸•••‹🌔⃟✨›•••╺╾╴╌┄┈
💛💛💛💛💛
💛💛💛💛
💛💛💛
💛💛
💛
تند سر تکون دادم که مادر بزرگش براش لیوان آب رو پر کرد.
_ اره مادر ...دست پخت زنت بگی نگی مثل مادرته ...! اگر یه انتخاب درست توی زندگیت داشتی همین بوده!
مهام قاشق بعدی رو توی دهنش گذاشت و با دقت بیشتر طعمش رو چشید.
_ یکم شوره!
چین به بینیم دادم.
خب دفعه اولم بود ...نباید جلوی بقیه میگفت که ...
نفسم رو عصبی بیرون دادم که اشاره کرد.
_ برو لباس هات رو جمع کن! میخوام قبل از طلوع برسیم!
چرا نذاشت غذام رو بخورم؟
کاش حداقل روم می شد میگفتم گشنمه ...
بی جون سمت اتاق رفتم و عصبی درب رو بهم زدم.
مردک پرو ...
با اکراه به لباس که مادرش برام گذاشته بود خیره شدم.
خودم میدونستم برای من کارایی نداره ولی مجبور بودم بردارم.
عطری که همیشه میزدم رو همراه شامپوی یاسم برداشتم و توی ساک خودم گذاشتم.
اما نمیدونستم برای این مرتیکه چی بردارم و هرچی دم دستم اومد رو توی چمدونش تا کردم.
💛
💛💛
💛💛💛
💛💛💛💛
💛💛💛💛💛
┈┄╌╶╼╸•••‹🌔⃟✨›•••╺
- ۲.۶k
- ۰۵ بهمن ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط